X
تبلیغات
.........
از تو گفتن و از تو نوشتن
و برای تو نوشتن
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
شنبه بیست و هشتم مرداد 1391

اگر دیگر همه از آب گل آلود ماهی میگیرند،
از بدیشان نیست،
آبهای تمیز دیگر ماهی ندارند.

لیلا صادقی

=========================



+ نوشته شده در 19:9 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان 1390
در جنگل سرگردان می گذشتم
قورباغه ای دیدم ...
بوسیدمش ... سپس ِ بوسه ی من امیری شد ...
و چون چشم گشود
با تحقیر به من گفت :
ای ماده قورباغه ، تو کیستی ؟

غادة السمان

===============================

بر سرم سایه نکن

بگذار باران
کمی از روزهایی که با تو خاطره نکرده ام را
با خود ببرد.


نگین آذر

============================


مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی

===========================



با تو بودن خوب است
تو ظريفي
مثل گلدوزي يک دختر عاشق , که دل انگيزترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود ميدوزد


منوچهر آتش

=====================




به آرامی دوستت خواهم داشت،
انگار که در رویاهات به یک پیک نیک رفته باشی
درحالیکه مورچه ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید

ریچارد براتیگان

=============================


دره ها گلوله خورده اند
جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می شود
من اما
بر تپه ای نشسته ام
بهمن کوچک دود می کنم.

یعنی تنهایم
یعنی نام هیچکس در دهانم نیست
و اندوه را
مثل عینکی دودی
بر چشم گذاشته ام

باید بروم
این بهمن کوچک را ترک کنم
اسفند را
بهار را هم...

نه با مرگ
که چیز مسخره ای است...
آن راهِ کوچک
که بعد از درخت ها لخت می شود

هوسِ بیشتری دارد...

گروس عبدالملکیان

=======================




ندگی در من موج می زند
من در زندگی دست و پا
اینجا
خبری از مرگ نیست!

ساقی لقایی

==========================





در این گوشه از جهان
من از عقل جن نیز
فرسنگ‌ها دورم...


عباس صفاری
===========================
زمانی است که از کلمات خسته ام
گروه گروه هجوم می آورند، می نشینند در سرم
مثل دسته پرندگان بر سر درختی
دست بر دست می کوبم
بانگ بر می کشم
می پرند و پراکنده می شوند

یک پرنده خاموش اما

نه می ترسد
نه می رود

نه آوازش را می خواند


از شهاب مقربین




===============================























+ نوشته شده در 20:44 توسط ....................................
دوشنبه دوم آبان 1390
2-8
برف نگران‌ام نمی‌کند
حصار یخ رنج‌ام نمی‌دهد
زیرا پایداری می‌کنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق..
که برای گرم شدن
وسیله‌ی دیگری نیست
جز آن‌که دوستت بدارم..

..نزار قبانی..
=========================
حالا که آمدی

حرفِ ما بسیار،

وقتِ ما اندک،

آسمان هم که بارانی‌ست ...!

سید علی صالحی
=========================
گفتند

شعرهای من

جوشش دریاست

خروش رود

بی‌شک

کمی بالاتر

به چشمه‌ای می‌رسند

که تو هستی...

گروس عبدالملکیان
========================
مانند مجسمه داوود
که از هر سو نگاهش می‌کنی
شاهکار است
هر طور نگاه می‌کنم
تهران غم‌انگیز است.‏

برای سنگ‌ها - سارا محمدی اردهالی
==========================
به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز،
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز.

ببخشای
ای روشن عشق بر ما،
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
ما به مهمانی کوچه
دعوت نکردیم
ببخشای
اگر روی پیراهن ما
نشان عبور سحر نیست


....


استاد شفیعی کدکنی


==========================
همه ی راز ِ علاقه ی آدمی به آدمی

همین رویای ساده ی رفتن

و بعد بی خبر آمدن های همیشه ی اوست
...



سید علی صالحی


=============================
شتاب مکن
 که ابر بر خانه ات ببارد
 و عشق
 در تکه ای نان گم شود
 هرگز نتوان
 آدمی را به خانه آورد!
آدمی در سقوط کلمات
 سقوط می کند...
 و هنگام که از زمین برخیزد
 کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند


 آدمی را توانایی
 عشق نیست!
در عشق می شکند

                            و می میرد ...

احمدرضا احمدی



==========================

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه
هیچ اتفاقی نمی افتد
روزها
همان طور به رود شب می ریزند
که شب ها
به سپیده ی روز
نه پرده ای به ناگهان کشیده می شود
نه سرانگشت شاخه ای
به هوای ماه می جنبد
.
.
.
و نه تو
از راه می رسی!

شعر: رضا کاظمی

=========================





لنگه های چوبی در حیاط مان

گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند

                                     محکمند

خوش به حالشان

که لنگه ی همند...

لنگه های چوبی
 در حیاطمان





===========================================

چیزی شبیه عطر حضور شما کم است ...

کم است ...

کم است ...

کم

 است ...

 

 


" محمدعلی بهمنی "
=====================================

صبور باش دوستِ من!
صبور باش و گوش کن:
ما همه
تو و من
زندانی ای بیش نیستیم.
زندانِ بعضی از ما
پنجره دارد
زندانِ بعضی از ما
نه!




===================================
ليوان چايي روي ميز
در انتظار يك بوسه است
نه تو مي آيي
و نه او گرم مي ماند
چه گناهي دارد
سماوري كه داغ ديده است ؟


کیوان مهرگان
===============================

مهم نیست !
من عاشق اولین رهگذر خواهم شد
که برای زنی می گرید که او را در باد رها کرده است
آن چنان که تو کرده ای
...

محمود درویش
================================
حوصله کن ری‌را،
خواهيم رفت.
اما خاطرت باشد
هميشه اين تويی که می‌روی
هميشه اين منم که می‌مانم ...

سید علی صالحی
===============================آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی.
==================================
و نام ها ،نمائی از تکان لب اند که اصل را از انتهای دهان می آرد.و اصل چیزها در نامشان
نما می گیرد.
و در تکان لب،هر نام در نام دیگری جریان می گیرد
و باز می شود
و بسته می شود .وقتی نام
بی نام دیگری
تنها به خود می غلطد در هم ،سر در گم
و شکل نام بهم می خورد
در شکل لب که بسته می ماند





یدالله رویائی


=====================================

ساعت
کدام ساعت شنی بهار را زاييد؟
کدام فصل پيرهنی دارد گرم‌تر از تابستانی
که من عاشق دختر همسايه‌ام بودم؟
همان سال چه گريه‌هايی ريخت از تن پاييز
و چه ارقام خسته‌ای افتاد از صفحه‌ی غروب ساعت ديواری؟
انگار زمستان بود که عقربه‌های همان ساعت لغزيدند تا کنار هم افتادند
درست در جای خالی شش و نيم
و حالا من پير شده‌ام
همچنان که دختر همسايه بی هيچ خاطره از شش و نيم


"بیژن نجدی"
================================
گفتی که این شب آخر ایکاش هرگز نبود
گفتم که من همیشه در شب آخر هستم با تو
نزدیک تر بیا
نزدیک تر!
نزدیک تر از این؟من زیر تخت سینه تو مخفی شدم
با ضربه میزنمت
نزدیکرتر از این؟
آری نزدیکتر
ای جابه جا شده از من
رفته به قرن دیگری از من
ای جو دیگری از من
در کهکشان دیگری از من
براهنی
======================================
حقیقت یه لحظه ست: تفسیر یک تعبیره
نمی شه یه لحظه رو کشش بدیم؟
کش به درد تنبون " کانت " میخوره!

کش یعنی سردرد ! کش یعنی سیگار ، کش یعنی تکرار ،
کش یعنی لیسیدن یک کاغذ بی مصرف که یه روز لای اون
شکلات پیچیده بود.

ما چرا می بینیم؟
ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟


حسین پناهی


==========================================
امروز روز اول آبان است
«من راز فصل‌ها را می‌دانم»...

عاشق شدن
درد کشیدن،
رنجیدن و اعتراض کردن
یعنی که هنوز نمرده‌ایم
من را
به تابوت ِ بی‌تفاوتی‌ها نکشان!

..مریم ملک‌دار..


=========================

چرا به ياد نمی‌آورم؟
مرا از به ياد آوردنِ آسمان و ترانه ترسانده‌اند.
مرا از به ياد آوردنِ تو و تغزلِ تنهايی، ترسانده‌اند.
گفتی برای بردنِ بوی پيراهنت برخواهی گشت.
من تازه از خوابِ يک صدف از کف هفت دريا آمده بودم.
انگار هزار کبوتربچه‌ی منتظر
در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگريست.
"سید علی صالحی"
=============================
چشم در خندق / پرویز اسلام پور

اینگونه تا جماع دو بازو
می ترکد-با حدقه ی گودی ش
و می پیچد رگ در نخاع تمنا
باز می شود با هزار وصله
و می آید اینسان تا بناگوش
رگ می ترکد در تمنا
قوس اندام خواستن
راست در حدقه ی بی محابا
می نشیند تا به ناخن
گربه آلود
============================

دل فولادم / نيما يوشيج

ول كنيد اسب مرا
راه توشه‌ي سفرم را و نمد زينم را
و مرا هرزه درا،
كه خيالي سركش
به درِ خانه كشانده است مرا.

رَسَم از خطّه‌ي دوري، نه دلي شاد در آن.
سرزمين‌هايي دور
جاي آشوبگران
كارشان كشتن و كشتار كه از هر طرف و گوشه‌ي آن
مي‌نشانيد بهارش گل با زخم جسدهاي كسان.

فكر مي‌كردم در ره چه عبث
كه از اين جاي بيابان هلاك
مي‌تواند گذرش باشد هر راهگذر
باشد او را دل فولاد اگر
و برد سهل نظر
در بد و خوب كه هست
و بگيرد مشكل‌ها آسان.
و جهان را داند
جاي كين و كشتار
و خراب و خذلان.

ولي اكنون به همان جاي بيابان هلاك
بازگشت من مي‌بايد، با زيركي من كه به كار،
خواب پر هول و تكاني كه ره‌آورد من از اين سفرم هست و هنوز
چشم بيدارم و هر لحظه بر آن مي‌دوزد،
هستيم را همه در آتش برپا شده‌اش مي‌سوزد.

از براي من ويران سفر گشته مجالي دمي استادن نيست
منم از هر كه در اين ساعت غارت‌زده‌تر
همه چيز از كف من رفته به در
دل فولادم با من نيست
همه چيزم دل من بود و كنون مي‌بينم
دل فولادم مانده در راه.
دل فولادم را بي‌شكي انداخته است
دست آن قوم بدانديش در آغوش بهاري كه گلش گفتم از [خون و زِ زخم.

وين زمان فكرم اين است كه در خون برادرهايم
- ناروا در خون پيچان
بي‌گنه غلتان در خون -
دل فولادم را رنگ كند ديگرگون

===================================
فاتح مغلوب / هورست بینک

من تنها نمی آیم
با من بسیاری هستند
ما جنگل ها را وجب به وجب می گردیم
از رودخانه ها می گذریم
کشتی هاشان را به آتش می کشیم
سامانه نقب های زیرزمینی شان را منهدم می کنیم
شهر را اشغال می کنیم
آن ها بی ستیزه تسلیم می شوند
ما اسلحه هایشان را می گیریم
آن ها از خود دفاع نمی کنند
آذوغه شان را مصادره می کنیم
آن ها اعتراض نمی کنند
ما ورودی خانه هایشان را گل می گیریم
آن ها درها را به تکان تکان در نمی آورند
ما آب های آشامیدنی شان را مسموم می کنیم
آن ها پشت پنجره ها آواز می خوانند

من می روم
اما پیش از آن
جرعه ای از آبشان را خواهم نوشید
================================
نمی دانیم
اگر عبور کنیم
وارد شده ایم
یا خارج

... نمی دانیم
اگر گام برداریم
دور شده ایم
یا نزدیک

ایستاده ایم
حیران
نمی دانیم بخندیم
یا گریه کنیم

عمران صلاحی
================================
شمس لنگرودی

نابینای تو ام ..
نزدیک تر بیا..فقط به خط بریل می توانم ترا بخوانم..
نزدیک تر بیا که معنی زندگی را بدانم
===================================

گفتم که بیحالم چنین
گفتی که حالت میشوم

گفتم بیا حالم ببین
گفتی محالت میشوم

آرش منتظری

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی‌ست
و «دوستت می‌دارم» رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند

و من چگونه بی‌تو نگیرد دل‌م
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند..

..حسین منزوی..






+ نوشته شده در 20:37 توسط ....................................
جمعه بیست و نهم مهر 1390
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلّبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان

ما خسته‌ایم؛ باید به خانه‌هامان برگردیم


«طاهره صفارزاده»
===============================

می‌توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد
به گنجشک‌ها بیش‌تر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی‌ات پر از اسم‌هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچ‌وقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب‌هایم را
از روزهایی که بوسیده‌ای
از من کنارتر بکشی
خودت را جمع کنی
پشت گوش بیاندازی حرف‌هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص‌های فراموشی مرا
آب را
و دکمه‌های هماغوشی‌ام را
اصلن فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهارخانه‌ای که پیراهن تو نیست
توی خانه‌ای که
هم خانه‌ام نیستی!


ناهید عرجونی
================================
آن‌که از جان دوست‌تر می‌دارم‌َش
او مرا بگذاشت، من نگذارم‌َش

دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
می‌دهم جان تا مگر باز آرم‌َش



سلمان ساوجی .. غزلیات



==============================

حســرت دسـت‌هات مانـده
بـه چشم‌هـام
به خواب‌هـام
به کـش و قـوس‌های تـنم.
در حسـرت دسـت‌هات
پـرپر می‌زنـم.

-عباس معروفـی


=========================

خوش به‌حال آن مرد که در زندگيش تو راه بروی خوش به حال مردی که براش تو شيرين‌زبانی کنی خوش به حال مردی که دست‌های قشنگ تو دگمه‌های پيرهنش را باز کند ببندد تا لب‌هات به نجوايی بخند. خوش به حال من
عباس معروفی
=========================
 غاده السمان :
 می‌روی نان بخری /
 چون باز می‌گردی /
دندان‌هایت را گم کرده‌ای /
 می‌روی سیب بخری /
چون با سیبی باز می‌گردی /
 زنت را گم می‌کنی /
و او را پاره‌پاره پشت سر می‌گذاری /
 بر دروازه‌ی بیمارستانی که باران آتش /
 آن را ویران می‌کند...

==============================


به تو سلام می کنم
کنار تو می نشینم
و در خلوت ِ تو
شهر ِ بزرگ من بنا می شود!

                                       - احمد شاملو-

=================================
بگو چکار کنم؟
با فلفلی که طعمِ فراق می‌دهد
با دردی که فصل را نمی‌شناسد
با خونی که بند نمی‌آید
بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دُمِ بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیبِ یک دره دنبال می‌کند
دلم شاخه‌ی شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است...



غلامرضا بروسان


==============================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی
==========================
چنان ابری بر دلم می‌بارد
که باران را
گریه می‌کنم..


احمدرضا احمدی
=============================
یادت هست
من با چشمان تو
اندوه آزادی هزار پرنده‌ی بی راه را
گریسته بودم و تو نمی دانستی ...!
سید علی صالحی
===================================
شب‏
لب‌‏هایت را با بوسه‏‏‏‏‌ای می‏‌بندم
باور کن بوسه نمی‏‌فهمد
آزادی بیان یعنی چه ؟!


- فرهاد کامران‌نژاد

==================================
پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است
.
.
سارا محمدی اردهالی



===============================
بیا

و برای این دوست داشتن ت فکری بکن

جا نمی شود در من!


"عباس حسین نژاد"




================================

به حج می‌روم

اگر

تو ذی‌الحجه‌ام باشی

پیغامبرم

اگر تو آیه هایم باشی

مومنم

اگر تو مقتدایم باشی

مبحوسم

اگر تو ملاقاتی‌ام باشی

یونانم

اگر تو آتنایم باشی

شعرم

اگر تو وزنم باشی


مسعود ملایی
============================
در نهایت

تنها کسی که می‌خواهم دل به دلش بدهم
تویی
 
تو تغییر نور را در آسمان تماشا می‌کنی
من چشمهای تو را
اولگا بروماس
=====================================
هیزم شکن
سایه ام را قطع کن
مرا رها کن
از عذاب بی ثمری

لورکا
=============================
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان چه خواهی گفت؟
اگر بپرسند :
آستینت را کدامیک تر کرده است؟!!!...

"عباس صفاری"
============================
عادت کرده ام
    به طعم قهوه
       به آدمهای پشت پنجره ی کافه...

   دستهایی که می روند ؛
         آدمهایی که نمی مانند ...

    به تو
        که روبرویم نشسته ای
             قهوه ات را به هم می زنی
      می نوشی
               می روی...

یکی
به آدمهای پشت پنجره ی کافه
اضافه می شود...!!


"مرضیه احرامی"

==============================
پاییز که می شود
پناه می برم
به خدا
به عشق
و پناه می برم به تک درخت حیات خانه تو
تا من گنجشکی شوم
هزار رنگ
هزار امید
روی هزار شاخه درخت خانه تو. ...

"یاشار صادقی"
==============================

دیوار که باشی

 عاشق کسی می‌شوی

 که یادش نیست

 کی

 کجا

 به سینه‌ات تکیه داده است

مجتبی صنعتی

====================================
مــانــده ام خــيره بــه راه!

نــه مــرا پــاي گــريــز،

نــه مــرا تــاب نگــاه!


فریدون مشیری

====================================
بگذار کسی نداند
که چگونه من به جای
نوازش شدن
بوسیده شدن
گَزیده شده ام...

شاملو

=============================

شاعر: ابراهیم اکبری دیزگاه

 

نه بیماری را شفا می دهم
نه عصایی برای اژدها شدن دارم
نه شتری را  از دل کوه بیرون می کشم
و نه برایتان قرآن می خوانم
تنها معجزه من
همین پیامک است
"من ابراهیم هستم
ابراهیم اکبری دیزگاه
فرستاده خدا نیستم
اما دوستت دارم"


==============================

چهره‌های گذشته‌ام را من با خود حمل می‌کنم

چون درختی که حلقه‌های سال‌هایش را
حاصل جمع آنها
یعنی من

آینه فقط آخرین چهره‌ام را می‌بیند
من همه چهره‌های گذشته‌ام را با خود دارم

توماس ترانسترومر
برنده جایزه نوبل ادبیات سال 2011


=================================

انتظاری نوسان داشت

نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می‌گریست
سهراب

==================================



+ نوشته شده در 17:8 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390

آسمان گرفته
باد زوزه مي کشد
دعا کن باران نيايد!
باران هاي بي تو
رگبار واژه ي تلخ تنهايي است
سرماي اين پاييز
روزي مرا از پا مي اندازد
اي کاش باران نيايد...





مشتاق
=================================
عشق‌های معصوم، بی کار و بی انگیزه‌اند.
دوست داشتن
از سفرهای دراز تهی دست باز می گردد.

احمد شاملو




=============================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )

================================
دلتنگی
خوشه ی انگور سیاه ست
لگدکوبش کن !‏
لگدکوبش کن !‏
بگذار ساعتی سربسته بماند ؛‏
مستت می کند اندوه

شمس لنگرودی

====================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..





========================

از حدس و گمان های تو ویران نمی شوم

مرا نام تو کفایت می کند

تا در سرما و بوران

زمان و هفته را نفی کنم

مرا

که می دانی

نه قایق است

نه پارو

بر تو خجسته باشد

گیلاس هایی را

که بر گیسوان آویخته ای

تو صبر داری

تا خواب من پایان پذیرد

تا به دیدار من آیی


"احمدرضا احمدی"





====================================
برای ديدنت ای کاش آسمان بودم

ويا ستاره کم سوی بی نشان بودم

چه خوب می شد اگر با تمام احساسم

برای خستگی ات مثل سايبان بودم

بهاروشعروشکوفه هميشه سهم توبود

ومن به جای دلت زخمی خزان بودم

شبيه دست تو پيغبرسخاوت وعشق

وسيع وساده چو دريای بی کران بودم

چه خوب می شداگرمن به جای بغض دلت

رسول بارش غم های جاودان بودم

تمام هستی من!ای شکوه ساده سبز!

برای درک تو ای کاش مهربان بودم‎


علی شفاعت پناهی
==============================

امروز تولد تو است.

سی و یک بهار

به سکوتِ سوسن ها گذشت

باقی را به من ،

به هیاهوی گنجشک ها ببخش !


*رضا كاظمي

============================

چگونه پیدایت کنم ؟

وقتی به یاد نمی آورم
چگونه گُمت کرده ام

گروس عبدالملکیان



===================================
اوقانم گه مرغی که می‌شود
ناگهان غیبم می‌زند
مثل کسی که برود سر کوچه
سیگار بخرد و
باز نگردد

عباس صفاری




===============================

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت‌نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو

یعنی پایان سردردها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم !

بلند نشوی بروی یک‌وقت !

بغلم کن

من از بازگشت بی‌هوای ترس‌ها

می‌ترسم

مهدیه لطیفی

=====================================










+ نوشته شده در 1:41 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
28/6
چه دریاچه ای بود
نگاهت
و من نمیدانستم تا کجاها
همراه خنده ات
در آن پارو خواهم زد


بیژن جلالی

==============================



زندگی
تعارف نان است و غزل
از پنجره به دست کوچه و آسمان


سید علی صالحی

======================================




وقتی كنار قلب تو ایستادم
خطاب‌هایی از او با تو آَشنایم كرد
كنار قلب تو ظرفیت خطاب گرفتم
به كوبه‌های بی شكل در
نگاه كه كردم
پیمانه‌های نور صدایم كرد
او از هزار روزن بیرون آمد
خندیدم
و از هزار روزن در تو گریختم
وقتی میان قلب تو ایستادم
او در هزار شكل به در كوبید
و حسرت ندیدن وایم كرد.


یدالله رویایی
=====================================

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی تنها و تاریک خدا مانند

دلم تنگ است .

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها

دلم تنگ است .

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا ای هم‌گناه من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم‌گناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی‌گناهیها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی .

در این ایوان سرپوشیده‌ی متروک

شب افتاده‌ست و در تالاب من دیری‌ست

که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ‌کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ‌کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهیها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند .

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری‌ست در خوابند

پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من !

بیا ای یاد مهتابی !

مهدی اخوان ثالث




=====================================
دســت مــرا بگيــر،

کــه بــاغ نگــاه تــو

چــندان شکــوفــه ريــخت

کــه هــوش از ســرم ربــود!

مــن جــاودانــم،

کــه پــرستــوي بــوســه ات

بــر روي مــن دري ز بهــشت خــدا گشــود!

امــا چــه مــي کــني

دلی را،

کــه در بهــشت خــدا هــم غــريــب بــود؟!


فریدون مشیری

=====================================

هر سال همین موقع

یک شاخه از گلدان شمعدانی جدا می‌کنم

می‌گذارم‌ توی همان شیشه‌ی مربایی که اولین بار برایم آوردی‌اش

می‌گذارم تا ریشه بدواند

تا مثل همان اولی بکارم‌ و به یاد تو بزرگ‌ش کنم

 

گلدان را چه می‌کنم؟

هدیه می‌شود به اولین عزیزی که بگوید:

"وای, چه شمعدانی خوش رنگی"

 

 

× پژمان الماسی‌نیا





=======================================
من مرگ نور را
باور نمی کنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که می شکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند
ذره ذره مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پرشکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانه آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
...
اما درون سینه من
زخمی ست در نهان
شعری ؟
نه
آتشی ست
این ناسروده در دلم
این موج
اضطراب
من مانده ام ز پا
ولی آن دورها هنوز
نوری ست شعله ای ست
خورشید روشنی ست
که می خواندم مدام
اینجا درون سینه من زخم کهنه ای ست
که می کاهد مدام

با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته
گذر دارد ؟



حمید مصدق





===================================

جای‌ت خالی‌ست کنارم؛

پشت چراغ‌های قرمز طولانی شهر

توی ترافیک‌های سنگین دم غروب

در خلوتِ محضِ سحرهای اتوبان؛

چقدر نیستی تا لحظه‌های هرزِ بی‌احساس را

کوتاه کنی برای‌م

پر خاطره...

که کلی از این در و آن در حرف بزنی

که حتی‌تر بخوانی و من

عاشق صدای‌ت شوم باز.

چقدر نیستی و تمام لحظه‌های پس از تو

مثل ثانیه‌های کُند پرترافیک

مثل انتظار چراغ‌های همیشه قرمز

مثل راه‌های بی‌پایان است

...





؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
گلســتان کــن

شعــله هــاي نــا اميــدي ام را

بــا نيــم نگــاهـی،

تــا ابــراهيــمانــه از آن بگــذرم

کــه در آتشــم ايــن روزهــا از ســردي ات!


فاطمه سلیمانی


=================================

می‌سوزم

با اینکه می‌دانم

باد هم

خاکسترم را نمی‌برد

 

مسعود ملایی


===================================

تو خوابيده ای

آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی


=================================

آرام باش

حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

====================================

خوبم...

درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

فریبا عرب نیا

===================================

غم انگیز است پاییز

و غم انگیزتر،
وقتی تو باشی وُ
من برگ‌ها را با خیالَ‌ت
تنها قدم بزنم

رضا کاظمی


=-==============================

ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من

آسمان تو چه رنگ است امروز؟‏
آفتابی است هوا ؟یا گرفته است هنوز؟
...
تو بخوان نغمه نا خوانده من
ارغوان، شاخه هم خون جدا مانده من.



هوشنگ ابتهاج، راهی و آهی


===================================

وقتي شعرهايم را ورق مي‌زني

نمي‌توانم صورتت را ببينم
اما از جايي از دور دست‌ها
صداي خنده‌ات را مي‌شنوم
و لبخند مي‌زنم

شل سیلورستاین

==================================

کتاب می‌خوانم

زيرچشمی نگاهش می‌کنم
چه زيباست بهت صورت‌اش!
پيش از من سرش به اميد‌های بسيار خورده‌است
پيش از من سرش به مرگ‌های بسيار خورده‌است
چشم‌هايش چنگ می‌اندازند
به خطوط شق و رق کتاب‌
سر می‌خورد
بی احتياط می‌نشيند
در بهت سرگيجه
او را به بستر می‌کشانم
از اميد‌ها و مرگ‌ها برهنه‌اش می‌کنم
چه زيباست بی‌معنايي تن‌اش!
گلوله‌ی برف بر بستر و
تن محض‌اش در خيابان
بی‌زخم، بی‌ردپا.

محسن عمادی


===================================

بوی صبح می‌دهی،

و گنجشک‌ها
در خنده‌هایت پرواز می‌کنند.

حسودی‌ام می‌شود
به خیابان‌ها و درخت‌هایی،
که هر صبح
بدرقه‌ات می‌کنند...

حسودی‌ام می‌شود
به شعرها و ترانه‌هایی که می‌خوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست می‌کنند!-

دل‌ام می‌خواهد
یک‌بار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دست‌های‌ات
از اول،
قدم بزنم...

..مریم ملک‌دار..


==================================
آنچه می‌دانم را
با آنچه نمی‌دانم
تحمل می‌کنم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور

===============================
من خودم هستم
بی‌خود این آینه را روبه‌روی خاطره مگیر
هیچ اتفاق خاصی رخ نداده
تنها شبی هفت ساله خوابدیم و بامدادان هزار ساله برخاستم

سید علی صالحی

======================================




اگر دری میان ما بود

می‌کوفتم

درهم می‌کوفتم

 

اگر میان ما دیواری بود

بالا می‌رفتم پایین می‌آمدم

فرو می‌ریختم

 

 

اگر کوه بود دریا بود

پا می‌گذاشتم

بر نقشه‌ی جهان و

نقشه‌ای دیگر می‌کشیدم

 

 

اما میان ما هیچ نیست

هیچ

و تنها با هیچ

هیچ کاری نمی‌شود کرد

 

.........

 

 

شهاب مقربین

=======================================





آرام باش
حوصله کن
آب‌های زودگذر
هیچ‌فصلی را نخواهند دید،
از ریگ‌های ته ِ جوباره شنیده‌ام.

مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفتگوی باران بازداشته‌اند
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار نام تو
بسنده خواهم کرد..

حالا آرام باش
همه‌چیز دُرست خواهد شد..

..سید علی صالحی..

==================================




من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي  كه مي بينم  بد آهنگ است

بيا ره  توشه  برداريم

قدم  در راه  بي برگشت  بگذاريم

ببينيم آسمان  هر كجا آيا همين  رنگ است ؟ ...

مهدی اخوان ثالث

================================================






من بودم
آنكه
تار می‌تنید.

دلم از شوق پریدن می‌تپید
و چشمانم
كم‌كم
در زیر پرده سپید
خاك می‌شد.

بهار كه آمد،
پیله‌ای بودم
كه پروانه نشد.
 

حامد حبیبی

============================================




شعرِ زمان و خاطره / هورست بینک
1
می گویند: خاطره تداوم دارد
می گویند: هنر تا ابدیت می پاید
مرمر می ترکد
و آوازه می گندد
این را ما هم می دانیم
که نرمی، درشتی را از میان می برد
این تمثیلی ست به دیرینگی جهان

نفس کشیدن، زندگی ست و سکون، مرگ
سکون اما همیشه هم هست
ابدیت است
تداوم دارد
پس
در آن صورت آیا ابدیت مرگ است؟
همه آنچه می پوید
دگرگون می شود
آنچه در حافظه مان نقش بسته
دیگر برای تداوم
نشان نشده
اما کیست آن که تصمیم می گیرد که چه ماندگارتر باشد:
پرواز هندسی کبوتر
جهش تند رقصنده
خواب بی رویای گربه
شالوده ی هزار توواره ی رایانه

همواره کمال با ویرانی رقابت می کند
ماگنولیا تندترین بویش را زمانی می دهد
که می میرد
رویا، زمانی واقعیت می شود
که تیرها سوراخ سوراخت کنند
همه در این رویا مشارکت خواهند داشت
اما هیچ کس از آن حرفی نخواهد زد
آن هایی که زنده مانده اند داغ زخمشان را نشان
خواهند داد و سرجنبان به هم / خاموش وار / به راه خود خواهند رفت
2
تو را هیچ نمی ماند
روی پلی می روی و رودخانه از حرکت نمی ایستد
پیشاپیش تمثال مریم مقدس دعا می خوانی و معجزه ایی رخ نمی دهد
رو به خورشید تف می کنی و آتش فرو نمی میرد
این شاید چیزی باشد
آنچه که دوام دارد:
اجتماع حروف الفبا روی کاغذ سفید
نتایج محاسبات بازار یابی
Alume spentoپرتره ی (ب.) کیف
شطرنج بازی اندوه و عزا گفت و گویی در هواپیما
Eau de vie de de poire همبالینی
خاطراتی از آن
تداوم دارد
آری من این را می گویم آری من این را می گویم
اما در این باره ما تصمیم نمی گیریم

خدای من اگر بشنومش
نه همیشه بهتر است نشناسیمش
همیشه همان
چه بهتر که سکونت کنیم
دست بشوییم
دوران چکامه ها گذشته است
اشکال بزرگ مرام نامه ها ( این را می شناسیم ما)
ممفیس فرو ریخت
ورشو ویران شد
گلایوتیس زیر برف سوخت
زمان یخ زده است
در جنبشی بی پایان و هیچ است
آنچه بود و خواهد بود
هنگامی که به گفته بورخس پایان نزدیک شود
از خاطره هیچ تصویری نمی ماند دیگر
تنها آنچه می ماند کلمات است
3
بیست سال باید می گذشت از زمان گذشته
تا در فرانکفورت روز حساب برپا می شد
بر فراز مرده خانه این عالم
کار آزادی می آورد / ای آن ها که وارد می شوید.FIN DE PARTIE
( این یکی اوست همان است )
حک شده بر پوست زندگان
فرو رفته در چاه توالت اردوگاه ها
آمیخته با دود کوره های جسد سوزی
در اولین نفس های نوزادگان
تداوم دارد
باید که تداوم داشته باشد
تداوم خواهد داشت
نه تاریخ تداوم دارد
نه اکنون
و نه آنچه به تاریخ مربوط است
نه اکنون
خشمگین نمی سازد میرزابنویس را
وقتی به لکنت می افتد وقتی از سر شروع می کند:
این است آغاز:
کلام یک کلام است و تصویر یک تصویر و گزاره
یک گزاره
و سیاهی هیچ چیز دیگری نیست
جز سیاهی و سرخی هیچ چیز دیگری
جز سرخی نیست
و زندگی به معنای هزار امکان
برای مردن نیست
بلکه زنده بودن است
آنچه بود تداوم ندارد
فقط آنچه هست
آنچه خواهد بود
=====================================
قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود

که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .

قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند

این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند

چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود

حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .



================================

نميدانم...
نبودنت را
با کدامين واژه بيان کنم
و دلتنگي ات را
با کدامين چشم ببارم؟
اين روزها
رويائي گنگ و مبهم
تصويري تار اما نزديک
بي قرارم کرده

ميدانم
نيمه ي ماه نزديک است
و نا آرامي هايم را گريزي نيست

تو خوش باش

و دور...



مشتاق




============================


ته استکانی چای و سيگاري نیم سوخته و
اتاقی دمق
و روزنامه ای که درد کسی را نمی نویسد
باید ساخت
با غمی که نمی دانی کجا جایشان دهی.
هر کس دردش را بغل کند
خنده فروشی نیست
در پیاده روها بساط نمي كنند.
بايد ساخت
با ته استكاني چاي و 
سيگاري نيم سوخته و 
غمي كه نمي داني كجا جايشان دهي.


فخر الدين احمدي سواد كوهي



===================================
تــو ماه را
بیشتر از همه دوست می‌داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یادِ من می‌آورد
می‌خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره‌ها پاک نمی‌شود
.......................
رسول یونان
==================================

نیامدنش را باور نمی‌کنم
غیر ممکن است
او نیامده باشد
حتماً، حالا
زیر باران مانده است
و ناامید و خسته
در خیابان‌ها قدم می‌زند
من به باز بودنِ درها مشکوکم
.......................
رسول یونان


=========================================



هیچکس چهره‌ی دیگه‌ی خونه‌ی منو

نمی شناسه

کنج من

اون جایی که متولد شدم،

گیتار های غبار آلود

خیابان کوچک خسته ی من

اونجایی که با پاهای کوچک ام

آویزون شدم و التماس کردم

با خواهرام

و در منتظر موندم تا عصر که غروب

یکی از بچه ها رو صدا بزنه

و ماما منو احیاء‌ کنه

با یه تزریق عالی

در همون حالی  که نون پزی رو می‌شوره و لوبیا پاک کن رو

اون دشت ناب دوست داشتنی

مومینو

جایی کنار صدها و

میلیون های بی شمار

سال های سال پیش

وقتی که روشنی وقتی که شادی

هنوز

کانون دریاچه‌ی نور بود.

 

  

 

سرود 149

من هی عاشق مادرم می شم

توی این همه آدم

مخصوصا نمی‌خوام که مادرم آسیب ببینه.

هر وقت که می بینمش

پیرتر شده

اما همیشه سیمای اون

حیرت زده‌م می‌کنه

به خاطر اون ساده گی هلندی

و عروسک مآبی اش

پا چنبری وای میسه

در مسیر عروسکی

تو رویاهای من،

تا به من خدمت کنه.

و من فقط یک آپاچی ام

که سیگاری می‌کشه

تو یه «کاباشی» قدیمی

کنار آباژور. 

جک کراوک

===================================








+ نوشته شده در 1:25 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390
27-6
دستش کتیبه بود و مکرر بود: می سوزم،می سوزم/

از این جهان نمک نشناس یک نیم گز سپیده و آزادی خواست/

با هر قدم هزار گز از نیم گز مهجور ماند/

براهنی

=======================================


من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم

ز سیلی زن

ز سیلی خور

و زین تصویر بر دیوار ترسانم...

اخوان ثالث

============================


معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی که موهای خیس‌ات را خدایان بر سینه‌ام می‌ریزند وَ مرا خواب می‌کنند
یک روزَمی که بوی شانه‌ی تو خواب می‌بَرَدَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی    تو شانه بزن!
هنگامه‌ی منی
من دست‌های تو را با بوسه‌هایم تُک می‌زدم
من دست‌های تو را در چینه‌دان‌ام مخفی نگاه داشته‌ام
تو در گلوی من مخفی شدی
صبحانه‌ی پنهانی منی وقتی که نیستی
من چشم‌های تو را هم در چینه‌دانم مخفی نگاه داشته‌ام
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
آواز من از سینه‌ام که برمی‌خیزد از چینه‌دان‌ام قوت می‌گیرد
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم تو خواندنِ منی
باران که می‌وزد سوی چشمان‌ام باران که می‌وزد باران که می‌وزد، تو شانه بزن! باران که می
یک لحظه من خودم را گم می‌کنم نمی‌بینَمَم
اگر تو مرا نبینی من کیستم که ببینم؟ من نیستم که ببینم‌، نمی بینَمَم
معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی اگر تو مرا نبینی من هم نمی بینَمَم
آهو که عور روی سینه من می‌افتد آهو که عور آهو که عور آهو که او، او او که آ     اواو تو شانه بزن!
و بعد شیر آب را می افشاند بر ریش من     و عور روی سینه‌ی من    او او     می‌افتد
و شیر می‌خورَد    می‌گوید تو شیر بیشه‌ی بارانی ِمنی منی وَ می‌افتد
افتادن‌ای که مرا می‌افتد    هنگامه‌ی منی!    هنگامه‌ی منی -که مرا می‌افتد
آغشته‌ی منی معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی     تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانَمَم
می‌خوانم می‌خوانم می‌خوانم اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم    می‌خوانم
خون‌ام را بلند می‌کنم به گلوگاه‌ام می‌خوانم خون‌ام را مثل آوازی می‌خوانم
نحرم کنند اگر همه می‌بینند که تو نگاهِ گلوگاهِ پنهانی ِ منی
اگر تو مرا نبینی اگر تو مرا نخوابانی، من هم نمی‌بینمم من هم نمی‌خوابانمم
زانو بزن بر سینه‌ام!    تو شانه بزن!
پاهای تو چون فرق باز‌کرده از سر ِ زیبایی ِبه‌درون‌برگشته     بر سینه‌ام     تو شانه بزن زانو!
من پشت پاشنه‌هایت را چون میوه‌ی دوقلو می‌بوسم      می‌بوسم
هر پای‌ات را در رختخواب عشق جداگانه می‌خوابانم     بیدار می‌شوی می‌خوابانم
ببین! آری ببین تو مرا تا ته ببین! زیرا اگر تو مرا نبینی من هم نمی‌بینَمَم
با وسعتِ نگاهِ بر‌گشته‌ی به درون، به‌درون‌برگشته، تا ته ببین!   تو شانه بزن!
اگر تو مرا نخوابانی من هم نمی‌خوابانمم نمی‌بینمم     اگر تو مرا     حالا بیا تو شانه بزن زانو!
من هیچگاه نمی‌خوابم از هوش می‌روم
دیروز رفته بودم امروز هم از هوش می‌روم
افتادن‌ای که مرا می‌افتد هنگامه‌ی منی که می‌افتد معشوقِ جان‌به‌بهار‌آغشته‌ی منی، منی، منی که مرا می‌افتد
و می‌روم از هوش می     منی     اگر تو مرا     تو شانه بزن زانو!      منی    از هوش می    و

 


 

       رضا براهنی

================================





شما چه می‌دانيد بر ميهنِ من چه رفته است!

پيتزا، درينک، دريا
سالاد فصل
کلمات
کيش و مات، کوکا
می‌خانه، ماه، سکس.
سِنْت به سِنْت
شمارشِ بی‌پايانِ بشکه‌های نفت
و سايه‌سارِ دو برج بلند.

باد از تنفسِ توطئه می‌ترسد
از آسمان
غبارِ سياه‌زخم و دلهره می‌بارد.

ديدی جهان همه از مگویِ من است و
مويه‌هايی همه از مپرسِ تو!؟
تو چه می‌دانی
که بر ميهنِ من چه رفته است!

در حيرتم از تحمل پروردگاری
که گويی ترکه‌ی کهن‌سالِ خويش را
تنها بر گُرده‌ی فلک‌زدگانِ زمين می‌شکند!


سید علی صالحی

================================



ما گریه کردیم
و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

=====================================



وقتی تو نیستی در و دیوار خانه را...

ملّافه هــای گلبهـــی چارخانه را....

حتّی کتاب حافــظ و گلدان روی میـز

روبان و گوشواره و موگیر و شانه را...

وقتی قرار نیست بیایی برای کـی

این روژهای صورتـی دخترانه را؟...

اصلا خودم در آینه کوتاه مـــی کنــــم

موهای خیس ِ ریخته بر روی شانه را

با گریـه پاک مــی کنم از روی صورتم

این خطِ چشم مسخره ی ناشیانه را

من، جوجه فنچ کوچک تنها، بدون تو

دیگر چطور گـرم کنـــم آشیانـــــه را؟

یک روز با تو من همۀ شهر را... ولی

حالا که نیستی در و دیوار خانه را...

پانته آ صفایی

=========================




من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم.

سعاد الصباح
======================================
خوشا با تو ، با تو
خوشا زیر باران
خوشا با تو تا انتهای رسیدن ، دویدن
خوشا با تو تا انتهای عطش ، با تو سیراب .

خوشا کاسه ی آبی گوارا
خوشا خواب


منصور اوجی
==============================
نه ردّپايت بر پلّه‌ها مانده است

نه ردّ لب‌هايت بر گردنم

نه ردّ‌ انگشتانت بر شعر

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد



مادران پشيمان

كودكاني كور به دنيا مي‌آورند

پشت اين لبخند

هيچ كس نمي‌تواند

دندان نيشم را ببيند

پشت اين تاريكي

هيچ كس نمي‌داند

از لب‌هاي كدام فاحشه برمي‌گردم؟

پشت اين نفس‌ها

بيهوده بيهوده

زنداني محزون فرياد مي‌زند.



تنها كارگران مزارع چاي در سينه‌

و ذره‌هاي تنباكو در رگهايم

مويه‌هاي تو را مي‌شنوند

از پشت ميله‌هاي استخواني.



زنداني غمگينم

خودخواه‌تر از آنم

كه براي گنجشكي دانه بريزي

يا به ابرهاي مسافر دست تكان دهي

از آن من باش

در من قدم بزن

وحشي و ويرانگر

چون باد بر درختان پائيز.



نه ردّ‌ پا

نه رد لب‌ها

نه رد انگشتان

هيچ كس نمي‌تواند تو را بيابد.


الیاس علوی
==================================
و قبایلی هم هستند

که آدمخوارند

و مسافر ِ مهمان را به سیخ می کشند

بر آتش می چرخانند

و کباب می کنند

شما اما

از قبایل آدمخواران نیستید

به کلاس های تئاتر می روید

نقاشی و رقص را می شناسید

و از قبایل آدمخواران نیستید.

و قبایلی هم هستند

که از گوشت پیران قبیله شان تغذیه می کنند

و از مسافران و غریبه ها می ترسند

شما اما

حرمت پیرهایتان را نگه می دارید

از مسافران و غریبه ها ترسی ندارید

و از قبایل ادمخواران نیستید


به نمایشگاه ها و رستوران های تمیز می روید

لبخند می زنید

و یکدیگر را می خورید

و از قبایل آدمخواران نیستی



شمس لنگرودی
=================================
تو خوابيده ای
آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی
...................
عباس معروفی

====================================
تنهایی،
شاخه‌ی درختی‌ست پشتِ پنجره‌اَم
گاهی لباسِ برگ می‌پوشد
گاهی لباسِ برف
اما، همیشه هست!


( رضا کاظمی )
=====================================
ملوانی شوریده
خلبانی سر به هوا
شاعری عاشق
قصابی دل رحم
کارگری ساده ...
آدم های زیادی در من هستند
که عاشق هیچ کدامشان نیستی

«جلیل صفر بیگی»

==========================================
پلک‌های خسته‌ات را ببند
فقط با من بخند
جدا از هر فاصله و قراردادی
به دور از چشمان موریانه‌ها


سلمان گنجی
=======================================
از کنارت که می روم
زمین نفس های آخرش را می کشد
مثل کوبشی رو به سکوت
تو را می خوانم ، پیش چشمان ستاره های آویزان
داد می زنم سرِ حواشیِ باد
عبور می کنند تُند و تُند ، خیابان ها
یکی پس از دیگری
می گیرند تو را ازمن
و چراغ های شهر چشمم را می زنند
نمی گذارند بینمت باز
چرا باید ترکت کنم چرا
برای خود زنی با لبه های تیز ِ شب آیا ؟

آمی لاول / باهار افسری



==================================
هست شب . یک شب دم‌کرده و خاک
رنگ رخ باخته است.
باد، نو باوه‌ی ابر ، از بر کوه
سوی من تاخته است

نیما

============================
در خامشی حضورم ، حرف مرا بفهم
یا برای عشق ، زبانی تازه پیدا کن
تا درد مشترک
زبان مشترکمان باشد

اردلان سرفراز


==================================
در حضورِ مردم می‌گویم که معشوقم نیستی
در اعماقِ جانم می‌دانم که چقدر دروغ می‌گویم
چنین می‌نمایم که چیزی میانِ ما نیست
تا از دردسر به‌دور باشیم
...
نزار قبانی




=====================================
انگشت اتهام مرد

مثل عقربه ي قطب نما

كه شمال را نشان مي دهد


هميشه زني را پيدا مي كند



خالد حسيني


================================
ما
در عصر احتمال به سر مي بريم
در عصر شک و شايد
در عصر پيش بيني وضع هوا
از هر طرف که باد بيايد در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصري که هيچ اصلي
جز اصل احتمال، يقيني نيست
" قیصر امین‌پور "



=====================================
هر چه کمتر گمان کنیم که هستیم
بیشتر تحمل می‌کنیم
و
اگر گمان کنیم که هیچ‌ نیستیم
همه چیز را تحمل می‌کنیم

آنتونیو پورکیا
ترجمه نیشابور
=================================
می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین گوشه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو مبادا بشوی

آی…مثل خوره این فکر عذابم می داد
چوب من را بخوری ورد زبانها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از «وامق» و «مجنون» شده است
می توانی «عذرا» باشی، «لیلا» بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگترین آدمها جا بشوی

بعد از این ، مرگ ، نفسهای مرا می شمرد
فقط از این نگرانم ، که تو تنها بشوی


مهدی فرجی

=================================
وقتی نباشی مهم نیست ، باران ببارد ... نبارد
من زنده باشم ... نباشم ... فرقی که دیگر ندارد

وقتی نباشی چه حرفی؟اصلا چه شعری؟چه عشقی؟
وقتی که هرلحظه بی تو ،داغی به دل می گذارد

وقتی تو بر لب نداری نام ِمن ِشاعرت را
بهتر کسی نام من را دیگر به خاطر نیارد

در لحظه ی جان سپردن بهتر که دیگر نباشد
چشمان خیسی که من را دست خدا می سپارد

نه کوزه...نه نی لبک، نه! در خاک سرد مزارم
ای کاش دستان گرمت یک شاخه مریم بکارد

این شاعرِ قرن حاضر، این بیت را حافظانه
رندانه بر لوح ِ شعرش، طرح تو را می نگارد

دیگر به آخر رسیده این نامه و شاعر تو
از راه دور و به گرمی دست تو را می فشارد


رویا باقری



==============================
می توانی حرف بزنی
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد مثل من
به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب هایم را
از روزهایی که بوسیده ای
از من کنار تر بکشی
خودت را
جمع کنی
پشت توری که عروس می شدم
پشت گوش بیاندازی حرف هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا
آب را
و دکمه های هماغوشی ام را
اصلا فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست
توی خانه ای که
هم خانه ام نیستی !


ناهید عرجونی


==============================
در امتدادِ این دیوارهای بلند
همیشه دریچه‌ای هست
که گاه از پُشتِ پلکِ بسته‌ آن
می‌توان گفت‌وگوی غمگینِ‌ رهگذرانِ باران را شنید
عطرِ عجیب سوسن و ستاره را بویید
و بعد با اندکی تحمل
باز به امیدِ روز بزرگِ ترانه و دریا نشست.
می‌گویند این راز را
تنها پرندگانِ قفس‌های کهنه می‌فهمند.
در امتدادِ این دریچه‌های بی‌ماه و بی‌امید
همیشه کسی هست
که از پشتِ مخفی‌ترین خاطراتِ مگو،
رخسارِ دورِ ستاره و سوسن را به یاد می‌آورد
چقدر تحملِ این شبِ پا به جا دشوار است
کاش چراغِ بالای سَردرِ خانه را درست می‌کردم...

"سید علی صالحی"



=================================
بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل می دهد لبت



لب نیست نازنین! ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزوجل می دهد لبت



بگشای آن طراوت فرزانه را که باز

ماراشبانه ذوق غزل می دهد لبت



الله اکبراز تو که با خمر بوسه ای

معنای ناب خیر عمل می دهد لبت



گل شرم گونه های تو خود وحی منزل است

بوی ترانه های ازل می دهد لبت


علی هوشمند



================================
شبی شناخت دلت را و نی‌لبک برداشت
برای از تو سرودن دلش ترک برداشت

چه آسمان سپیدی مقابلش رویید
دو بال سبز به ابعاد شاپرک برداشت

در آرزوی بهاری همیشه جاویدان
خیال سبز ترا مثل یک محک برداشت

شبیه آدم عاشق گناه را فهمید
وسیب چشم تو انگار بوی شک برداشت

درست لحظه‌ی چیدن...چه خواب شیرینی
میان هق‌هق باران دلش ترک برداشت



مریم اسکندری گندمانی





=====================================
با تو نگاه خسته ی من حرف می زند

آری لبان بسته ی من حرف می زند



قدری بمان، سکوت مرا گوش کن برو

دارد دل شکسته ی من حرف می زند



من عاشقم هنوز، نگاه معذبت

از عهد ناگسسته ی من حرف می زند



تو فال سرنوشت منی،فال من هنوز

از طالع خجسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای باز،آسمان

با بالهای بسته ی من حرف می زند



هر شب کنار پنجره ای رو به انتظار

با تو نگاه خسته ی من حرف می زند




؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
=======================================
سرود نواخته می شود

همه می ایستیم

لبخند می زنیم

و اشک می ریزیم



سرود به پایان می رسد

اما هنوز ایستاده ایم

-صندلی ها را دزدیده اند

زمین را هم فروخته اند-

دیگر جایی برای نشستن نداریم


واهه آرمن



==============================
گر چه در دورترین شهر جهان محبوسم
از همین دور ولی روی تو را می بوسم

گر چه در سبزترین باغ ولی خاموشم
گر چه در بازترین دشت ولی محبوسم

خلوت ساکت یک جوی حقیرم بی تو
با تو گسترده گی پهنه اقیانوسم

ای به راهت لب هر پنجره یک جفت نگاه
من چرا این قدر از آمدنت مایوسم؟

این غزل حامل پیغام خصوصی من است
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم !

گر چه تکرار نباید بکنم قافیه را
به خصوص آن غلط فاحش نامحسوسم-

بار دیگر می گویم تا یادت نرود
مهربان باشی با قاصدک مخصوصم


بهروز یاسمی



====================================
مثل یک روحی ؛ رها از بند زندان و تنی!

دور هم باشی اگر از من ٬ همیشه با منی



خوب می دانی که در قلبم کسی جای تو را ...

بعد ِ تو دنیا برای من به قدر ارزنی ...



تو همیشه بی خبر مهمان بغضم می شوی

بی هوا از چشم های خسته ام سر می زنی



خسته ای از این همه طوفان پی در پی ولی

تو امید آخر عشقی ٬ نباید بشکنی !



گرمی دست تو غم را از دل من می برد

مثل یک آتش که می افتد به جان خرمنی



این همه مهر و محبت کار دستت می دهد

وای از آن روزی که دستت می رسد پیراهنی...



اِن یکادُ الذینَ ... چشم نامحرم به دور !

چشم این قوم و برادرهای شوم ِ ناتنی!



من نمی خواهم که هرشب یاد تو باشم ولی٬

تو مگر از خواب های خسته ام دل می کنی؟!



دوست داری بازهم "پروانه تر" از این شوی؟

که تمام لحظه هارا پیله دورت می تنی؟



فکر کن بود و نبود من چه فرقی می کند!؟

مثل من این روزها وقتی به فکر رفتنی



رد پایت را بگیر از کوچه های این غزل

گرچه تو تنها دلیل شاعری های منی...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
====================================
تو مهربانتر از آنی که فکر می کردم

درست مثل همانی که فکر می کردم

شبیه . . . ساده بگویم کسی شبیهت نیست

هنوز هم تو چنانی که فکر می کردم

تو جان شعر منی و جهان چشمانم

مباد بی تو جهانی که فکر می کردم


تمام دلخوشی لحظه های من از توست

تو آن آن زمانی که فکر می کردم

درست مثل همانی که در پی ات بودم

درست مثل همانی که فکر می کردم

مریم سقلاطونی




==================================
اشتباه از شما نبود!
تقصیر من هم نبود!
به جان مادرم
خودکشی هم نبود

زنگ که زدم
اشتباهی
پنجره را
جای در باز کرد

گفتم از شیراز نامه دارید
به جای پله‌ها
باز اشتباهی
مثل پرنده‌ها از پنجره پرواز کرد.

سارا محمدی



=============================
نــازل مــي شــوم بــر تــو!

دســت بــر پــوستــت مــي ســايــم!

مــي پــردازم بــه مکــاشــفه ات!

تــا کــی،

انــجيــلي چنــد مــن،

در مــن خــاک بخــورد؟


 جلیل صفربیگی

==================================

تو

صبح باش !

من تمام شب های تاریخ را

تاب می آورم !

=====================================
باز از نهانه­ های طلب می­لرزم

یک بوسه از میان دهانت

میل مرا

به سوی تو

آواز کرده است

اما

وقتی

هر بوسه­ ی تو تشنه­ ترم می­کند

شاید علاج تشنگی من،

تنها

نوشیدن تمامی آن چشمه است

که از دهان کوچک تو

سر،

باز کرده است.




حسین منزوی
======================================
تو
انتخاب من نبودی
سرنوشتم بودی
تنها انگیزه ی ماندنم
در این زندگی بی اعتبار.

عباسی معروفی



================================
دور ایستاده ام

در مرز تیره روشن شرمی زنانه

تا باز نشناسی ام

هرچند

در من تمام توست

در تو

تمام

آنچه دوست می دارم.

 

                                رویا زرین


==================================
دوست که دشمن
وقتی‌ دستِ دوست شکل ماشه می‌‌شود
گلوله درست توی پهلویت جا می‌گیرد
زیر دنده ی چپ
شک نکن
اعتماد داشته باش
... رفیق ... اگر رفیق باشد
تیرش ... هرگز ... به خطا ... نمی‌رود

نیکی‌ فیروزکوهی

=============================
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
البته تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چهارچوب از پوست و با سبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه ی تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی این جا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام اون فکرای کشنده ی تنهایی رو
از مغزت پاک کنم."
و بعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی :"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای زندگی اونا می آد."

دری لولا شده به فراموشی-ریچارد براتیگان


==================================
من

از میان واژه های زلال

دوستی را برگزیده ام

آنجا که

برف های تنهایی

آب می شوند

در صدای تابستانی یک دوست

 

                                    ناهید عباسی


--===============
ابرهای آسمان هر سرزمینی
شبیه مردمان همان سرزمین می بارند

 ما هرگز رودرروی دریا
 با دریا سخن نگفته ایم
ما باید برگردیم
 چه کرده های از یاد رفته ی راه ها را مرور کنیم
پل ها، منزل ها، واژه ها، ویرانه ها را مرور کنیم
ببینیم چند کلمه کم آورده ایم
چند چراغ شکسته
خاطره ی کدام علاقه را در خانه جا نهاده ایم
 هی روزگار غریب
اصلا این احتمال را هم نمی دهیم
 که گاه ممکن است یک اشتباه درست
تا کجا از یک درست بی اشتباه کامل تر باشد







































+ نوشته شده در 1:5 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
رها شدن بر گُرده‌ی باد است و
با بی‌ثباتی سیماب‌وارِ هوا برآمدن
به اعتمادِ استقامتِ بال‌های خویش؛

وگرنه مسأله‌یی نیست:
پرنده‌ی نوپرواز
بر آسمانِ بلند
سرانجام
پَر باز می‌کند.

-شاملو

============================




 

تو
رنگ می دهی
به لباسی که می پوشی

بو می دهی
به عطری که می زنی

معنا می دهی
به کلمه های بی ربطی
که شعرهای من می شوند…

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

=============================





چهار گوشه عالم را
زنی مچاله کرد
پنجره را باز کرد
دور انداخت
...
براهنی

=============================





می‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا
وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت
مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس
می‌‌پرسی تنهایی؟
تنهایم
تنها
مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و
شهرهای کوچک را می‌بیند و
فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا
زندگی کند آن‌جا
بمیرد آن‌جا
تنهایم
تنها
مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا
و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد
مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و
می‌بیند خانه خالی‌ست
مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا
خبری از صاحبش نیست
مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و
آب شده است زیرِ آفتاب
مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است
می‌پرسی تنهایی؟
…..
ادرین ریچ / ترجمه محسن آزرم

=========================================




دیدم دریای تو بی‌موج است
درخت‌هایت در تاریکی خفته‌اند
و پرنده‌ات
بعد از آن که نوک در برکه‌ای تاریک فرو برد
خاموش ماند
دیدم بنفشه‌های کبود کنار پنجره‌ات پژمرده‌اند
دست‌های سرد تو را دیدم
چشمان خفته‌ات را

گل‌های سفید را برایت دسته کردم
و موج موج آوازهایم را
به اوج رساندم
و کوبیدم به شیشه‌های پنجره‌ات
پیاپی
چون سنگریزه‌ها
و گاه چون صخره‌ها
در دریای تو انداختم
و گاه چون خورشید
میان درختانت

رضا چایچی

===================================



در این قحط سال دمشقی
اگر حرمت عشق را پاس داری
تو را می توان خواند عاشق
وگرنه به هنگام عیش و فراخی
به آواز هر چنگ و رودی
توان از لب هر مخنث
ره عاشقی را شنیدن سرودی

« محمدرضا شفیعی کدکنی »

=====================================



"معجزه یعنی:

تو

وقتی به من فکر می کنی"

 

علی شیروی

====================================




روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود بوسه است
و هر انسان برای هر انسان برادری‌ست
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل افسانه‌یی‌ست
و قلب برای زندگی بس است.‏
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.‏
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.‏
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد‏.‏
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.‏
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...‏
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا روزی
که دیگر
نباشم...!‏
احمد شاملو
================================
اکنون سه بار بگو غم
بگو که بازگردد
هربار بگو ابر ابر
بگو
که ببارد

احمدرضا احمدی
==============================
چقدر گفتم حال همه‌ی ما خوب است و باز
تو حتی باورت نشد!

خب راستش را بخواهی
آن روز باد می‌آمد
من هم دروغ گفته بودم به آسمان
یعنی گفته بودم خوبیم، حالمان خوب است،
اما تو عاقل‌تر از آنی که باورت شود!



سید علی صالحی




















+ نوشته شده در 1:58 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
90-7-21
ای عروض معلق!ء
خورشید!ء
دریا را
بیت
بیت
از این وحدت ترسناک رهایی بخش


بیژن الهی

==================================





آن جا که تویی / پرویز اسلام پور


درد از جایی شروع می شود که برای کجای درد ردّ گرفته ای
عشق اگر این نبود که مرا بگیرد و به هوا پرتاب کند


تو کجایی که مرا نگرفته یی نه از ستاره یی نه از زمینی


بگذار برایت
این خاطره بماند
که هم مانده ام ، هم همه ی تو


تودر دردی که شروع می شود که به جایی بردم
من و ستاره یی که تو
به عشق


*
از من دو چیز مانده
یکیش را که می دهم به تو


از من یک چیز مانده


بیا که
بگیری ش




و جز دو رگ ِ غبار
چه می ماند بر خار

روشن / تا آبی شب
روشن ِ ناتمام

=======================================


بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد
نه شعور لازم برای خاموش ماندن
ژان دلا برویه
========================================
آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم

مهدیه لطیفی




===================================
آنچه در بهار مست
روييد
در قمار
با پاييز
رفت.
چه خوب است
چيزي براي باختن
داشتن.

کولي پيراهن تنگِ يک خواب بلند

"کیکاووس یاکیده"




========================================

رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی


===========================================

گفتی می‌آیی
و یاد اخبار هواشناسی افتادم
که لذت باران‌های بی هنگام را می‌برد
گفتی می‌آیی
و یاد تمام روزهایی افتادم
که بیهوده چتر برداشته بودم

لیلا کرد بچه، صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر



=======================================

بوی شرجی آغوشت بلم سوار کند

                                     بر رویا

  دست پا رو بزنم تا

سوسوی

گاه به گاه

فانوس دریایی

و یادم نیاید از کجا غرق شده ام

میان دو فنجان چای سرد شده

مانده بر میز

میان بوی شط و برف...

لعنت به شیطان!




??????????????????????
============================================

هوای  پاییز
زوزه ی کلاغان وحشی
در مسیر باد
به گمانم
خبرهای خوشی در راه است !
هوا بوی سیب می دهد

مسیح اسماعیلی

==================================




نان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سرکشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند...

سیاوش کسرایی
===============================

آدم‌های تنها

آزروهای کوچکی دارند

شبیه این‌که کسی

در خانه را به رویشان باز کند .


طاهره قصدی

===================================





دل که می‌گیرد

تاوان دلی‌ست 

که تو می‌گیری 

باقی 

حاشیه‌ی رودی‌ست 

روان 

که تنها 

مرا در تو 

دور می‌کند . 

ایرج صف شکن

======================================





هرچه بیشتر می‌گریزم

به تو نزدیک‌تر می‌شوم

هرچه رو برمی‌گردانم

تو را بیشتر می‌بینم

جزیره‌ای هستم

در آب‌های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم .

هزار و یک آینه

تصویرت را می‌چرخانند

از تو آغاز می‌شوم

در تو پایان می‌گیرم

عمران صلاحی

===============================





اگر می‌خواهی ترکم کنی

لبخند را فراموش نکن

کلاه می‌تواند از یادت رود

دستکش، دفترچه‌ی تلفنت

هر آن چیزی که باید دنبالش برگردی

و ناگهان در برگشت گریانم می‌بینی

و ترکم نمی‌کنی

اگر می‌خواهی بمانی

لبخندت را فراموش نکن

حق داری زادروزم را از یاد ببری

و مکان اولین بوسه‌مان

و دلیل اولین دعوایمان

اما اگر می‌خواهی بمانی

آه نکش

لبخند بزن

هالینا پوشویا توسکا
=========================================
گفتند
شعرهای من
جوشش دریاست
خروش رود

بی‌شک
کمی بالاتر
به چشمه‌ای می‌رسند
که تو هستی..

..گروس عبدالملکیان..



====================================
من بد بودم اما بدی نبودم
تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست

تو را شناختم.. تو را یافتم.. تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد.. سبک شد
عقده‌هایم شعر شد.. سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد.. سنگ شعر شد ..علف شعر شد.. دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد

به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»

من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست
دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

نگاه کن:
با من بمان!




شاملــــــو
=================================
زیبای من !
این داستان مال ما نیست
بیا از جدی بودن سطرهایمان
به پاورقی برویم
با یک ستاره
آنجا به من بگو
آغوشت چقدر جا دارد
چقدر...


- سید رضا سید حسینی




=======================================
در صدای این زن
شراب و نقره به هم می آمیزد
در باران
از آیینه ی زانوانش
روز سفر خود را آغاز می کند
زندگی راهی دریا می شود.



برگرفته از کتاب
در بندر آبی چشمانت
نزار قبانی

ترجمه احمد پوری


====================================
من از ميان همه ی شما
منتظر کسی بودم ... که نيامد!
به گمانم دريا
چشمی برای گريستن نداشت
ورنه آن پرنده ی بیجُفت
به جای نَم نَمِ يکی قطره ی باران
چشمْ به راهِ دو ديده ی من
از دريا نمیگريخت.


سید علی صالحی




==============================هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم
عمران صلاحی
======================================


میشود گاهی
به دلتنگیهایم سری بزنی
هوای گرفته ی دل را
وصله به  بهار بزنی
میشود گاهی
یادی از گذشته ها بکنی
چراغ خاموش خاطره را
دوباره روشن بکنی
میشود برگردیم
به همان روزهای کودکی
به خنده های از ته دل و تماشای کرمهای خاکی
میشود دوباره قهر و آشتی بکنیم
لااقل اینطور عشقمان را بیشتر بکنیم
میشود دوباره تو باشی و یک دل خوش
وقت گذر یک ستاره هم را آرزو بکنیم

 

شباهنگ (ن.ثانی)

======================================

به دخترم گفتم:

دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت
.در انتظار مباش
دوباره دخترکم گفت:
کیست؟ کیست؟
گریست.

سکوت بود و سکون
که گفت دخترکم
ـ هزار دست کوبه ی پولادی بزرگ
چرا
به در نمی بندی،
که نعره ی هر یک،
بزرگتر ز تپش های خواهشم باشد؟

صدای در برخاست
کسی به در می کوفت
نه با دو دست،
که با قلب،
با غمش،

با ...،
با...!


نصرت رحمانی

=====================================

و رفت تا لب هيچ

و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشانی تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

سهراب سپهری

======================================

ما گریه کردیم

و شاخه ی نزدیک دستمان را شکستیم
و گریه کردیم
ما فقط گریه کردیم
نمردیم.

غلامرضا بروسان

======================================

سراسر سرما را

همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


==============================....
تو صدای‌ام می‌زنی و
فصلی عوض می‌شود..

و در این چرخه‌ی ابدی
من هنوز
به دنبال سیاه‌چاله‌ای
برای پرت شدن
به جهان تو می‌گردم.

..مریم ملک‌دار..
=====================================
همه چیز در خانه هست:
نان
پنیر
سبزی‌خوردن
انگور،
اما
از زمان
از شوق
از گل‌های اطلسی
خبری نیست...


احمد‌رضا احمدی- دفترهای سال‌خوردگی


===================================
از هر طرف که سر بجنبانی
آوازهای نیمه تمام کسی است
که دنیا را
بیراهه آمده است
تنها
قرچ قروچ صدای درد می آید
از شکسته شکسته ی این دل
جهان
افتادن از خواب هایی هول آور است
و زندگی
زلزله ای که گاه گاهی می آید
>اما نمی رود

یاسین نمکچیان


================================
گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
هم‌چنان چشم گشاد از کرمش می‌دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می‌دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده‌ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی‌یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم=


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
===================================
سراسر سرما را
همین‌جا می‌مانم
کنار تو و دستان‌ات..

پاییز هم که بشود
گنجشک‌ها
به هیچ‌فصل دیگری
کوچ نمی‌کنند..

..مریم ملک‌دار..


================================
حالا مرا دوباره بخوابان
در زير آفتاب بخوابان
از ديگران جدا بخوابان تنها بخوابان
ودر کنار حفره گنجشکي بخوابان
و در بهار بخوابان
از پشت سر بيا و ، نگاهم کن وَ روز و شب نگرانم باش آن گاه
بي دغدغه مرا بميران اين جا همين جا



رضا براهنی



================================
پرندگان
به هم که می‌رسند
آشیانه می‌سازند؛
من و تو
خاطــره

..
مژگان عباسلو
=================================
چه فرق می کند با کدام لهجه درد می کشم
هربار دوست داشتن
مرا یاد شکم های برآمده می اندازد
و فکر می کنم باید به جای عشق
برای دکمه هایم دلیل محکم تری می آوردم


زن
زاییده نمی شود
ساخته می شود
و دختری که صدای گریه های عروسک تازه اش
از تمام شریان هایش عبور می کند
چه دیر می فهمد اگر گل های چادر مادرش را
محکم تر بو می کرد
هیچ وقت گم نمی شد
و چه زود یاد می گیرد لالایی های تازه اش را
باید خرج آجرهای خانه اش کند
تا مدادهای رنگی دخترش
سقف ها را با درد کمتری روی دیوارها بکشند


می دانم
قرار بود هیچ وقت برای تو لالایی نگویم
تا صبح ها به خاطر پرهای خیس بالش من
به رنگ آسمان شک نکنی
و به آوازهای غمگین پرنده هایی
که هرشب تخم های شکسته می گذارند


قرار بود هیچ وقت لالایی نگویم
چیزی نگویم
اما در گلویم آوازهای هزاران پرنده ی مرده گیر کرده است
و زندگی دست هایش را
هر شب دور گردنم قفل می کند و کلیدش را
خانه های کوچک نقاشی های تو قورت می دهند .


لیلا کردبچه













































=

























+ نوشته شده در 1:45 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390
90-7-20
زن و مرد

توماس ترنس‌ترومر

ترجمه: حسین عیدی‌زاده

 

چراغ را خاموش کردند، و گوی سفید آن درخشید

برای لحظه‌ای و محو شد، چون قرصی

در لیوان تاریکی. سپس تکانی.

دیوارهای اتاق هتل به درون بهشت تاریکی هجوم بردند.

 

حرکاتشان نرم‌تر شد و به خواب رفتند،

اما پنهان‌ترین افکارشان به دیدار هم آمدند

چون دو رنگ که ملاقات می‌کنند و راه می‌افتند با هم

روی ورق نم‌دار نقاشی پسربچه مدرسه‌ای.

 

تاریک است و خاموش. اما شهر نزدیک‌تر آمده است

امشب. با پنجره‌های بسته. خانه‌ها آمده‌اند.

چسبیده به هم ایستاده‌اند و در آن نزدیکی به انتظارند،

گروهی از مردمان بی‌رنگ چهره.

==============================



ما، نسل بوسه های ممنوع ایم
عشق را
میانِ لبهای هم، پنهان کرده ایم
تا نمیرد !
بعد از ما
شما ، نسل ِ آزادیِ بوسه
در خیابان خواهید بود
عشق را
با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند...

( دکتر افشین یدالهی)

=============================




هیچی هستیم سخنگو
هیچی هستیم بینا
هیچی هستیم شنوا
و هیچی هستیم دانا
بر نادانی خود

بیژن جلالی

=========================



انکارِ عشق را
چنین که به سرسختی پا سفت کرده ای
دشنه ای مگر
به آستین اندر
نهان کرده باشی.
که عاشق
اعتراف را چنان به فریاد آمد
که وجودش همه
بانگی شد.


احمد شاملو

==========================



امواجِ حسهایت
اختلال دارند

موجت را پیدا نمی کنم

یداله رویایی

=======================





دلتنگ که می شویم
باد ترانه سر می دهد
آسمانِ پر ستاره
رویاهایمان را نادیده می گیرد

بیا قراری بگذاریم
دلتنگ که شدیم
با باد و آسمان
مهربان باشیم
آن دو
از ما
دلتنگ ترند

_______________________________________
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمانِ پر ستاره نادیده می گیرد

مارگوت بیکل/ ترجمه ی احمد شاملو

===================================




زمان شده محکوم
در دادگاه دلم
به حبس، تا ابد
معتاد کرده مرا
به کشیدن آهـــــــ …

 

آرش منتظری

==============================




بیتوته ی كوتاهی است جهان
در فاصله ی گناه و دوزخ
خورشید
همچون دشنامی بر می آید
و روز ، شرم ساری
جبران ناپذیری است .
آه،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

درختان ، جهل معصیت بار نیاكانند
و نسیم ، وسوسه ای است نابكار .
مهتاب پائیزی كفری است
كه جهان را می آلاید.
چیزی بگوی
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی...

هر دریچهِ نغز
بر چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید .
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است
و آسمان سر پناهی ،
تا به خاك بنشینی و
بر سرنوشت خویش گریه ساز كنی !!!
آه ،
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
چیزی بگوی
هر چه باشد ...

چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آب روی ِ جهانند
عصمت به آینه مفروش
كه فاجران نیازمندترانند.
خامش منشین خدا را
پیش از آنكه در اشك غرقه شوم
از عشق چیزی بگوی


احمد شاملو

=============================



صلح یعنی عطر غذا در شامگاهان
صلح یعنی این که ماشینی دم در خانه‌ات توقف کند
و تو وحشت نکنی
صلح یعنی آن که در خانه‌ات را می‌کوبد
کسی نباشد جز یک دوست



یانیتس ریتسوس
ترجمه‌ی: احمد پوری
============================
می‌خواهم عکسی بگیرم
از شکلِ دستانت
از صدایِ دستانت
از سکوتِ دستانت
کمی پیشِ رویم می‌نشینی
تا عکسی محال بگیرم؟
....
نزار قبانی

==================================.
.
.
.
.

در چهره ات

دو چشمت،

دو گور است


گود...


گودی ها گودتر می شود

بی انتها




حالاست از داربست ایام فرو بیفتم


جانم

بر بلندای مغاک

ریسمانی کشیده است



بر جانم

بند می بازم...

.
.
.
.
.







مایاکفسکی

بخشی از شعری بلند از کتاب «ابر شلوار پوش»


=============================
عاقبت

همه‌ی ما

زیر ِ این خاک
...
آرام خواهیم گرفت
ما
که روی ِ آن
دمی به همدیگر
مجال آرامش ندادیم

آنا آخماتووا




========================
از روزهای رفته نگو
روزهای مانده را تعریف کن
با چند ماه خداحافظی کنم
به چند خورشید سلام
تا بیایی .... ؟!


فریبا عرب نیا


=============================
این میوه‌های مرده
حیران این روزهایی است
که از پایان آغاز می‌شود

احمدرضا احمدی


======================
لکنت گل قرمز

از تپش قلب آسمان‌خراشي‌ست

که ديروز

در کنار گلدانش روييده است.


نادر پناه‌زاده



===========================
حوصله ات که سر میرود،با دلم بازی نکن!
من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام
دل که میگیرد
تنهایی بدجوری بغض می شود
انگشتانت را به من قرض بده
برای شمردن لحظه های نبودنت کم آورده ام!



?????????????????????????????
=================================
کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
من و تو
دو جنگلی هستیم آتش افروخته
و همه‌ی دوربین‌های تلویزیونی بر ما زوم شده‌اند

کجا پنهان ت کنم .. عشق ِ من
که همه‌ی روزنامه نگاران
می‌خواهند از تو ستاره‌ای بسازند
برای جلد ِ مجله‌هاشان
و از من اسطوره‎ای یونانی
و یک رسوایی ِ نوشتاری

نزار قبانی





================================

میان ِ من و تو

سرزمینی ست از تشنگی
و منحرفانی شعری .. و جنسی
که زنانگی ت را انکار می‌کنند
همچنان که شعرهای مرا

میان ِ من و تو
ستمگرانی هستند .. و خبرچین‌هایی .. و مراکزی از قدرت
و شرکت‎هایی سهام گذار
در کنترل ِ عشق .. و انقلاب .. و نوشتن

میان ِ من و تو
مردان ی قرار گرفته‌اند
که همانند چوب پنبه‎هایی شناورند
در سطح ِ شعر
و زنان ی که دستبندهای خویش را می‌فروشند
و دستان‎شان را قطع می‌کنند .. برای شعر

نزار قبانی

====================================

سهم من٬ پایین رفتن از یک پله متروک است

و به چیزی

در پوسیدگی و غربت

واصل گشتن!

«فروغ»

==============================

تو بودی و قناری هایی
که به جای خواندن
تمام وقت
چشم غره می رفتند
به من
... نمی دانم
تمام این سال ها
از من چه به آن ها گفتی

مجتبی درویشی کهن
==============================
دیر است گالیا
دیگر زمن ترانهء
دلدادگی مخواه

"هوشنگ ابتهاج

================================



برهنه به بستر بی‌کسی مُردن، تو از يادم نمی‌روی
خاموش به رساترين شيونِ آدمی، تو از يادم نمی‌روی
گريبانی برای دريدنِ اين بغضِ بی‌قرار، تو از يادم نمی‌روی
سفری ساده از تمامِ دوستتْ دارمِ تنهايی، تو از يادم نمی‌روی
سوزَنريزِ بی‌امانِ باران، بر پيچک و ارغوان، تو از يادم نمی‌روی
..تو
تو با من چه کرده‌ای که از يادم نمی‌روی؟



..

سید علی صالحی

==================================




چه دعاها کردم تو را در حلب
در آن کاروانسرا که آسوده بودم
رویم به خلق نبایست نمود
اگر نبودی
یه به کار مشغول بایستی شدن
یا روی به خانقاهی
آخر آنچه من می کنم و می سازم در بیست روز
تو
در یک لحظه
لگد می زنی و ویران می کنی
آن روز اول دیدی که چه روشنایی یافتی؟؟؟؟؟
اگر بر ان مستمر می بود تا اکنون قیاس کن چه می بود

مقالات شمس

====================================





سهم "من و تو"
گمشده از دستان "ما"
در پی فرداهامان
نگران امروزیم
می گریزیم
فردا هم
از پی ما
گریزانتر ...

الف-حشمتی

=================================




قرار بود
تنهایت نگذارم...
ولی چه می‌شود کرد؟
با این قلب دقیق
که ثانیه‌ای فالش نمی‌زند
و نفسی
که هرچه می‌کشم
از سماجت اوست!

علی اسداللهی

====================================



حالا که روز و شبم در چراغ سرخِ جهان مي‌دواني‌ام ديوانه‌وار
مي‌آوراني‌ام در پيشِ خويش و بعد از خويش مي‌رواني‌ام
ديگر چه چيز برايم مانده به جز اين که مي‌دواني‌ام، مي‌آوراني‌ام و مي‌رواني‌ام‌؟
جز طبل سينه که چيزي برايم نمانده
حالا که حالا حالا حالا که ...



رضا براهنی

=====================================




رسمی معمولی‌ست
آورده‌اند که شبلی
خود را به بهایی فروخت،
و من در پی ِ میزان ِ آن بهاء
خود را به تبسم ِ یک فرشتـــه فروختم
تو که می‌فهمی ری را
ما عشق را در نمی‌یابیم
هم‌چون گُل .. که عطر ِ خویش را



سید علی صالحی

=============================




دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

سید علی صالحی

==================================




خاطره ای در درونم است

چون سنگی سپید درون چاهی.

سر ستیز با آن ندارم ، توانش را نیز:

برایم شادی است و اندوه



در چشمانم خیره شود اگر کسی

آن را خواهد دید.

غمگین تر از آنی خواهد شد

که داستانی اندوه زا شنیده است.



می دانم خدایان انسان را

بدل به شیئی می کنند ، بی آنکه روح را از آن برگیرند.

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جاودانه سازی.

انا آخماتوا

===================================



یک لحظه خواستم
چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...


× گروس عبدالملکیان ×‏

=======================================





  چه کارِ بیهوده‌ای‌ست فکرکردن به این‌که خوابیم یا بیدار. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. خواب نمی‌بینم که خواب‌ام. خواب می‌بینم که بیدارم و زندگی می‌کنم. صبح به صبح از خانه بیرون می‌زنم در خواب. می‌رسم به ایستگاهی که اتوبوس‌هاش همیشه آماده‌ی رفتن‌اند. صبر نمی‌کنند. می‌روند و می‌رسند به ایستگاهِ آخر. همیشه می‌نشینم روی دوّمین صندلی کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برمی‌دارم. روزنامه را ورق نمی‌زنم برای این‌که خبر بخوانم. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. چه کارِ بیهوده‌ای‌ست صبرکردن. اتوبوس پُر نمی‌شود هیچ‌وقت. مسافرِ اتوبوس همیشه یک‌نفر است. مسافری که بیدار نیست. خواب است همیشه. روزنامه را کنار می‌گذارم و زل می‌زنم به خیابانی که صبح‌ها شلوغ نیست. هیچ‌وقت شلوغ نیست. سرم را که برمی‌گردانم راننده‌ای هم نیست. اتوبوس خالی‌ست. مثلِ خیابان که خالیِ خالی‌ست. بلند می‌شوم از روی صندلی و می‌روم سراغِ صندلیِ راننده‌ای که نیست. من که بیدار نیستم. خواب‌ام همیشه. می‌نشینم روی صندلیِ راننده. ولی انگار اتوبوس خالی نیست. انگار مسافری هست که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه و روزنامه‌ی روزِ قبل را که مانده روی صندلیِ کناری برداشته. روزنامه را ورق نمی‌زند برای این‌که خبر بخواند. خبری نیست توی روزنامه. خبری هم که باشد توی خواب نیست. مسافری که نشسته روی دوّمین صندلیِ کنارِ شیشه من‌ام که بیدار نیستم. من‌ام که خواب‌ام همیشه.

   فرناندو پسوآ

   ترجمه‌ی محسن آزرم

  

























































+ نوشته شده در 1:13 توسط ....................................
چهارشنبه سیزدهم مهر 1390
این تو بمیری
از آن تو بمیری ها نیست
این کلاغ ها هم بی جهت
روی سیم های آن سوی خیابان
ننشسته اند

از کتابِ "خنده در برف"

عباس صفاری

==============================



دهانم را باز نکرده/ دنباله ی حرفم را / پرندگان می گیرند/ و صدا در صدا/ گوش فلک را هم کر می کنند( ص ۱۶ – خنده در برف)
جمعه هایی که در بستر/ خدا خدا می کند/ در سیاره ای دیگر/ از خواب بیدار شود( ص۸۸)
این تو بمیری / از آن تو بیمری ها نیست/ این کلاغ ها هم بی جهت /روی سیم های آن سوی خیابان/ ننشسته اند( ۱۲۰)
رفتار ابلهانه ی درختان/ هیچ ربطی به آسمان نداشت…/سایه های بی خاصیت شان را برداشتند /و سر به بیابان گذاشتند (۱۲۸)

غروب بدون عوارض جانبی

اولین بار نیست
که این غروب لعنتی       غمگینت کرده است
آخرین بار نیز               نخواهد بود
به کوری چشمش اما
خون هم اگر    از دیده ببارد
بیش از این         خانه نشینمان
نخواهد کرد
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من

برای کِنِف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به پاس لبخندت
هر بار کلاه از سربرمی دارم
یک جفت کبوتر از تهِ آن
به سمت دست های تو پرواز کنند
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برای آخرشب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد
اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
ویک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپاپ
تابستان شوم سرِ هر چهارراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را که برگردانی
آس دل باشد
و هرتاسی که بریزی
جفت ۵

حیف که زمین خوردنِ آدمی
حتا از نوع نظامی اش
خنده دار نیست
با پوست موز رسیده ای
اگر خنده دار بود
زیر چکمه های یک ژنرال چهار ستاره را
برایت هدف می گرفتم
و با طنین خنده ات پاره می کردم
چُرت سربازان ایستگاه اتوبوس را

با این غروب بی سروپا
چه کارها که نمی توان کرد
سرش را گوش تا گوش
و شیک و قشنگ
هم با پنبه می توان برید
هم با خنده
انتخابش با توست
که حیّ و حاضر
ایستاده ای دم در.

————————————————–

پشت سر مرده

تا همین دیروز
مهوش فقط یک نام بود
با چند تصنیف بازاری
که سال به سال        آب می رفتند
و کافه ای که می گفتند به یک کرشمه ی او
منفجر می شده هر شب،
و دست آخر
یک تشییع جنازه ی تاریخی
که خواربار فروش محله ی ما نیز
کِرکِره را پایین کشید وُ رفت
تا دستی را که به دامان او نرسیده بود
به تابوتش برساند
دیروز اما        برای اولین بار
در یک سایت وطنی
عکس تمام قدش را دیدم.
به مرد میانقدی می مانست
در کفش پاشنه بلند
که چند نوبت هورمون زده باشد
و کلاه گیسی بر سر
با شباهت دوری
به مرد خواربار فروش.

صدایش را اما
هنوز نشنیده ام
شاید غمگین می خوانده است
آن ترانه های شاد را.

————————————————————————

 

بوی پرتقال

همه از دَم
بی بو و خاصیت اند
پرتقال هایی که من پوست می کَنم

اما
بر میز صبحانه
یا محو تماشای سریالی قدیمی
هر بار که انگشت های خوش تراش تو
پوست می کند از پرتقال
خانه سراسر
بوی پرتقال می گیرد
و پرتقالی می شود
ترانه ای که من
زیر دوش می خوانم.

 



عباس صفاری

==============================



لازم نیست دنیادیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.  

از میلیون‌ها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم می‌غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می‌افتد زیبا می‌شود. 

تلفن را بردار

شماره‌اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

در شلوغ‌ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن. 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می‌شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی‌ مسافرند!!!
 

 

عباس صفاری 

از مجموعه کبریت خیس

================================





دیوانگی که گریه ندارد
مزّه‌ی غصه که زیرِ دندانت رفت... دیگر رفت
مثل این که آدمِ آدم بروی روی مین و ترقوّه برگردی
 
و این که گفتی: برایت و ان یکاد بخوانم و فوتت کنم
نقلِ جنینِ سیاه‌مستِ توی الکل بود... 
 
 
علی مسعودی‌نیا

=======================================

نشانی ات را گم کردم

از مادرت پرسیدم

گفت قطعه ۶۲-ردیف اول

آمدم

و یادم آمد می گفتی:

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه...

 

علی زارعان

========================================




خوشا به حال گیاهان
که عاشق نورند
و دست منبسط نور
روی شانه آن‌هاست


..
سهراب
==================================
سنجاقکی که از صدای تو شکل می گیرد
بر خاک تری می نشیند
که شعرم از آن می روید
.
.
... .
.
.
صدایم کن.

شمس لنگرودی


================================

اما تو باید مواظب موهایت هم باشی
شاخه های این درختان کنار خیابان
گیره از موی دختران می رباید
باد هم که نباشد
برای پریشانی این شهر
هزار بهانه پیدا میشود...

"حافظ موسوی"


============================

کاش میتوانستم


صدای تو را بنویسم...

عباس معروفی

====================================



ناگهان صبح شد
و من
برهنه
ميان بازوان مردي
چشم گشودم
كه نامش را نمي‌دانستم
.
.
.
ناگهان صبح شد
و من
دوباره زن شدم
============================
این روزها /
 این گونه ام ، ببین /
دستم چه کند پیش می رود ، انگار /
هر شعر باکره ای را سروده ام /
پایم چه خسته می کشدم ، گویی /
کت بسته از خم هر راه رفته ام /
تا زیر هر کجا / حتی شنوده ام /
 هر بار شیون تیر خلاص را ...

نصرت رحمانی

==================================
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است /
زنجيره ی اشاره همچنان از هم پاشيده است /
که حلقه های نگاه ، در هم قرار نمی گيرد. /
 دنيا نشانه های ما را ، در حول و حوش غفلت خود ديده است و چشم پوشيده است. /
نزديک شو اگر چه حضورت ممنوع است

محمد مختاری




===============================
در اوج خود کبوتر
ترتیب پله ها را باور نمی کند .

و دختران آبی ،
وقتی که آسمان را می بافند
او در میان بال و هوا خود را
ول می کند میان هوا و بال .

رویایی

==========================
اگر که زرد نمی شود آبی /
 و عشوه ای در تن باران نیست /
 اگر که سرد می گذرد سایه /
 با رفتن فانوس
/ اگر که مهتابی ، سرخ نمی شود امروز /
و ماه ، نه خورشید است /
نه خورشید ، حتی ماه /
 و شنبه ها ، جمعه /
 یکشنبه ها ، جمعه /
دوشنبه ها ، جمعه /
و جمعه ها ، جمعه /
 در انتهای تقویم دیوار است /
 اگر که اینچنینم من ... /
 اگر که آن چنانی تو ...

بیژن نجدی

=============================
به ناگهان ديدمش .
خاموش و نرم از دم پيشاني ام گذشت
و عينكم بخار شد .
تغيير كرد شكل تاريكي .
بي اختيار بازگشتم تا بگريزم
ديدم از ابتداي خيابان دوباره مي آيد .


محمد مختاری


=====================================

دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من


مارگوت بیکل/ ترجمه احمد شاملو


====================================


درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زنده گان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست


احمد شاملو


=======================================




سرفه ميكنم...
همه دوستت دارم هايم ميپاشد روي دستمال احساس

اين لخته لخته ها كه ميبيني
خون نيست...
تكه تكه از وجود زنيست..
كه عاشقانه ها را گره ميزند به دار زندگي...
.
شبنم بهار..
====================================
تف به ذهنی که رو به پایین است

به فشاری کـــه علتش این است

تف به این گوشـی پر از عکس ِ ...!

تف به این ظاهری که برعکس ِ ...!

تف به تکرار سفت و شل شدنم

بین دو کـــــوه درد پل شدنــــــم


علیرضا الیاسی



==============================
از شنبه‌بازاری که غیر از شیر مرغ
و جان آدمیزاد
همه چیز می‌فروشد
برایت کتابی خریده‌ام
اولین و آخرین مجموعه شعر شاعری گمنام
آراسته به زیور طبع
صد سال پیش از تنهایی ما.

شاعران یک‌کتابی
خوشبخت‌ترین شاعران جهان‌اند
و لاکتاب‌ها
شاعرترین‌شان

حالا مثل دو گل سربه زیر
بیا در نور کهربایی چند شمع کافوری بنشینیم
و فالی از این دفتر را
با صدای بلند بخوانیم
تا استخوان‌های شاعرش در گور
پرشکوفه و عطرآگین شود.
باور کن من هم می‌خواهم
به‌جای این تکیلای بی‌ستاره و لیمو
شراب کهنه بنوشم
و تو را که جرعه جرعه زیباتر می‌شوی
به الماس‌های آسمان و
خرامیدن کبک و آهو ربط بدهم.
می‌خواهم تو نیز کلاه حصیری بر سر
مانند همسر آن شاعر خوشبخت
قیچی به‌دست میان گل‌های حیاط بخرامی
و گوش بسپاری
به عاشقانه‌ای
که از لبخند تو در خواب
الهام گرفته‌ام
...

اما تو در خواب نمی‌خندی
فقط خواب‌های خنده‌دار می‌بینی
مثل خواب دیشبت
که تمام گروه‌بان‌های دنیا در آن
ژنرال شده بودند
و آسمان پر از مدال و ستاره‌های طلایی بود.

یک بار هم که شده
شعرم را سراسر
چکیده از خنده‌های تو می‌خواهم
اما باز
تا قلم بر کاغذ می‌گذارم
سایه‌های چسبیده به دیوار
زبان باز می‌کنند
آمبولانسی آژیرکشان
از لابه‌لای کلماتم می‌گذرد
ماه
بطری نامه‌بری می‌شود
سرگردان بر آب‌های تاریک
و کلاغی که جفتش را
اتوبوس مدرسه‌ زیر گرفته است
می‌پرد وسط حرفم......

«عباس صفاری- کبریت خیس- انتشارات مروارید»


===================================
در همه ی راهم
گفتگويي داشتم
نه بیشتر

تا می سوخت سگی
در چشم هاش در
غروب

در همه ی راهم
می سوخت سگی
تنها

فيروز ناجي‎

===============================
  • در چشم اندازت پرنده‌ای ست
  • در گلویش آوازی
  • ودر آوازش آرزوهایی ست
  • برای تو ...
  • در دستت سنگی‌ست
  • در سنگ، دشنامی
  • و در دشنام دشنه‌ای ...
  • و در من
  • پرنده ای که جان می‌کند ...
  • «رویا زرین»
  • ===========================



خفته با آغوش باز
دستی در کابوس زخم می خورد
دستی در رویا فرو می رود
به زانوانم پناه نبرده ام
چون نور با غبار
دو پاره ام

مارهایت بر ساق های برهنه نیش میزنند
تمنایم در رگ
ببین چگونه خون مسموم میشود!

امشب
بمیرانم و بر خاک بگذار
از خاکم برگیر
و بر انگشت بنشان
گلی سرخ بر پهلوهایم بدران
و تیزی خارهایش را
مرزهای سرزمینت قرار ده!

من با تو سفر کرده ام
پیراهنم در باد
این جام که تهی ست
پس من چگونه مست می رقصم ؟

نگاهت بر بلندای من درخشید
دهان گشودم
و نور مرا نوشید
دهانت گرم است
و شیرینی میوه ای نوبرانه
به دندان هایت هدیه میشود!

من آذرخشم
حریقی در دشت سینه ات
تو ابر باش و ببار
بارانی که خیال بازآمدن ندارد!


نگین آذر
=================================
برای اینکه صبحمان را
به شب برسانیم
باید انچه را که نه سر دارد
و نه ته توجیه کنیم
و به خود بگوییم که چیستیم
و چرا هستیم
و چرا همه چیز هست


بیژن جلالی
=================================
آدمیست دیگر
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور

حسین پناهی
===============================

برنگرد،

که بر نمی گردی تو هیچوقت

نمی خواهمم داشته باشمت، نترس

فقط بیا

در خزان خواسته هام

کمی قدم بزن

تا ببینمت


دلم برای راه رفتنت تنگ شده است...


*کامران فریدی




=================================
من آن پرنده را که می خواند در سر من
/ و مدام می گوید که دوست ام داری /
و مدام می گوید که دوست ات دارم
/ من آن پرنده ی پُرگویِ پُرملال را
/ صبح فردا خواهم کشت ...

ژاک پره ور
============================



















































+ نوشته شده در 1:12 توسط ....................................
دوشنبه یازدهم مهر 1390

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرين قمار من و دست آخر است

 

 من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...

 

 گفتيد:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترين پرنده عالم کبوتر است"

 

گفتيد:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
اين حرفها برای من از مرگ بدتر است

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند

ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است

 

سید مهدی موسوی

================================



می خواهم خدا
بین مرگ من و
بوسه های تو گیج شود...

عباس معروفی

================================




این غصه‌ی بی‌انتها، گفتن ندارد که!
این گریه‌‌های بی‌صدا، گفتن ندارد که!

این شعرهای خسته‌ و مغشوش و تکراری
این دردهای بی‌دوا، گفتن ندارد که!

این که دلم تنگ کسی بود و... هنوزم هست
یک حس بی‌آب و هوا، گفتن ندارد که!

شب، تیک-تاک استخوان‌های نفس‌گیرت
شرح فضایی مرگ‌زا، گفتن ندارد که!

***
وقتی که راهی جز گذشتن نیست، باور کن!
یک مشت حرفِ‌ بی‌هجا، گفتن ندارد که!
***
نگذاشت این پاییز را هم عاشقش باشم
این تا ابد اسفندها، گفتن ندارد که!

سرد است، تخت و میز و بشقاب و...
زمین سرد است

تغییر محسوس دما گفتن ندارد که!!
آقا! شما را دوست...
نه!
دیگر ندارم من
من، تو... شکس‌-تن‌های ما گفتن ندارد که!

سال هزار و سیصد و هشتاد و... هر چه بود
تقویم‌های پر عزا، گفتن ندارد که!

سخت است رفتن، کندن از "جان" و "دل"ت سخت است
آن گریه‌ها و شانه‌ها...
گفتن ندارد که!

دیگر نپرس از من کجا، کِی زنده‌گی گم شد
یک مرگِ بی‌چون و چرا گفتن ندارد که!

فاطمه شمس

=====================================



با من حرف بزن
تا باورم شود
هنوز صدايي هست
-وسكوتي كه هر ربع به دلتنگي ام ،
انتظار اضافه مي كند
حرفي براي گفتن ندارد –

به من حق بده
نگران تنهايي ام باشم
و سرگرداني خواب هايم را
از چشم زناني ببينم
كه در تمام تنت پخش شده اند

به من حق بده
نگران عشقي شوم
كه با هر كيف هرزه اي به خانه مي رود

گريه مي كنم
و دورتادورم را
ديواري كوتاه تر از بهانه نمي گيرد
بهانه ات را مي تراشم
و سدهاي جهان ترك مي خورند
رودهاي كبود چشم هايم سرازير مي شوند
و من
چقدر از خودم ترسيده باشم خوب است؟


مي ترسم
مي ترسم
و همين روزهاست
كه چشم هايم
سياه بخت ترين درياي جهان شناخته شود .
منیره حسینی
=======================================
می گویند
بس که دستی گرم
کسی به سرت نکشیده
موهایت سفید شده اند
ریش هایت بلند

می گویند
مجنون جدیدي شده ای
که یادت نمی آید
مدرن ترین عاشقانه هايت را
پای کدام لیلی می نوشتی

می گویند و پشت سرت می خندند
می خندند و شانه به شانه می لرزم

دوستانمان باور نمی کنند
از پشت همین گوشی
چه قول های بزرگی
که میان دو شهر رد و بدل نمی شدند
و نمی دانند
قرار فقط کنار خیابان نیست
گاهی در حاشیه ی درد ،
قرار می گیرم
تا با كناري ات كنار بيايم
گاهی قرار این است
که تا پنجره را با چشم هایم باز می کنم
اشک هایم میان زمین و آسمان تقسيم شوند
و اوضاع روحی این شهر لعنتی
با حال خراب من به هم بریزد

این روزها من از کجا بدانم
چگونه از چشم هایم پلک خوانی ات کرده اند؟!
به ریش بلند تومی خندند
و بغض من
بغ ض
ب غ
ض
گره ای ست که فقط به دست لب هايشان باز مي شود.



منیره حسینی
==================================
دست‌ هایت مال من؟
با دست‌ های من بنويس
با دست ‌های من غذا بخور
با دست های من موهایت را مرتب کن
فقط دست‌ هایت را
از تنم بر ندار...

عباس معروفی




================================
برمی‌گردی
مثل باران
مثل برف
مثل تمام پاییزهایی که برگشته‌اند

و همه‌چیز با تو برمی‌گردد
حتا آن قطاری
که 26 سال است
فقط می‌رود...

..مریم ملک‌دار..
=============================
شعر را به تو می‌سپارم
کلید خانه،
و چراغ را

خودم را به تو می‌سپارم..
سفارش نمی‌کنم،
خیال‌ام راحت است.

..مریم ملک‌دار..




====================================
آخرين حيرت زماني‌ست
كه ديگر پي مي‌بري
چيزي تو را به حيرت وانمي‌دارد

ریچارد براتیگان-احمد پوری


==============================
خــامـــشی جُـــستم که حـــاسد مُـــرده پنـــدارد

وز سر رشــــک و حســ-ـد کمتر بیازارد مـــــــــــرا

زنــده در گــور سکـــوت ام من مگر زین بیـــــشتر

روزگار مُـــرده پــــرور خـــوار نشــــمارد مـــــــــــرا

مردمان از چشم بدترسند و من از چشـم خـــوب

حــق ز چشــم خـــوب مه رویان نگــــه دارد مـــرا

مرگ شــاعر زندگی بخش خیال اوست٬ کـــــاش

این خمـــوشـــی در شـــمار مـــردگان آرد مـــــرا

سینه ام زآه ِ پیاپی چــاک شد کو آن طبـــــــیب؟

کز تَشَــفی مرهـــمــــی بر سیـــنه بــگــذارد مرا

تا مـــــگر تاثــــیر بخــــشـــد نالــه های زار مـــن

آرزوی مـــــرگ حالـــی بســـته لـــــب دارد مـــرا

شد امید از شش جهت مقطوع و نومیدی رسید

بــــو که نومــــیدی به دســـت مـرگ بسپارد مرا



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
=================================
بیشتر از ماه
دوست دارمش چراغم را
که به روشن و شیشه و خاموش تنش
می توانم دست بزنم
بیشتر از چراغ اتاق
شیفته ی کبریت خودم هستم
با همین اندکش گرما
و شعله اش پر از بوی سوختن چوب
و چقدر بسیارتر از کبریت
عاشق روشنایی خاکستر سیگار تو هستم من
که پشت دود
چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه ی من .



بیژن نجدی


==============================

پیراهنت در باد تکان می‌خورَد

این
تنها پرچمی‌ست که دوستش دارم!



گروس عبدالملکیان


===============================





تو کجایی؟
در گستره ی بی مرز این جهان
تو کجایی؟
من در دور دست ترین جای جهان ایستاده ام:
کنار تو

تو کجایی؟
در گستره ی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
من در پاک ترین مقامِ جهان ایستاده ام:
بر سبزه شور این رود بزرگ که می سراید

برای تو

احمد شاملو

=================================





اتوبوسی آمده از تهران
یکی از صندلی هایش خالی ست
قطاری می رود از تبریز
یکی از کوپه هایش خالی ست
سینماهای شیراز پر از تماشاچی ست
که حتما ردیفی از آن خالی ست
انگار یک نفر هست که اصلا نیست
انگار عده ای هستند که نمی آیند
شاید کسی در چشم من است،
که رفته از چشمم
نمی دانم ...
.

بیژن نجدی

==================================






نمی‌دانی جفا را دوست دارم؟
خیانت در خفا را دوست دارم؟
وفـا کن تا رهـا گردی ز دستـم
زنـانِ بـی‌وفــا را دوسـت دارم!

-- نصـرت رحمـانـی

=================================






دلم سنگینی یک برگ را

می شناسد

و تمام

حضور غربت را

تا صبوری زخم خورده آن سوار افتاده

که در بامدادی

بی بنفشه و بی کاکل

بر طناب مرگ

می‌خرامد

لوند و بی‌اعتنا

لابلای شاخ ‌و برگ بید

با گلوبندی از ترانه های بوسعید

و ایمان نداشته ِ عین‌القضات همدانی

=======================================




شعرهای از طاهره قصدی

 

آدم های تنها

آرزوهای کوچکی دارند,

شبیه اینکه کسی

در خانه را به رویشان باز کند,

*

آدم های تنها

واهمه های کوچکی دارند,

شبیه گم کردن کلید خانه شان؛

*

آدم های تنها

آدم های کوچکی هستند,

در شهر,

در خانه,

در رختخواب,

و حتا

در تفاله های استکان چای شان

زود گم می شوند...

===================================





خیلی‌ها رفتند
خیلی‌ها برنگشتند
و خیلی‌ها هنوز دلتنگ خیلی‌های دیگرند

من اما ربطی به هیچ کدام‌شان ندارم
چمدان کوچکی دارم که خیلی بزرگ است
وقتی آدم عکس دونقره‌ای ندارد


«رویا زرین»

=================================



















+ نوشته شده در 0:30 توسط ....................................
شنبه نهم مهر 1390
و راه‌رفتن تو طوری بود
که باغ‌ها با نخ پیراهن‌شان مشغول می‌شدند
تا چشم‌شان به شما نیفتد
و شرمنده‌ی خود نباشند...



شمس لنگرودی 
============================
می توانم مجسمت کنم
آنجا ایستاده ای
تنم را برف برف
بر درختان سوخته می جویی
دستت از دو سوی جاده به سمتم کشیده می شود

برف از شاخه فرو می ریزد
من در آغوشت
گنجشک سرمازده ام
از میان لبانت دانه می چینم

می توانم مجسمت کنم
خیره به سپید ِ تخت
زمستانت را برایم پست می کنی

نگین آذر


==========================

دیگران می‌پرسند
چرا با دیوار حرف می‌زنی

تو می‌گویی
همه چیز را نباید گفت

.
.
.

۲۹ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی


===============================
در خلئی كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب كرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابر آینه ات می گذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.


احمد شاملو
==========================

چرا هیچ‌كس به ما نگفته است كه زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فكر می‌كنیم كه زمان می‌گذرد

شاید زمین، آن سیاره‌ای نیست كه ما در آن باید می‌زیستیم
و از این رو، چیزی در ما همیشه پنهان می‌مانَد
و به این زندگی برنمی‌گردد.

از دست‌هایمان بیرون رفته‌ایم
از چشم‌هایمان
و همه‌چیزِ این خاك را كاویده‌ایم:
ــ ما به‌همراهِ آب و باد و خاك و آتش
تبعیدِ‌ این سیاره شده‌ایم
و این‌جا
زیباترین جا
برای تنهایي‌ست.

كسی در من همه‌چیز را خواب می‌بیند
شهرام شیدایی
==============================

مـــــــــــــــــــردی که او را شمس الدين خطاب می کردند، بال نداشت و تا آن لحظه خاموش مانده بود سرانجام به سخن درآمد و گفت: «آخرش نگفتی چرا ابليس آدم را سجده نکرد؟»
« نمی دانم. حتماً از سر حسادت، يا شايد از بدجنسی.»
شمس الدين به چشم های فرشته خيره شد.
فرشته ادامه داد: یک دلیل دیگر هم ممکن است وجود داشته باشد. من یک گفتگویی را به خاطر دارم که ممکن است به ماجرا مربوط باشد. شب قبل از آن رسوایی بود. فرشته ها داشتند همه جا را آب و جارو می کردند برای مراسم افتتاح آفرینش آدم. من و ابلیس توی آزمایشگاه خلقت بودیم و داشتیم شاگردی خدا را می کردیم. خدا گل آدم را زد، کلی درد بهش اضافه کرد و آخرش با یک قطره چکان یک قطره از مایع لزج سرخ رنگی به این مخلوط اضافه کرد. در یک چشم به هم زدن آدم آفریده شد، آماده برای بیدار شدن در مراسم بزرگداشت خلقت اشرف که قرار بود فرداش برگزار شود.
پرسیدم: خداجان، این مایع لزج که به سرشت آدم زدی چی بود؟
خدا گفت: این امانتی است که من به آدم می سپرم.
پرسیدم: این امانت چی هست؟
گفت: این زجـــــــــــــــــــر است.
پرسیدم: زجر چی هست؟
و ابلیس فوری اضافه کرد: فرقش با درد چیست؟
خدا گفت: برای درد کشیدن باید جسم صدمه بخورد. برای زجر لازم نیست. آدم می تواند زجر بکشد بدون این که کسی به بدنش دست بزند، چون همه چیز توی سرش می گذرد.
پرسیدم: خداجان، آدم زجر کشیده چه کار می کند؟
گفت: مثلا گریه می کند.
پرسیدم: گریه کردن چی هست؟
گفت: وقتی آدم گریه می کند چشمهایش خیس می شود.
من گفتم: این که چیزی نیست. این همه جانور خلق کرده ای که کارهای جالبتر می کنند. مثلا پرنده ها آواز می خوانند.
خدا با بی حوصله گی گفت: آواز هم می خواند، شعر هم می گوید، چهچهه هم می زند، نمایشنامه هم می نویسد، سمفونی هم درست می
کند.خواهید دید.
جرئت نکردم بپرسم که سمفونی چی هست.
خدا دیگر داشت با خودش حرف می زد: همه ی اینها به خاطر این است که زجر می کشد. آن هم بدون این که یک سوزن به تنش خورده باشد. سوزن ها توی کله اش آماده اند. وقتی به کار می افتند یک دردی می کشد که هیچ جانوری تا حالا نکشیده.
همين چند وقت پيش دوباره ياد اين حر ف خدا افتادم وقتی که يک مادری را ديدم که براش خبر مرگ پسرش ر ا آوردند .جوری ضجه می زد، انگار که پاش را با اره ببرند.
ابلیس که تمام مدت خیلی کم حرف زده بود یک دفعه در آمد و پرسید: آخر چرا توی کله اش سوزن گذاشتی؟
خدا گفت: برای عشق! آخر این مخلوق من قرار است دوست داشته باشد. دوست داشتن هم بدون زجر کشیدن ممکن نیست. باید بتواند زجر بکشد. باید بتواند حس کند که کله اش پر از سوزن است.
نتوانستم جلو خودم را بگیرم، پرسیدم: خداجان، عشق چی هست؟
یک دفعه داد زد: ابله چطور تا حالا نفهمیدی؟ عشق منم! و با عصبانیت ما را تنها گذاشت.
مدتی ساکت بودیم. من خجالت می کشیدم از این که خدا را عصبانی کرده بودم. اما یکدفعه شنیدم ابلیس زیر لب می گوید: مریض شده!
دیگر با هم حرف نزدیم تا فرداش که آن ملعون در لحظه ی آخر آن الم شنگه را به پا کرد و مراسم بزرگداشت را به هم ريخت.
فرشته دوم ساکت شد. برای چند لحظه کسی حرفی نزد وسه نفری به باده گساری ادامه دادند. اين من بودم که بی اختيار ياد بيتی افتادم و سکوت را شکستم:
جلوه ای کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد...!

عارفی در پاريس / کامران بهنيا‬




==============================

بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم...
چرا صدایم کردی
چرا؟

"حسین پناهی"


================================

باشه بانو
برو
می‌دانم
این انتخاب تو نیست
باشه
اما
اما…….
رفتنت
آن‌قدرها که فکر میکنی
فاجعه نیست
من مثل بیدهای مجنون ایستاده می میرم


(نزارقبانی)





================================

شنبه
عادتِ آغاز است
نه شروعي مُدّلل.
عادت
اراده را نابود مي‌كند



يك عاشقانه‌ي آرام/ نادر ابراهيمي
======================================
«... در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند
و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!
جرم این است!»

احمد شاملو


=================================

ساعت ها را عقب بردند
ما را جلو.

‏نیمه های امشب،
دو بار دوست ات خواهم داشت



عطیه سادات فتحی
=========================================
مبارزه بی فایده است
تو را به دست بیاورم، بازنده ام
تو را از دست بدهم
بازنده ترم
شکست نام کوچک من است

کیوان مهرگان


==================================
تو نیستی و پاییز
از چشم‌های مرد عاشقی
شروع شده است که
تمام درختان را گریسته است
در سوگ رفتنت...


- کامران فریدی




===============================کاش هوای یادهای آمدن‌ات
خالی از پیش‌بینی دیروقت رفتن بود
تا تمام تابستان را منتظر پاییز نمی‌ماندیم

حالا نمی‌دانم دزدانه به کدام ستاره‌ی دنباله دار وعده داده‌ای
اما از قرار من اگر می‌پرسی
با تمام احتمالات سرزده‌ی این روزها
آمدن‌ات هم شعر است
نیامدن‌ات هم!

دعایت می‌کنم علاقه‌ی معصوم

..

سیروس جمالی
==================================
گاهی بگذار
هیچ نگویم
بگذار فقط بنشینم روبرویت
حتی دستهایت را هم نمیخواهم
بگذارشان توی جیبت که
چشمم بهشان نیفتد
لبهایت را هم جمع و جور کن که
هوایشان به سرم نزند
اما کاری به چشمهایت نداشته باش
آنها سهم من اند
تو هم هیچ نگو
بگذار بنشینم و 
از سکوتت
تا لبخندت
از نگاهت
تا اخمت
طرحی بزنم
نه با رنگ
با کلام
کلامی که با "ع" شروع میشود
"ع" عین ِ عشق
"ع" عین ِ تو....


مینا تیموری



====================================
ببخش
با یک حرفم دلت را آزردم
به خاطر حرف های ملتمسانه ام ببخش
اگر می خواهی از زبان دارم بزن، امابه خاطر چشمانم که دوست دارند ببخش
هر جا که برود، آن که رو سوی شما دارد
تنها به آتش تو سوخته دور منزلت پروانه وار می گرد
به خاطر نقش نقش رد پایم ببخش
تو خودت نامت را بر دلم نوشتی
تو طعم محبت را به من چشاندی
هیمه آتش آزرده خاطری را نشانم دادی
به خاطر چشمان خاکستر شده ام ببخش.

نصرت یوسف اوغلو کسمنلی در (1946 - 2003)



==================================
تنها بهانه ام
برای روز های زرد و خیس
نگاه خدا و
دست های تو بود!

جا مانده ام :
میان دست های خدا و
نگاهت

که دیگر نیست
محسن شرو
========================================
این جا باد و باران
با دریا سخن می گویند
گوش فرا می دهم بی آن که
چیزی از نجوای شان بفهمم
اما در دور دست ها
جایی که آذرخش چنان درخششی ندارد
تا افق ها را روشن کند
صدای تو با سایه ها سخن می گوید
درست مانند روزی که از راه رسیدی
...

نونو ژودیس
======================================
ما، نسل ِ بوسه های ممنوع بودیم
عشق را میانِ لبهای هم، پنهان کردیم
تا نمیرد
بعد از ما،
شما، نسل ِ آزادیِ بوسه در خیابان خواهید بود
عشق را با لبهایتان فریاد بزنید
تا زندگی کند


افشین یدالهی
====================================
نگاه كن..

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگانِ تب شدم

چو ماهيان ِ سرخ‌رنگ ِساده دل

ستاره چين ِ بركه هاي شب شدم...

نگاه كن....

فروغ فرخزاد


=================================
بستری‌ات شده‌ام،
دکترِ دل، جهت ترخیص
روزی سه وعده، تو را تجویز کرده:

صبح‌ها؛ شرابِ لبت
عصرها؛ پرسه دور و برت
شب‌ها؛ سمفونی با تخت و تنت !


- فرهاد کامران‌نژاد
===================================
این قرار داد تا ابد میان ما برقرار باد
چشمهای من به جای دست های تو
من به دست تو ...آب می دهم
تو به چشم من آبرو بده
من به چشم های بی قرار تو
قول می دهم
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز می شویم



قیصر امین پور
=====================================
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرته روشنی مرده برفی همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است
از این میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار



نیما یوشیج


===================================
نکند آینه
قدر ثانیه هایی را که
بی دغدغه
به تماشای چشم هایش می نشیند
نداند؟!

حسین کاظمیان


=====================================
مرا پناه دهيد اي زنان ساده‌ي كامل
كه از وراي پوست، سر انگشت‌هاي نازكتان
مسير جنبش كيف آور جنيني را
دنبال مي‌كند
و در شكاف گريبانتان هوا
به بوي شير تازه مي‌آميزد

(فروغ فرخزاد)

=====================================منتظرت هستم،
در چنان هوايی بيا
كه دست برداشتن از تو
غير ممكن باشد...


- فاطمه عباسی
=====================================
تماشا

صبح است
آفتاب لب پنجره ایستاده است
به تماشای مهتاب
که در پیراهن توست!

غبطه
قصیده‌ای
پر موج و خوش آهنگ
با ردیف پریشان.
فبطه می‌خورم به باد
پیچیده در موهایت

خانهٔ رو به رو
خاموش کن
چراغ خانه‌ات را
بگذار بدانند
زنی که در خانهٔ رو به رو زندگی می‌کند
خورشید است!


انسیه موسویان



=====================================
پزشکان اصطلاحاتی دارند
که ما نمی فهمیم
ما دردهای داریم که آنها نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
خوش به حال دامپزشکان ....!!

"حسین پناهی"


===================================

وقتی بهشت عزوجل اختراع شد
حوا که لب گشود عسل اختراع شد

در چشم های خسته ی مردی نگاه کرد
لبخند زد و قند بدل اختراع شد

آهی کشید و آه دلش رفت و رفت و رفت
تا هاله ای به دور زحل اختراع شد

حوا بلوچ بود ولی در خلیج فارس؛
رقصید و در حجاز هبل اختراع شد

آدم نشسته بود، ولی واژه ای نداشت
نزدیک ظهر بود، غزل اختراع شد

آدم و سعی کرد کمی منضبط شود
مفعول فاعلات فعل اختراع شد

"یک دست جام باده و یک دست زلف یار"
این گونه بود ها! ، که بغل اختراع شد
حامد عسگری
=================================
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم،
شکسته است...

قيصر امين پور


==============================
انگار تمام آسمان به پنجره آمده
كه سقف كوچكمان چنين پرستاره است
فرداي سبز
آرزويي محال نيست
وقتي شانه‌هاي اعتماد
پناه مرغان مهاجر است
كه از غروب‌هاي دور و دراز
اينك به جستجوي آشياني روشن آمده‌اند
از امشب تا خورشيد راهي نيست
نگاهمان كنيد

(گراناز موسوي)


=============================

آدم‌ها تمام نمی‌شوند
آدم‌ها نیمه‌شب
با همه‌ی آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته‌اند
به تو هجوم می‌آورند

هرتا مولر
==============================هیچ کس نخواهد دانست

که روی سخن من

با که بوده است

با خداوندگار خویش

که چون زنی زیباست

یا با زنی زیبا...

که خداوندگار

زندگی من بوده است.



بیژن جلالی






==================================

نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌اى که مرا از روى زمین بردارد

من مثل ساعتی مریضم

و به دقت درد می کشم

سکوت، تانکی ست

که برزمین فکرهایم می چرخد و

علامت می گذارد

از روی همین علامت‌ها دکتر

نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد

و با تاثر دست بر علامت‌ها می گذارد :

" چه چاله‌های عمیقی "

شهرام شیدایی
=====================================آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند...!

در بندر آبی چشمانت / نزار قبانی


==================================

خانه‌ات سرد است؟
خورشیدی در پاکت می‌گذارم و برایت پست می‌کنم
ستاره‌ی کوچکی در کلمه‌ای بگذار و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم ...

منوچهر آتشی
=-=============================چه دير آمدی حالایِ صدهزار ساله‌ی من!
من اين نيستم که بوده‌ام
او که من بود آن همه سال
رفته زير سايه‌ی آن بيدِ بی‌نشان مُرده است


" سيد علي صالحي "

===========================






+ نوشته شده در 1:10 توسط ....................................
شنبه نهم مهر 1390
در شهر دیگر گشته ایم رسوای هر کوی و گذر
تا پر نگشت از ما جهان آ خویش را رسوا کنيم

کو شاهد و کو سر نخی تا جرم ما ظاهر شود
برخيز و بوی عشق را شوی از دهان تا ها کنيم

این مردمان نیش گوی بر ما اشارت می کنند
بر خیز تا این شهر را با مردمش تنها کنيم

در این سرای دیو خیز انسان کجا داری سراغ

فانوس اندر روز دار تا مردمی پیدا کنيم

==================================


مرا به دیدن جسمانی تو هیچ نیازی نیست
چنان پرم از تو
چنان پر
که بیشتر شبیه شوخی زیبایی هستم. . . .

رضا براهنی

==================================



حرف كه می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در كلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها
.
.
.

مصطفی مستور

================================



  تنهایی تلفنی‌ست که زنگ می‌زند مُدام

  صدای غریبه‌ای‌ست که سراغِ دیگری را می‌گیرد از من

  یک‌شنبه‌ی سوت‌وکوری‌ست که آسمانِ ابری‌اش ذرّه‌ای آفتاب ندارد

  حرف‌های بی‌ربطی‌ست که سر می‌بَرَد حوصله‌ام را

 

  تنهایی زل‌زدن از پشتِ شیشه‌ای‌ست که به شب می‌رسد

  فکرکردن به خیابانی‌ست که آدم‌هایش قدم‌زدن را دوست می‌دارند

  آدم‌هایی که به خانه می‌روند و روی تخت می‌خوابند و چشم‌های‌شان را می‌بندند امّا خواب نمی‌‌بینند

  آدم‌هایی که گرمای اتاق را تاب نمی‌آورند و نیمه‌شب از خانه بیرون می‌زنند

 

  تنهایی دل‌سپردن به کسی‌ست که دوستت نمی‌دارد

  کسی که برای تو گُل نمی‌خَرَد هیچ‌وقت

  کسی که برایش مهم نیست روز را از پشتِ شیشه‌های اتاقت می‌بینی هر روز

 

  تنهایی اضافه‌بودن‌ است در خانه‌ای که تلفن هیچ‌وقت با تو کار ندارد

  خانه‌ای که تو را نمی‌شناسد انگار

  خانه‌ای که برای تو در اتاقِ کوچکی خلاصه شده است

 

  تنهایی خاطره‌ای‌ست که عذابت می‌دهد هر روز

  خاطره‌ای که هجوم می‌آوَرَد وقتی چشم‌ها را می‌بندی

 

  تنهایی عقربه‌های ساعتی‌ست‌ که تکان نخورده‌اند وقتی چشم باز می‌کنی

  تنهایی انتظارکشیدنِ توست وقتی تو نیستی

  وقتی تو رفته‌ای از این خانه

  وقتی تلفن زنگ می‌زند امّا غریبه‌ای سراغِ دیگری را می‌گیرد

  وقتی در این شیشه‌ای که به شب می‌رسد خودت را می‌بینی هر شب

  

  ترجمه‌ی محسن آزرم

 

  دریتا کُمو

==========================================



در آغوش هم
در این دایره‌ی بی پایان
من امتداد توام
یا تو امتداد منی
..

?????????

=====================================





گرچه جدا از تو، ولی / همیشه با تو زیستم

«من و تویی» نکن که من / کسی به جز تو نیستم...

????????????????????

=================================




آسمانم را گرفتی سایبانم را مگیر
بالهایم را گرفتی آشیانم را مگیر

نامی از من بر زبان جاری مکن
بگذار تا
مدتی هم در خودم باشم
نشانم را مگیر

روزگار
ای بی مروت فتنه ایمان ستان
هر چه می خواهی بگیر اما
امانم را مگیر






-
سهیل محمودی
=============================
کوه پرسید ز رود،
زیر این سقف کبود
راز ماندن در چیست؟

گفت: در رفتن من
کوه پرسید: ومن؟
گفت: در ماندن تو
بلبلی گفت: و من؟
خنده ای کرد و گفت: در غزل خوانی تو

آه از آن آبادی
که درآن کوه رَوَد،
رود، مرداب شود،
و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد،
و نخواند دیگر،

من و تو، بلبل و کوه و رودیم
راز ماندن جز،
در خواندن من، ماندن تو، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست، بدان !

ابولفضل سپهر



==================================

به شانه هاي تو اعتباري نيست

كه اين تكيه گاه ناامن

هميشه جايي كه نبايد

مي لغزد

* هنگامه گلگوني

=======================

خشم، بی صبری، ناله و شکات و تنفر، هیچ اثری بر اشیاء نمی گذارند
و از هر چیز دوباره به سوی خودم باز می گردند.
این منم که مستحقِ تنفرم.
این منم که ناسازگاری و نفرت به وجود می آورم.


هرمان هسه
===================================

 

که یخی که عاشق ابر ِعذاب می‌شود

سر قرار عاشقی، همیشه آب می‌شود

 

به چشم فرش زیر پا، سقف که مبتلا شود

روز وصال‌شان کسی، خانه‌خراب می‌شود

 

کنار قلّه‌های غم، نخوان برای سنگ‌ها

کوه که بغض می‌کند، سنگ مذاب می‌شود

 

باغ پر از گُلی که شب نظر به آسمان کند

صبح به دیگ می‌رود؛ غنچه گلاب می‌شود

 

مریض چشم‌های تو به علت نفوذ آب

به هر مطب که می‌رود زود جواب می‌شود

 

چه کرده‌ای تو با دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می‌کنم شعر حساب می‌شود

*کاظم بهمنی

=============================

وقتی که خانه نیستم

کلید را دم پله اول

زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام

رویایت اگر آمد

پشت در نمی ماند*سيروس جمالي



===========================

در شمارش بیهوده ی گوسفندان
در قُرق شبانه ی تن و بستر
چاره تنها تویی
برگرد گرگ عزیز !
کمی بخوابانم
اگرچه در میان دندان هایت !


نگین آذر
=======================
نه، ما نمی دهیم به دشمن
محصول این مبارزه را
نه نمی دهیم،
هرگز نمی دهیم به مهر تو پشت پا، نه نمی زنیم.
ای ملت غیور که در تنگه ی سحر
دزدان به کاروان تو بستند راه را.
و تو هنوز
پایان نبرده ای شب شوم و سیاه را
درگیرودار حادثه هائی که دشمنان
با حیله ساختند
بسیار خوابها که ز چشمان تو پرید.
اینک شناختی
رزم آوران سنگر خونین توده را
پس آرزو به سینه ی خود خاک می کنند
آنانکه در تلاش مداوم
با دست بسته راه ترا پاک می کنند
در عهد ما انوشه سرباز
هنگام مرگ خویش
لبخند می زند
و ساحل امید وطن را هنوز هم
با چشم های باز
بیند آشکار
ما نیز آشکار طریق گذشته را
همراه کاروان وطن می زنیم نیم گام دنبال می کنیم
تا آخرین نفس،
تا فتح، انتقام!


اسماعیل شاهرودی
=====================

پیشانیم سرخ شده

از بس، دست شرم محکم کوبیده ام.

جای پیشانی من

جای نانِ گرسنه ایست

که در سفره ی ما بیات می شود

جای واکسِ پسر بچه ایست

که خاک کفشهایم

خانواده اش را از خجالت در می آورد.

جای یک دختر گل فروش است

که گلهایش را معشوقه ام هرگز نخواهد فهمید

جای آه های مادرییست

که در ، میدانِ آغوشِ قصاب محل

نقشه ی شام بچه هایش را میکشد

جای دستیست که کاری از دستش نمی آید

جای پیشانی من

سرخ است!

سرخی که آبروی برنیامدنش را هم نمیتواند حفظ کند




*حمید طاهری




































+ نوشته شده در 0:52 توسط ....................................
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390
سونات مهتاب برای دریاچه نمک

وای بر ما
اگر خواهر خزر بمیرد
خلیج فارس آنقدر خواهد گریست
... که همه دریاهای دنیا بالا بیایند
و بالا می‌آیند
تا همراه رودها، چشمه‌ها و
دو دیده‌ي من
از میان ِ مکافاتِ زخم و نمک بگذرند
و می‌گذرند
تا آسمانِ سراسرِ این سرزمین
-با هزاران امیدِ بارآور از باران
به جانب ارومیه راه بیفتد
و راه می‌افتد
تا دیگر
نه هیچ تَنِ تشنه‌ای از تاریکی بترسد و
نه زخم‌های بیشمار ما از نمک

سيد علي صالحي

===============================





حالا که آمده ای
چرا این قطار ایستاده است؟
چرا این قطار بر نمی گردد؟


محمد رضا عبدالملکیان

===============================






زنی برهنه تر از شیشه، روبروی چراغ، نشسته بود در اینجای شعر کارم داشت

تنش، لبش، لبه های شکسته ی تیزی، که من ته ِ کلمات شکسته دارم داشت

شبیه یک چمدان ِ مچاله در زندان، شبیه لرزیدن در میان تابستان

بدون ِ حرف، بدون ِ شروع یا پایان، نشسته بود پر از مُردگی کنارم داشت ↓

گذشته های خودم را مرور می کرد و، نگاهش از ته ِ مغزم عبور می کرد و

گرفته بود مرا از تو دووور می کرد و... دو جای پای گِلی توی روزگارم داشت

مسیر رو به عقب بود، رو به عصر حجر،

عقب عقب بالا رفت پلّه هایی را

که می رسید به سقفی بدون ِ در در خود،

که چند آجر ِ لق، کج، در انتظارم داشت

خرابه های تنی تکّه تکّه تویم بود، و بغض سنگی یک عمر در گلویم بود

دو چشم شیشه ای خیس روبرویم بود، که نقش پنجره ای باز در فرارم داشت

فرار کرد زنی از ردیف ِ داشته ام، از آن دری که به پایان خود گذاشته ام

ردیف مین ها را در اتاق کاشته ام... که انفجار، گـُلی بود که بهارم داشت...

---
فاطمه اختصاری

===============================




ما چون دو دریچه رو به روی هم
آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد


مهدی اخوان ثالث

==============================






و این خورشید نیمه کاره ی پشت کوه،
جان من است که بالا می آید...

علی مسعودی نیا

============================





اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
بايد راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دريا می‌رسند
بعضی هم به دريا نمی‌رسند.

رفتن، هيچ ربطی به رسيدن ندارد!

سید علی صالحی

==================================




عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم
تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم
در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن
ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم
دل در تب لبیک تاول زد ولی ما
لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم
حتی خیال نای اسماعیل خود را
همسایه با تصویری از خنجر نکردیم
بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم
زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم


قیصر امین پور

==================================



سیاه سیاهم
با زرد هماهنگم کن استاد!
گاه حجم یک کلاغ
کنتراست یک تابلو را حفظ میکند

حسین پناهی

================================


- «در این شبگیر،
کدامین جام و پیغام صبوحی مست‌تان کرده‌ست، ای مرغان
که چونین بر برهنه شاخه‌های این درخت برده خوابش دور
غریب افتاده از اقران بستانش، در این بیغوله‌ی مهجور،
‏قرار از دست داده، شاد می‌شنگید و می‌خوانید؟
‏خوشا، دیگر خوشا حال شما، اما
‏سپهر پیر بد عهد است و بی‌مهر است، می‌دانید؟»

‏- «کدامین جام و پیغام؟ اوه
‏بهار، آنجا نگه کن، با همین آفاق تنگ خانه‌ی تو باز هم آن
‏[ کوه‌ها پیداست.

‏شنل برفینه‌شان دستار گردن گشته، جنبد، جنبش بدرود.
زمستان گو بپوشد شهر را در سایه‌های تیره ‏و سردش،
بهار آنجاست، ها، آنک طلایه‌یْ روشنش، چون شعله‌ای
[ در دور.
بهار این‌جاست، در دل‌های ما، آوازهای ما
‏و پرواز پرستوها در آن دامان ابرآلود.
‏هزاران کاروان از خوب‌تر پیغام و شیرین‌تر خبر پویان و
[ گوش آشناجویان.
‏تو چشنفتی بجز بانگ خروس و خر
‏در این ده‌کور دورافتاده از معبر؟»


‏- «چنین غمگین و هایاهای
‏کدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟
‏اگر دوریم اگر نزدیک

‏بیا با هم بگرییم ای چو من تاریک».‏

مهدی اخوان ثالث

=====================================




و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست



شاملو

=============================





دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
«چامه و چکامه» نیستند
تا به رشتۀ سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

*****

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستین‌شان
مردمی که رنگ روی آستین‌شان
مردمی که نام‌هایشان
جلد کهنۀ شناسنامه‌هایشان
درد می‌کند
من ولی تمام استخوان ِ بودنم
لحظه‌های سادۀ سرودنم
درد می‌کند

انحنای روح من
شانه‌های خستۀ غرور من
تکیه‌گاه بی‌پناهی ِ دلم
شکسته است
کتف گریه‌های بی‌بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است

*****

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

*****

این سماجت عجیب
پا فشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنۀ لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سر نوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد
رنگ وبوی غنچۀ دل است
پس چگونه من
رنگ وبوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن
جدا کنم

دفتر مرا
دست درد می‌زند ورق
شعر تازۀ مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
ازچه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور
===============================
در سرزمینِ حسرت
معجزه ای فرود آمد
و این خود
معجزه ای دیگر گونه بود

احمد شاملو





=============================
«بال‌هایم التیام یافته بود، دکتر گفت: شما می توانید دوباره پرواز کنید. اما من پرواز اولم را به یاد نداشتم. در امتداد خیابان تنها با بال‌هایی که به تازگی التیام یافته بودند، راه می‌رفتم. مرا کسانی که بال نداشتند، طرد کرده بودند. به هر کس گفتم با من پرواز کنید، سکوت کردند. دچار غم و حرمان که می‌شدم از بال‌هایم پرهای آبی‌رنگ به خیابان می‌ریخت. روزی خواستم بر فراز دریا پرواز کنم. توفان بود. روزی خواستم بر فراز گندم‌زار پرواز کنم، کلاغ‌ها از صبح گندم‌زار را فتح کرده بودند. روزی خواستم بر فراز دختری تازه‌بالغ پرواز کنم، کبوترها دختر تازه‌بالغ را محاصره کرده بودند. بر فراز آتش هم پرواز کردم، با احتیاط بر فراز آتش می‌رفتم که شعله‌ی آتش به بال‌های من اصابت نکند.

چه تنها بودم، کسی مرا با بال‌هایم نمی‌شناخت. بال‌هایم از تنهایی من کم‌کم کوچک و کوچک شدند و در یک صبح جمعه‌ی بارانی، محو شدند.»

 

احمدرضااحمدی

دفترهای سالخوردگی، دفتر یکم




=======================================
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است

مهدی اخوان ثالث

==============================

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم

روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک
از در آمیختن شادی و غم دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم

ای نبخشوده گناه پدرم آدم را
به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم
دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را
بازهرچند رسیدیم به هم !دلتنگم

فاضل نظری

==================================

نیامدن هزار بهانه می خواست

و آمدن یکی
دلتنگت بودم

سید علی صالحی

===================================

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال‌ها به خانه‌ام می‌آمدی

تکلیفِ رنگ موهایت
در چشم‌هایم روشن نبود
تکلیفِ مهربانی، اندوه، خشم
و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع‌های روی میز
روشن نبود

من و تو بارها
زمان را
در کافه‌ها و خیابان‌ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان داشت
از ما انتقام می‌گرفت

در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا نداشتی
به آغوشم کشیدی
اما
سایه‌ات را دیدم
که دست‌هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم
شمع‌ها را روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده بود

بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو رفتی
در مبل لرزیدی
در مبل عرق کردی

پنهانی، بر گوشه‌ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در ساحل تقلا می‌کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است

گروس عبدالملکیان

=================================

که آفتاب در کیفم بود

و جهان بر دست‌های کوفته ام
سنگینی می‌کرد
به هم رسیده بودیم
و من شاخه‌های کور را بلعیده بودم
و من حیات وحش بودم
و صدای تیر ساکت تو
در انعکاس صدای من بود....
منم که در شاخه‌ها دویده ام
شبیه موریانه‌ای در تو زیسته ام
و به حیات وحش پیوسته ام

دکمه

چشم هام به نور ِ کم عادت کرده اند
به آن‌ها دکمه دوختم
در تاریکی لمسم کن


مجموعه شعر «این ساعتِ شنی که به خواب رفته است....»
سروده رزا جمالی

===================================

خودکشی راه حل ترسوهاست

می روم درد تا ابد بکشم

می روم رنج زنده بودن را
مثل یک مرد تا ابد بکشم

رویا ابراهیمی

------------------------------

خودکشی را حل پُر دردی ست
میروم تا تو حل شوی در درد!‏

تا ببینی که باد با خود برد
آنچه هرگز نمیشود آورد!‏

مه یار ارجمند


=================================

بايد "من"ي باشد

كه تا ابد با "تو" بماند
و تو نمي‌داني نفس من
به واژه‌هاي تو بند است

دفترت را مي‌بندي



آيدين پورضيايي


========================================

صدای تو را دوست دارم

صدای تو، از آن و از جاودان می‌سراید
صدای تو از لاله‌زاران که در یاد
می‌آید
صدای تو را،
رنگ و بوی صدای تو را، دوست دارم.
جهان در صدای تو آبی ‌ست
و زیر و بم هر چه از اصفهان
در صدای تو آبی ست.
و هر سنت از دیرگاهان و هر بدعت از ناگهان در صدای تو آبی ست.

اسماعیل خویی

===================================

هیچ‌کس به خانه‌اش نرسید امروز.

کودکی بازیگوش
تمامِ کوچه‌های شهر را دیشب
به نامِ تو کرده بود!

( رضا کاظمی )


================================

پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها

«دوست‌ات دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...

«حافظ موسوی»


==================================

با خود برد

تمام قرارهایمان را،
بادپاییزی.
حالا
من مانده ام و
بی قراری هایم.


مهدی پویا


=============================

آان روزها رفتند

آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت
و دختری که گونه هایش را
با برگ شمعدانی رنگ می زد، آه
اکنون زنی تنهاست …
اکنون زنی تنهاست…


(فروغ فرخزاد)


===============================

بندم خود اگرچه بر پای نیست

سوز سرود اسیران با من است،
و امیدی خود به رهائیم ار نیست
دستی هست که اشک از چشمانم می سترد،
و نویدی خود اگر نیست
تسلائی هست،
چرا که مرا
میراث محنت روزگاران
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند


احمد شاملو



=====================================

اگر نمي خواهي بر تيره بختي من گواهي دهي

خواهش دارم روبه روي من نمان، عبور كن،
كوچه را طي كن و در انتهاي كوچه محو شو،
همان گونه كه آدم هاي خوشبخت محو مي شوند.
من حتي ظرفي ميوه نداشتم كه به مهمان
تعارف كنم، آمد- نشست- جراحت
و زخم هاي مرا ديد و رفت- در سكوت ما
دو سه شاخه ي شمعداني گل دادند
دردهاي من و مهمان به هم شباهت نداشت
وگرنه بيش تر نزد من مي ماند.
مرا ديگران هم ترك كرده بودند، اما بعد از رفتن
مهمان از خانه آه كشيدم، آهي كه مي توانست
كبريت مرطوبي را روشن كند، شاخه و برك هاي
گل هاي اطلسي و لادن
دروغين بودند اگر حقيقت داشتند
كنار آه من مي شكفتند، مهمان هنگام
خداحافظي به من گفته بود: آينده اي در كار نيست
قلب با رقت و نامنظم مي تپد، پس
فقط بايد سكوت كرد و برگ هاي
درختان و پرندگان مرده را شمرد
پس من در غيبت مهمان درختان را
از فصل جدا كردم.


احمد رضا احمدی


=====================================

درد را
در کمد لباس
می آویزم
زمان به عقب می‌رود
اواخر تابستان است
آب هنوز جان دارد

شهریور ۱۳۹۰
مریم مومنی

====================================

نمی‌توانم سانسور کنم

پروانه‌ای را که در خون ام شنا می‌کند
نمی‌توانم ممنوع کنم
سایبانِ یاسمنی را که از شانه‌هام می‌رود بالا
نمی‌توانم پنهان کنم
عاشقانه‌ای را زیرِ پیراهن‌ام
که نهفتن اش
یعنی انفجارِ من
پس چگونه در میدان‌های شهر
فریاد بر نیاورم:
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم
پس چگونه می‌توانم خورشید را
در گنجه‌ها نگه دارم
پس چگونه با تو در پارک قدم بزنم
و ماهواره‌ها
عشقمان را مخابره نکنند


نزار قبانی

=================================

یک لحظه خواستم

چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو برد،
خواستم تو را
...


× گروس عبدالملکیان ×‏


===================================

آنكه آدم هست و عاشق نیست، كیست؟

زندگی بی عشق٬
اگر باشد!
همان جان كندن است...
دم به دم جان كندن ای دل٬
كار دشواریست، نیست؟


قیصر امین پور

===================================



























+ نوشته شده در 1:4 توسط ....................................
شنبه بیست و ششم شهریور 1390
دلتنگی‌ام را
به کی بگويم وقتی نيستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل يک جاده
...
نيستی که!
من هم عادت نمی‌کنم
آقای من!

همين

عباس معروفی

==============================



دوشینه کجا رفتی و مهمان که بودی ؟
دل بي تو به جان بود تو جانان كه بودي؟
اين كه غصه مرا كشت كه غمخوار كه گشتي؟
وين درد مرا سوخت كه درمان كه بودي؟
با خال سیه مردم ،چشم که شدی باز؟
با روي چو مه ، شمع شبستان كه بودي؟
اي دولت بيدار ، به پهلوي كه خفتي؟
وي بخت گريزنده ، به فرمان كه بودي؟
شوری به دل سوخته افتاد ، بفرما؟
امشب نمك سينه بريان كه بودي؟
من با دل آشفته چه دانم که تو امشب
جمعيت احوال پريشان كه بودي؟
دور از تو سیه بود شب تار" هلالی"
اي ماه ، تو خورشيد درخشان كه بودي؟




بدر الدین هلالی جغتایی

==============================


زیباترین حرفت را بگو
شکنجه ی پنهان سکوتت را آشکاره کن
که سکوت
سرشار از سخنان ناگفته است





مارگوت بیکل/ شاملو/ دخل و تصرفِ من

===============================




رنگ سال گذشته را دارد
همه لحظه‌های امسالم

سیصد و شصت و پنج حسرت را
همچنان می‌کشم به دنبالم
محمد علی بهمنی
=============================
به چرک می نشیند
خنده
به نوارِ زخمبندیش ار
ببندی.
رهایش کن
رهایش کن
اگر چند
قیلوله ی دیو
آشفته می شود.

چمن است این
چمن است
با لکه های آتشخونِ گل

بگو چمن است این، تیماجِ سبزِ میر غضب نیست
حتی اگر
دیری است
تا بهار
بر این مسلخ
بر نگذشته باشد.

تا خنده ی مجروحت به چرک اندر نَنشیند
رهایش کن
چون ما
رهایش کن!

شاملو


==============================
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک می گسترد
آنکه نهال نازکِ دستانش
از عشق
خداست
و پیش عصیانش
بالای جهنم
پست است.
آن کو به یک "آری" می میرد
نه به زخم صد خنجر،
و مرگش درنمی رسد
مگر آن که از تب وهن
دق کند.
قلعه ای عظیم
که طلسم دروازه اش
کلام کوچکِ دوستی است.

(احمد شاملو)



=============================
وقتی که تو نیستی
دنیا چیزی کم دارد،‏
مثل کم داشتن ِ یک وزیدن، یک واژه ، یک ماه.‏

من فکر می‌کنم در غیاب ِ تو...‏
همۀ خانه‌ های جهان خالی ست،‏
همۀ پنجره‌ ها بسته است،‏
اصلاً کسی حوصلۀ آمدن به ایوانِ عصر ِ جمعه را ندارد.
پرده‌هایی که پیدایند
یک جوری شبیه دیوار دیده می‌شوند.‏
سید علی صالحی
==================================
این روزهای من
بیشتر در رویای تو سپری می شود...

تویی که نمی شناسمت،
تویی که نمی شناسی ام.

بی اجازه وارد رویایم می شوی
دستت را در موهایم می بری
خیره در چشمانم می مانی...

اسمم را  نمی پرسی
فقط  گرمای لبت را به لبانم می سپاری.
در آغوشت بی دفاع می شوم
مست می شوم
از خود بیخود می شوم

خود را به آغوشت می سپارم
گردنت را تنفس می کنم
دیوانه ات می کنم
دیوانه ام می کنی

نفسهایمان  با هم در می آمیزد
تند تر ... و .... تند تر

دوستت دارم را در گوشم نجوا می کنی 
تمام بدنت را لمس می کنم
صورتم را در سینه مردانه ات فرو می کنم

حس خوبی است حس بودن تو
حس با تو بودن...

باز هم بی اجازه بیا
بیا به خلوت  رویای من سری  بزن...



؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
====================================
دوستان‌ام می‌خواهند مرا بر سر عقل بياورند
که از عشق فرياد نزنم
که نام تو را آهسته هجا کنم
دوستان من!
گوش کنيد!
حريق سر تا پای مرا گرفته است،
شما حرف از تسلی می‌زنيد
من اين حريق را بايد تا قبرستان ببرم
دوستان من!
دعا کنيد دوباره متولد شوم...


«احمدرضا احمدی»



====================================

پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار
پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است

.
.
.

۲۵ فرودرین ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

============================














































+ نوشته شده در 13:53 توسط ....................................
جمعه بیست و پنجم شهریور 1390
6/24
برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافیست
همین که کجا می روی . دلتنگم
برای ستایش تو
همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم

شمس لنگرودی

======================================



من برای تو و ماه آواز خواندم
اما تنها ماه
آواز مرا به خاطر سپرد !
من آواز خواندم
و این نغمه های بی پروا
رها از قلب و حنجره
اگر تنها در یاد ماه مانده باشند ،
باز هم لطف بزرگی است!


کارل سند برگ

==================================



من در تب سنگین خویش فریاد می کشیدم و
خلق را
گوش و دل اما به من نبود

شاملو

====================================





گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند
ندیده‌ای تو
هرگز هم نخواهی دید
اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

نمی‌دانی چرا
هرگز هم به تو نخواهم گفت
اما گریه می‌کنند صخره‌ها

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند
اما صخره‌ها نمی‌دانی
وقتی که گریه می‌کنند ...
وقتی که گریه می‌کنند ...‏

شهاب مقربین

==================================



رکابی
بلند
لباس خواب می‌خرم
با قلب‌ها و روبان‌های یاسی

چه اهمیت دارد
شب
زودتر از من می‌خوابد

.
.
.

۱۹ شهریور ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

==================================





به خواب گردان ها به حاشیه نشینان خیابان ها

که سیگارهای نیمه ی دیگران را دود میکنند

به پرتقال فروش هایی که رنگ پرتقال را فراموش کرده اند

و میخواهند پرتقال ها را از شدت سرما

ارزان بفروشند

حسد دارم
احمد رضا احمدی
==============================

چه چیز میان آدم‌ها عوض شده؟
نمره‌کفش‌ها، نمره عینک‌ها، رنگ لباس‌ها
یا رنج که هیچ تغییری نمی‌کند؟
خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت:
- زبانی که با آن فکر می‌کردم
آتش گرفته بود.

دیگر هیچ فکری در من خانه نمی‌کند
شاید خطر از همین جا پا به وجودم می‌گذارد.

سکوت کلمه‌ای است که برای ناشنواییمان ساخته‌ایم
وگرنه در هیچ چیزی رازی پنهان نیست.

کسی عریان سخن نمی‌گوید
شاعران باستان‌شناس
شاعران بیکار، با کلماتی که زیاد کار کرده‌اند.

چه چیز ما را به چنگ زدن اشیا
به نوشتن وادار می‌کند؟
ما برای پس گرفتن کدام زمان به دنیا می‌آییم؟

آیا مردن آدم‌ها
اخطار نیست؟
چرا آدم‌ها خود را به گاوآهن فلسفه می‌بندند؟
چه چیز جز ما در این مزرعه درو می‌شود،
چه چیز؟

من از پیچیده شدن در میان کلمات نفرت دارم
چه چیز ما را از این توهم- زنده بودن-
از این توهم- مردن نجات خواهد داد؟

پرنده یعنی چه؟
از چه چیز درخت باید سخن بگویم
که زمان در من نگذرد؟


تکه‌ای از شعر شهرام شیدایی- از کتاب خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

===================================

کیلومتر ها دورتر
 
می خواهمت و نیستی
پرسه زنان در این باغ
هوا را تازه می کنم با دم زدن در رنگ های یادت
رها از خاطره ی واژگانت.
 
حتی نامت ، شبحی ست پریده رنگ
که نفسی با من نمی پاید
اگر چه با هر نفس آن را تازه می کنم.
 
امشب تو را در رؤیاهایم باز می آفرینم
زنده تر از کلماتی که در دهانت می کارم
و پیش تر از تو شنیده بودم.
 
هر کجا باشی اکنون
تو را درون ِ خود احساس می کنم.
 
نگاهت خیره به من ،
سدی می کشد در برابر ِ نور ِ سرد ِ شامگاه
در لحظه ی نقوذ به ژرفای خاک.
 
تو را فرسنگ ها دورتر ، تنگ تر در آغوش می فشارم ،
جان می بخشم به عشق،
تا چیره شدن شدن ِ آواز ِ بوف ها
و بدل کردن ِ همه ی آرزوها و یقین ِ سرشارم به خاطرات.
 
ستارگان ِ آسمان از من و تو فیلم می گیرند
اما نه برای نشان دادن به کسی


کارول آن دافی
============================
زن و مرد ناشناسی بودیم
در دو پلان متفاوت فیلمی از کیشلوفسکی
ساعت ها
درباره ی بالا رفتن من از پله های تاریک
پائین آمدن تو از پله های مترو
می توان حرف زد
نوشت
بی آن که چیزی
در داستان فیلم روشن شود.

 -- سارا محمدی اردهالی-- مجموعه شعر برای سنگ ها



===========================


و گونه‌های‌ات
با دو شیار مورب،
که غرور تو را هدایت می‌کنند
و سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بی‌آن‌که به انتظار صبح
مسلح بوده باشم...

«احمد شاملو- آیدا در آینه»

==========================

عقربه‌ها می‌گذرند و می‌روند

به کجا؟
نمی‌دانم
تو نيستی تا علتی در آنها بيابم
همه را خاموش می‌خواهم حتا نفس‌هام را
تا انتظارت دوچندان نگذرد و مرا در خود غرق نکند
چه هميشه تصوير انتظاری به چشمانم کوبيده شده
از آن رو که آمدنت را هيچ‌گاه نديده‌ام
بودنت همه تصاوير نقاشی شده‌ای است که از ترس باران
به زير تخت کشانده‌ام.
من کجا اين همه ميله به چشم‌هام کشيده‌ام
که نه تو فهميدی نه آسمان،
کجا کور شدم که از نقاشی‌هام هم فريادی بر نيامد؟
که همه چيز
که همه آسمان
نه همين دست‌هاست که به سيبی بخشيدی
که همه آسمان
مرا با همين دست‌ها خريدی،
                                  اسير کردی.
تا نه سيبی از زمين برويد نه از بهشت
که همه آسمان را با همين دست‌هات به اسارت بردی
تا نه از زمين رويشی باشد نه از بهشت سقوطی؟!
فکر کن همه سيب‌های زمين و آسمان را هم بخشيدم به تو
تا بهار بيايد
نمی‌شود؟

عباس معروفی

===================================

حالا سالهاست که می‌گویند
ماه زیرِ ابرِ عزادارِ بی‌گریه نمی‌ماند،
می‌گویند سرانجام باد می‌آید و منهای ماه،
تاریکی … حواسش را جمع خواهد کرد.
تاریکی می‌رود پشتِ پشتِ کوه
باز همان اولِ شبِ همیشه می‌آید،
می‌آید که ما بفهمیم
چند چراغ به یک ستاره
چند ستاره به یک ماه
چند ماه به یک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!

هی آسه‌آسه‌ی آسوده!
من که فقط همین قدر ستاره‌ی سربسته دارم
تو هم برو چند چراغ شکسته بیاور
بعد رویاهامان را روی هم می‌ریزیم
اولِ روشنایی راه می‌افتیم
می‌رویم یک طرفی که ترانه هست
خواب هست
هوای خوش و طعمِ بوسه و بارنِ تَنْدُرست …!

اگر با تمام وجود بخواهی که روز شود
روز می‌شود حتما …!

روزِ اولی که شب هنوز
هوای این همه ترس و تاریکی نداشت
خیلی‌ها می‌گفتند
دیگر کارِ چراغ و ستاره تمام است،
اما دیدی آرام
آرام آرام دلمان به بی‌کسی
صدایمان به سکوت وُ
چشمهایمان به تاریکی عادت کردند!

حالا هنوز هم می‌شود
در تاریکی راه افتاد وُ
از همهمه‌ی هوا فهمید
که رودی بزرگ
نزدیکِ همین تشنگی‌های ما می‌گذرد.
ما باید پیاله‌هامان را به هم بزنیم
آنقدر که چراغ، ستاره وُ
ستاره … ماه وُ
ماه که یک آفتابِ روشنِ هر چه بخواهی بلند!

«سید علی صالحی»



=============================





















+ نوشته شده در 2:24 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390
«... در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویای‌شان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می‌کشد فریاد.

من اما در زنان چیزی نمی‌یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف‌های بیابانی که می‌رویند و می‌پوسند
و می‌خشکند و می‌ریزند، با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می‌گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

جرم این است!
جرم این است!»

احمد شاملو

================================



مرا بسوزان
در تابستان ِ بازوانت
در شهریور ِ چشم‌هایت

عباس حسين‌نژاد

================================





بی لمسِ دستانت فقط یک سایه‌ی ترسیده‌ام
ابر سیاهِ سردِ سر بر آسمان ساییده‌ام

از این تنِ بی تابِ تو، تا گرمیِ نایابِ تو
باد و بلور و بغض را، یک آسمان رقصیده‌ام

غمگین و سنگین است اگر، این بغض در آغوشِ تو
بردار باری را که من بر دامنت باریده‌ام

می‌شد به جای روفتن، تب را بتابی بر تنم
آبم کنی من را که از عشقت کفن پوشیده‌ام

پارو که بر من می‌زدی، می‌شد که دریا می‌شدم
زخمش نمی‌خشکید اگر، بر پیکر روبیده‌ام

گفتم که می‌بارم به تو، در آخرین فصل سفر
این فصل بی‌فرجام را، من در سفر فهمیده‌ام

چیزی نمانده بدتر از، این گونه پامالت شدن
آسوده بگذر از تنم، من برف پاکوبیده‌ام

فرجام

==================================




اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی خیابان خاطره برخوردی
عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار من بودی!
کنار دلتنگی دفاترم!
در گلدان چینی اتاقم!
در دلم …
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب تو را،
از آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ستاره باشد،
پس دلواپس ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی خیابان خاطره برخوردی …

یغما گلرویی

===============================





گاهی صخره‌ها هم گریه می‌کنند

ندیده‌ای تو

هرگز هم نخواهی دید

اما صخره‌ها هم گاهی گریه می‌کنند

 

نمی‌دانی چرا

هرگز هم به تو نخواهم گفت

اما گریه می‌کنند صخره‌ها

 

دريا‌ها با خود غمي را می‌آورند و مي‌برند

اما صخره‌ها نمی‌دانی

وقتی که گریه می‌کنند ...

وقتی که گریه می‌کنند ...

 

 از کتاب «سوت زدن در تاریکی»

===============================




نقاش انگشت‌های تو را اگر پیدا می‌کردم
مجسمه‌سازی که لب‌های مورب تو را ساخته بود
شاعری که چشم‌هایت را غزل کرده بود
اگر یافته بودم این‌ها را ای زیبای سال‌های دور!
باز هم بی‌فایده بود
باز هم
از دیدنت
لال می‌شدم
لام
تا کام.

فاطمه شمس

====================================





بوسه‌هایم را فروختم
خاطراتم را
شعرهایم را سوزاندم
چمدانم را برداشتم
و رفتم

به قیمت یک عمر آزادی

فاطمه شمس

===============================





من از زندگی چه میخواهم

جین با تی شرت آبی

کمی آبنبات با طعم نعنا

سوت زدن بر جدول خیابان ها

عصرها، جمعه ها، شب ها

سارا محمدی اردهالی

=================================




من از زندگی چه میخواهم

گپ زدن با دزدان، قاتلان، روسپیان

کافه رفتن با قدیسان، پیامبران، ساحران

تقسیم حق و خنده و چای

نوشتن شعری بر در توالت جهان

که چون سنگی در کفش ها بماند

روزها، سال ها، قرن ها

یارا

سارا محمدی اردهالی

-===============================

























+ نوشته شده در 19:25 توسط ....................................
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390
...
منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم
یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند
...

فـاطــمـه اخـتـصـــاری

================================



مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغازی بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.
مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.
باز می گردم؛ همیشه باز می گردم.
هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح جاری این خاکم.
من روان دائم یک دوست داشتن هستم.

بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نادر ابراهیمی
================================
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا
شهاب مقربین
==============================

چه خلاف سر زد از ما که درِ سرای بستی؟

بر دشمنان نشستی، دل دوستان شکستی

 

سر شانه را شکستم به بهانه تطاول

که به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستی

 

به کمال عجز گفتم که به لب رسید جانم

ز غرور و ناز گفتی که مگر هنوز هستی؟

 

(فروغی بسطامی)



================================
یاد نمی‏ کنی از سوگند نیم خورده یی که به من دادی
و ایمانی که به دست های تو آوردم
آن روز که هر بهانه یی داشتم، گرفتی
و هیچ فکر نکردی چقدر می تواند نزدیک شود دریا
به مردی که دلش را
مثل بقیه فرصت هایش از دست داده است


ای کاش آفتاب از چهارسو بتابد / بهزاد زرین پور
====================================

در تاریکی...

در اتاق تاریک

وقتی سیگارم را روشن می کردم

به شعله کبریت خیره ماندم

و این شعر

در ذهنم شکل گرفت

تاریکی را نمی شود به آتش کشید

باید تاریکی را  روشن کرد.

عباس مخبر

=======================

آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترس های مرا می بلعد
لغت نامه ها دروغ می گفتند
آغوش تو
یعنی پایان سر درد ها
یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترس ها
می ترسم
مهدیه لطیفی
==============================
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم از زیستن بی تو در این لحظه ی پُر دلهره است....
حمید مصدق
==================================
میان ِ من و تو
رابطه‌ی عشقی ِ دشواری ست
که به مقاومتِ در برابرش نمی اندیشم
یا به مخالفت ِ با آن
که عشق ِ بزرگ ، همواره عشقی ست دشوار
و اشتباه است اگر فکر کنیم
که سوار بر کاسکه ای طلایی به سراغمان می آید‎
در حالیکه فرشتگان آن را می‌کشند
یا اینکه مثل ِ ماه ی پنهان شده اش می یابیم
لابلای ِ رختخواب‏هامان
یا خال ِ آبی ِ کوچکی
در سمت ِ راست ِ کمرمان
نزار قبانی


==============================
























+ نوشته شده در 13:47 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390
گرچه ناآگاه خنجر می زنند
دوستان هم گاه خنجر میزنند
عارفان هم گاه گاه از پشت سر
فی سبیل الله خنجر میزنند


سید حسن حسینی

==================================




ز بس فتنه از پیش و پس می رسد
به سختی مجال نفس می رسد
نه منزل نمایان، نه مقصد پدید
نه از دور بانگِ جرس می رسد
صف آراییِ لشکرِ عاشقی
به فرماندهان هوس می رسد
و میراثِ پروازِ اوجِ عقاب
به بالِ علیلِ مگس می رسد
به فریاد مستانِ دل خسته نیز
عسس جای فریادرس می رسد
گل از باغ دامن کشان می رود
که از بام و در خارو خس می رسد
اگر چند قحطِ گل است و نسیم
به لب گرچه مشکل نفس می رسد،
فراوانی است و فراوانی است
به هر مرغ، چندین قفس می رسد!


سید حسن حسینی

==============================





در روز و روزگاری،

که مردم قلمرو وحشت

همچون کبوتران مهاجر بودند،

و خانه ی خودم،

تبعیدگاه قلب خودم بود

من خویش را،

بر روی صفحه ها متلاشی کردم:

گاهی چو خرده نانی،

بر سفره های خالی کفترها،

بسیاربار اما،

چون شیشه ای شکسته

پراکنده بر روی ریگ های بیابانها

از من شکسته تر ایا کسی هست؟



-رضا براهنی

==============================




اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما ...
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می آید.
مستراحی کوچک به هر سراچه_ هرچند که خلوتگاه عشقی باشد_
شهر را
از برای آنکه به گنداب درنشیند
کفایت است.

احمد شاملو

=================================




وقتی که بچه ای وسط روحت
به باد داده بادکنک ها را
وقتی که توی کوچه خیابان ها
تقسیم می شدند کتک ها را
وقتی که لایه های کرم پوشاند
گودی چشم ها، کک و مک ها را
با ترس خانه ساختی و چیدی
آهسته آجر آجر ِ شک ها را
و چند مشت مورچه پر کردند
با استخوان ِ مرده، ترک ها را

فاطمه اختصاری
===============================
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
که من که سنگ صبورم
نه سنگم و نه صبور
فریدون مشیری
===============================
چرا در شعر

از شیطان نمی گویند

شیطان که خداوند

کار جهان را به او

سپرده است

بیژن جلالی


==============================
۱
قرار نبود عاشق‌ات باشم
من
فقط میهمان یک فنجان قهوه بودم
کمی فرصت از تماشا
و کافه
حجم غمگین دختران پای‌تخت

قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا می‌کردم

نمی‌خواستم آوارهء جهان باشی
و من به‌دنبال تو شهرها را بیایم
             خیابان‌ها را تمام کنم

همین‌جوری‌است؛
گاهی
قهوه‌ات دیر می‌شود
و آوارهء جهان می‌شوی
کاش تماشای‌ات نمی‌کردم
و قهوه‌ام را می‌خوردم
نمی‌دانستم عاشق‌ات خواهم شد

2
در هیچ شهری تو را نمی‌بینم
رفته‌ای
و هیچ کافه‌ای
بعد از تو قهوه‌اش نمی‌آید

ماهی سبزه‌روی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار


3
تو
قرار نیست خاطره‌ای باشی از یک بعد‌ازظهر
تفنگی باشی که شلیک می‌کند
                            قرار نیست!
می‌خواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاه‌ام کرد
و فهمیدم که دوست‌اش دارم؛ شاعر شدم 

قهوه‌ات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدت‌هاست که فکر نمی‌کنم

4
تو رفته‌ای
و کافه‌های ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ می‌شوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ می‌شوند
و هرچه بعد از تو، بسته می‌ماند
تو رفته‌ای

برمی‌گردی
و تلخی قهوه‌ها را از من می‌گیری
آن‌وقت دیوانه‌ات می‌شوم
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد
و برف
می‌بارد

5
کاش زیبا نبودی
تا نمی‌دیدم‌ات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمی‌بینم‌ات
لعنت به کافه‌های بعد از تو

حسین نوروزی
================================
مرا
تو
بی سببی
نیستی
به راستی
صلت کدام قصیده ای
ای غزل ؟
ستاره باران جواب کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه ی تاریک ؟

کلام از نگاه تو شکل می بندد
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی !

پس پشت مردمکان ات
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را
به لبان برآماسیده
گل ِ سرخی پرتاب می کند ؟
ورنه
این ستاره بازی
حاشا
چیزی بدهکار آفتاب نیست !

نگاه از صدای تو ایمن می شود
چه مؤمنانه نام مرا آواز می کنی !

و دل ات
کبوتر آشتی ست
در خون تپیده
به بام تلخ

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می کنی !



احمد شاملو


===========================
جهان را بنگر
سراسر
که به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود از خویش
بیگانه است

شاملو
===========================
خون قبیله ی پدرم عبری است

خط زبان مادری ام تازی

اینجا کسی حریف جنونم نیست

افتاده ام به قافیه پردازی



جسمم به کفر نیچه می اندیشد

روحم به سهروردی و مولانا

یک قسمتم یهودی اتریشی است

یک قسمتم مسیحی قفقازی



دیروز کلب آل علی بودم

امروز عبد بیت بهاء الله

من دست پخت مادرم ایرانم

مونتاژ کارخانه ی دین سازی



اندیشه های من هگلی اما

واگویه های من فوکویامایی است

انبوهی از غوامض فکری را

حل کرده است علم لغت بازی



تلفیق عقل و عرف و ولنگاری

آمیزش شریعت و خوش باشی

درک نبوغ فلسفی خیام

با فال خواجه حافظ شیرازی



ما سوژه های خنده ی دنیاییم

جایی که یک فقیر گنابادی

با چند پاره ذکر و سه تا حق حق

اقدام می کند به براندازی



می ترسم از تذبذب یارانم..

گفتی برادرم شده ای؟ باشد!

اثبات کن برادری خود را

باید مرا به چاه بیندازی

علی اکبر یاغی تبار

==================================

دوستش می‌دارم

چرا که می‌شناسمش،
به دوستی و یگانگی.

ــ شهر
همه بیگانگی و عداوت است. ــ

هنگامی که دستان مهربانش را به دست می‌گیرم
تنهایی غم‌انگیزش را درمی‌یابم.


اندوهش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادی‌اش
طلوعِ همه آفتاب‌هاست
و صبحانه
ونانِ گرم،
و پنجره‌ای
که صبحگاهان
به هوای پاک
گشوده می‌شود،
و طراوتِ شمعدانی‌ها
در پاشویه‌ی حوض.


چشمه‌ای
پروانه‌ای و گُلی کوچک
از شادی
سرشارش می‌کند،
و یأسی معصومانه
از اندوهی
گرانبارش:
اینکه بامدادِ او دیری‌ست
تا شعری نسروده است.

چندان که بگویم
«امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می‌رود
چنان چون سنگی
که به دریاچه‌ای
و بودا
که به نیروانا.
و در این هنگام
دخترکی خُردسال را مانَد
که عروسکِ محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.


اگر بگویم که سعادت
حادثه‌ای‌ست
بر اساسِ اشتباهی؛
اندوه
سراپایش را در بر می‌گیرد
چنان چون دریاچه‌ای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را
جز در قلمروِ عشق بازنشناخته است
عشقی که
بجز تفاهمی آشکار
نیست.

بر چهره‌ی زندگانیِ من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می‌کند
آیدا
لبخندِ آمرزشی‌ست.

نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من
همه چیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست.


احمد شاملو (آیدا، درخت و خنجر و خاطره)

=====================================

دل که می گیرد


تاوان ِ دلی ست

که تو می گیری

باقی

حاشیه ی رودی ست

روان

که تنها

مرا در تو

دور می کند.



"ایرج صف شکن"


=================================

هم‌چنان حالم خوب نیست!

احساس می‌کنم شکست خورده‌ام،
در زمان ُ در عرض!
از که؟ صحبت ِ کَس نیست
نمی‌دانم .. احساس می‌کنم،
کلمه‌ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است!


..

حسین پناهی


================================

پایم در امتداد تنم نیست

نور چراغ، سایه گیجم را
پیچانده بر ستون
...

نادر نادرپور

=================================


+ نوشته شده در 18:21 توسط ....................................
دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390
شبنم و برگها یخ زده است و
آرزوهای من نیز
ابرهای برف زا بر آسمان در هم می پیچد
باد می وزد و توفان در می رسد.
زخم های من
... می فسرد.

مارگوت بیکل

============================




"میخواهم که دیدار ما
همواره.وحشت زا و انگیزاننده باشد.
مثل زرافه ای نشسته در سالن سینما
یا گنجشکی که در قهوه خانه
روزنامه بخواند!
سیگار بکشد و کفش را واکس بزند."
...
غاده

================================



می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم
نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم
یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم.
نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه.
می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم.

برتولت برشت

================================




بفهم!
دارد نازِ تو را می‌کِشد
مردی که از غُروور
خورشید هم به فلانَ‌ش نیست!

(رضا کاظمی)
================================
تمامی چیزهایی که دوست می‌دارم از آن من نیست
دریـــا از آن من نیست
پاییــز از آن من نیست
عشق‌َت از آن من نیست
تنهــا زخم‌َم از آن من است

غاده السمان
===================================
سرزمین های دور زیباست
پراگ
استانبول
شانگهای
آمستردام .....
و تو
مثل سرزمین های دور زیبایی
دوری ، زیبایی ست
نزدیک نیا محبوب من !


رسول یونان


===========================
کارگر ساختمان گفت: باران می‌بارد، امروز گِل آلود خواهد بود
پستچی گفت: باران می‌بارد، روزی سختی را خواهم گذرانید.
رانندهٔ تاکسی گفت: باران می‌بارد، مسافران زیادی خواهم داشت.
بانوی خانه گفت: باران می‌بارد، بیرون رفتن و خرید کردن چه بدبختی است.
پیر دختر گفت: باران می‌بارد، مُدل مو‌هایم به هم خواهد خورد.
کشاورز اول خندید: باران می‌بارد، گندم زار شکوفا خواهد شد.
کشاورز دوم گریست: باران می‌بارد، محصول پنبه‌ام فاسد خواهد شد.
چتر فروش گفت: باران می‌بارد، چه هوای خوبی است.
پیرزن گفت: باران می‌بارد، نمی‌توانم خانه را ترک کنم.
گورگن گفت: باران می‌بارد، خاک سنگین می‌شود و من خسته خواهم شد.
زن عاشق اما چیزی نگفت...
در این ریزشِ وحشیانه، ژرف اندیشید،
در حالی که انگشتانِ شفّافِ آب، جاسوسانه
با ریزش گرمش، پنجره را می‌سایید...
زن عاشق، بی‌هیچ صدایی با خود گفت:
باران ببارد یا نبارد،
خورشید از پس ابر‌ها بتابد یا نتابد
رنگین کمان بر آید یا تاریکی بر همه جا فرو بارد
تند بغّرد یا تازیانه‌های آذرخش همه جا را بپوشاند...
چه فرقی می‌کند؟
تا آن‌گاه که معشوقم خواهد آمد
تا با هم شب زنده داری کنیم
هوا زیباست، هر طور که باشد...!

ابدیّت، لحظهٔ عشق / غادة السّمّان / مترجم: دکتر عبدالحسین فرزاد

=========================================
منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم
به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.
نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز
به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.


((برتولت برشت))
=================================
باغی بوده ام از درختان سیب
درخت درخت فرزندانم را بردند
و خزان خزان فراموشی ام سپردند
اکنون باغی هستم سرشار از فجایع
با آسمانی کبود
و زمینی در انتظار تو
مرا به یاد آور
چرا که در قلب تو زیسته ام


سجاد عزیزی آرام

=============================
مجاني داريم زندگي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ كنيم؛
هوا مجاني‏‏، ابر مجاني
دره و تپه مجاني‏‏
باران و گل مجاني
بيرون اتومبيل ها
درِ سينماها
ويترين ها مجاني‏‏
نان و پنير اما نه، آب خالي مجاني‏‏
آزادي به قيمت سر‏‏
اسارت مجاني‏‏
مجاني داريم زندگي‏‏‏‏‏‏‏‏ مي‏ كنيم‏‏، مجاني‏.

اورهان ولي -شهرام شيدايي



=================================















+ نوشته شده در 20:30 توسط ....................................
جمعه هجدهم شهریور 1390
زمين جاي خطرناكي است
و كسي كه
بايد بيايد
هميشه دير مي آيد

رسول یونان
=====================================
چیزهای بزرگ در خیالم نمی گنجد

به فیل که فکر می کنم

خرطومش بیرون می ماند

حرف های گنده تر از دهانم نمی زنم

« مردم » که می گویم دمش بیرون می ماند

خرطوم را به دُم گره می زنم

از خودم می نویسم تا جهالتم را جهانی کرده باشم !


 اکبر اکسیر

-======================================
تمامی چیزهایی که دوست می‌دارم از آن من نیست
دریـــا از آن من نیست
پاییــز از آن من نیست
عشق‌َت از آن من نیست
تنهــا زخم‌َم از آن من است

غاده السمان
================================
هر بار که دستم را
می‌فشاری
پرنده دیگری آزاد می‌شود
و ماهی کوچکی
به دریا بر می‌گردد

علیرضا عباسی


========================================
از بندرها در باران
ترانه‌ای دارم
ابری تاریک نمی‌بارد
و چشم‌اندازی نیست

از اسبها در چمنزار
ترانه‌ای دارم
صبح طلوع نمی‌کند و
یال‌ها پیدا نیست

از کلبه‌ای به فلق
ترانه‌ای دارم
شب راه می بندد و
چراغی نیست


از آمدنت در شبی سرد
ترانه‌ای دارم
هجران را پایانی نیست

عزیز ترسه



====================================
در گوشه زندان به تو فکر می کنم
می دانی؟
می توانی این را درک کنی؟
باورت می شود
چقدر دوستت دارم؟!
هیچ می دانی
غیر از من
هیچکس در گوشه زندان
پشت میله ها
نمی تواند
کسی را
بیشتر از آزادی دوست داشته باشد!

رستم بهرودی شاعر جمهوری آذربایجان

===========================================
عصری که شرم و حق
حسابش جداست
و عشق
سوء تفاهمی‌ست
که با «متأسفم» گفتنی فراموش می‌شود

احمد شاملو




======================================
خوبم...
درست مثل مزرعه ای که
محصولش را ملخ ها
خورده اند
دیگر نگران داس ها نیستم...

* فریبا عرب نیا




=========================================
و آغوشت
اندک جائی برای زیستن
اندک جائی برای مردن
و گریز از شهر
که به هزار انگشت
به وقاحت
پاکی آسمان را متهم می کند
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد


” احمد شاملو ”
=======================================
تو ماه را
بيش‌تر از همه دوست مي‌داشتي
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره‌ها پاك نمي‌شود.

رسول یونان


====================================
نقره داغ ، حال و روز یک مرد عاشق است...
مرد عاشقی که ...
فکر می کرد...
چون عاشق است،
معشوقه اش هم باید به هما ن اندازه ...
عا شقش باشد.

احمد شاملو

=======================================
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای
نوازش شدن ،
بوسیده شدن ،
گزیده شده ام ...

"شاملو"
=======================================
شعر و بوسه را که داشته باشی ،

مرگ چه د ارد

که از تو بستاند...؟
یانیس ریتسوس





=====================================
قول بده كه خواهي آمد
اما هرگز نيا
اگر بيايي
همه چيز خراب مي‌شود
ديگر نمي‌توانم
اين‌گونه با اشتياق
به دريا و جاده خيره شوم
من خو كرده‌ام
به اين انتظار
به اين پرسه زدن‌ها
در اسكله و ايستگاه
اگر بيايي
من چشم به راه چه كسي بمانم؟

رسول یونان


======================================
مانده‌ام
چگونه تو را فراموش كنم
اگر تو را فراموش كنم
بايد
سال‌هايي را نيز كه با تو بوده‌ام
فراموش كنم
دريا را فراموش كنم
و كافه‌هاي غروب را
باران را
اسب‌ها و جاده‌ها را
بايد
دنيا را
زندگي را
و خودم را نيز فراموش كنم
تو با همه‌ چيز درآميخته‌اي.

رسول یونان


==================================
تو ماه را
بيش‌تر از همه دوست مي‌داشتي
و حالا
ماه هر شب
تو را به ياد من مي‌‌آورد
مي‌خواهم فراموشت كنم
اما اين ماه
با هيچ دستمالي
از پنجره‌ها پاك نمي‌شود.

رسول یونان



===================================
دهانم تلخ است
این حرف‌ها مُسکن‌های موقتی برای دردهای دائمی‌اند
مثل بستن زخمی عمیق
دهانم را در لب‌هایت ببند



علیرضا عباسی

===============================

آدم‌ها،
من را به یاد تو نمی‌اندازند
این‌جا هیچ‌کس شبیه تو نیست.. 

من در شهر
و در بین این‌همه آدم
همیشه دل‌تنگ‌ام... 

اما همین‌که دور می‌شوم
همین‌که به درختی، کوهی، چشمه‌ای برمی‌خورم،
تو را می‌بینم..
تو را که دشت‌ها،
روی دست‌هایت می‌خوابند
و رودها،
ادامه‌ی رگ‌های تواند...
و آب‌
آب ِ وحشی
که من را به نوازش ِ عریانی‌اش وامی‌دارد
تصویر آینه‌ی توست.. 

دلم که تنگ می‌شود برای‌ات
کنار آتش می‌نشینم،
دریا می‌کشم و
به درختان فکر می‌کنم..
 

..مریم ملک‌دار..




=================================
احمق بودم که گمان کردم،
تنها سفر می کنم..
در هر فرودگاهی که پیاده شدم
تو را در چمدان خود دیدم!

نزارقبانی


======================================













+ نوشته شده در 18:36 توسط ....................................
جمعه هجدهم شهریور 1390
تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


.

سهراب سپهری
=====================================
من
می روم
که شغلی دست و پا کنم؛
کنار خیابان / رو به روی همان پارک
کفش‌ای واکس بزنم
سیگاری بفروشم
و موقع خستگی هایم
به نیمکتی خیره شوم
که هنوز هم
در انتظار بوییدن عطر تو
می میرد

"محسن شرو"
======================================
خانه‌ی کوچکمان
درخت گردوی توی حیاطش
ماشین درب وداغانمان
ساعت سوییسی ام
حتی کت وشلوارم (که آن همه دوستش دارم)

همه فدای آن گل سر لیمویی‌ات...!


- از عاشقانه های شعر کرد ، ترجمه آرش سنجابی


======================================
...زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟
 
 
 
فروغ فرخزاد

==================================
کبوترانت را پرواز ده
ای کندو!
میراث گل
روی زبان تست
و واژه ها از بار عصرهای عسل به سر که می رسند
بر بام می نشینند

بر بام می نشینند
لبهای من
وقتی لبان تو بامی ست

رویایی/ لبریخته ها


===================================
هر روز
نیمروز
بر پای خود سوارم
و از کوچه های شهر
رو می نهم چو باد به سوی سرای خویش
در زیر پای من, سیگارهای له شده ی نیمسوخته
خاموش می شوند
با دود و با غبار همآغوش می شوند...
هر روز
شامگاه
با گاری شکسته خورشید می روم
از کوچه های عمر به سوی سرای مرگ
در زیر چرخ گاری خورشید
روزها
-این روزهای له شده ی نیمسوخته-
خاموش می شوند
با دود و با غبار همآغوش می شوند

نادر نادرپور



========================================

باد که می آید

خاک نشسته برصندلی بلند می شود

می چرخد در اتاق

دراز می کشد کنار زن .

فکر می کند

به روزهایی که لب داشت ...

گروس عبدالملکیان







=====================================
چیز دیگری ست
دل و روده ندارد
تا مغز مغز پیاز است
تا حد پیاز بودن
پیاز بودن ...از بیرون
پیاز بودن تا ریشه
پیاز می تواند بی دلهره ای
  به درونش نگاه کند

در ما بیگانگی و وحشیگری ست
که پوست به زحمت آنرا پوشانده
جهنم بافتهای داخلی در ماست
آناتومی پرشور
اما در پیاز به جای روده های پیچ در پیچ
فقط پیاز است
پیاز چندین برابر عریان تر است
تا عمق، شبیه خودش

پیاز وجودی ست بی تناقض
پیاز پدیده ی موفقی ست
لایه ای درون لایه ی دیگر،
به همین سادگی
بزرگتر کوچکتر را در بر گرفته
و در لایه ی بعدی یکی دیگر
یعنی سومی چهارمی
فوگ متمایل به مرکز
پژواکی که به کر تبدیل می شود

پیاز، این شد یک چیزی :
نجیب ترین شکم دنیا
از خودش هاله های مقدسی می تند
برای شکوهش...

در ما چربی ها و عصب ها و رگ ها
مخاط و رمزیات
و حماقت کامل شدن را
  از ما دریغ کرده اند...!

ویسلاوا شیمبورسکا
====================================
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی
و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها
ارواح مهربان تبرها را می بویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صدا ها می ایم
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا می بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا می بافند



فروغ
=======================================
نگاه کن که در اینجا
چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رمیدن آرمید
به تیره های توهم
مصلوب گشته است
و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو
که مثل پنج حرف حقیقت بودند
چگونه روی گونه او مانده ست



فروغ
=====================================
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد
شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد
و با زبان سردش
ته مانده های روز رفته را به درون میکشید
من از کجا می ایم ؟
من از کجا می ایم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟
فروغ
=======================================
تا آن زمان که پنجره ی ساعت
گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند
و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت
گویی بکارت رویای پرشکوه مرا
با خود بسوی بستر شب می برد
ایا دوباره گیسوانم را
در باد شانه خواهم زد ؟
ایا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟
و شمعدانی ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟
ایا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟
ایا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟


فروغ
======================================
ای یار ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله بنفش که در ذهن پکی پنجره ها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچه باد می اید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد
فروغ
=======================================
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهایش
چگونه وقت جویدن سرود میخوانند
و چشمهایش
چگونه وقت خیره شدن میدرند
و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد :
صبور ،
سنگین ،
سرگردان . .




فروغ
-------------------------------------------------------------------------
===================================
من از شرارت این روزگار می ترسم
ز نا مرادی این شام تار می ترسم
نشسته ام به زمستان سرنوشتی سخت
ز انجماد دلی بی قرار می ترسم
توان رفتنم از این سرای وحشت نیست
اسیر خانگی ام از فرار می ترسم
چو بره ای که زمادر جداست گریانم
ز گرگ وحشی ی دور از مهار می ترسم
بهار خانه ی من گمشده ست در دل برف
من از سرا که ندارد بهار می ترسم
مرا به گوشه امنی نیاز هست که من
ز صید بودن و هم از شکار می ترسم
نمی شود تو بیایی که آفتاب شود ؟
من از هوای ابری ناسازگار می ترسم
صدای پای زمان است این که می آید
از این صداست که دیوانه وار می ترسم


هیدا میر اسکندری





=======================================
بلند ترین کتاب دنیا را می‌نویسم
که یک عمر
کاغذ داشته باشد
و هی
هر صفحه‌اش را
پر می کنم از دست‌های تو و
اتفاقات ِ بودار حوالی‌شان ؛
...


قول می‌دهم
هر شب
سرم را که بگذارم روی یکی از صفحه‌های کتاب ،
آرام بگیرم و تا صبح بخوابم...‏



محسن شرو
==========================================
عاشقی دردلِ صحرا، جگری می خواهد
دلِ آتشکده ی شعله وری می خواهد

پای آزاده نپیچد به خم و پیچ رهی
منزلِ دورِ محبت، کمری می خواهد

هنر عشق نیاموخته عاشق نشوی!
عاشـقی عاشقِ از خـود گـذری می خواهد

سر بباید که سفر پیشه کند در ره ی عشق
سفرِعـشـق هـوایِ دگـری می خـواهـد

سینه را رو به جلو رو به خطرباید داد
وقتی معشوق به تیری، سپری می خواهد

تو که عاشق شدی و دم زدی از عشق، دلا!
عشق قربانی وعزمِ وخطری می خواهد

عشق با حکمتی از تو ثمری می خواهد
در دلِ ظلمتِ شب ها سحری می خواهد


راحله یار
===========================================
و بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم


مجتبی کاشانی
===========================================
در غیاب چراغ
تخیل بوسه گناه نیست
وقتی هنوز دلتنگی
بهترین بهانه گریستن
و نبودنت
بهترین دلیل دلتنگی ست.


نگین آذر
=======================================
امروز هم
رو براهم
رو
به
راهی
که از تو دورم می کند .

مریم اسحاقی


=====================================
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرئت نکرده ام در آئینه بنگرم
و انقدر مرده ام
که هیچ چیزمرگ مرا دیگر
ثابت نمی کند

فروغ
======================================
چرا تو؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو، از میان زنان
هندسه حیات مرا در هم می ریزی
پابرهنه در جهان کوچکم وارد می شوی
در را می بندی
من
اعتراض نمی کنم؟

نزار قبانی
=============================
روزی که به مردی برخوردی
که یاخته های تنت را به شعر بدل کند
و با پیچش موهایت شعر بسازد
روزی که به مردی برخوردی
که قادرت کند - مثل من -
با شعر حمام کنی
سرمه بکشی
و موهایت را شانه کنی

آن روز می گویم: تردید نکن
با او برو
مهم نیست مال من باشی یا او
مهم این است مال شعر باشی

نزار قبانی



====================================
به سکوتم احترام بگذار
به قوی‌ترین سلاحم
بلاغت سکوتم را حس می‌کنی؟
از زیبایی چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری؟
وقتی چیزی نمی‌گویم...

نزار قبّانی


===================================





























































+ نوشته شده در 0:40 توسط ....................................
چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
درختان بادام پراز شکوفه را به فراموشی بسپار
مهم نیست
باید به فراموشی سپرد
آنچه راکه نتوان بازگرداند
موهایت رادر آفتاب خشک کن
تا با عطر میوه های رسیده
بدرخشد انبوه گیسوان نمناک وسرخ فام ات
محبوب من
محبوب من
هنگام خزان است
خزان.......

ناظم حکمت

==============================


نه گندم و نه سیب
آدم فریب نام تو را خورد
قیصر امین پور
============================
گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

مشتی زدم به سینه او،

ناگهان دریغ

آئینه تمام قد روبه رو شکست

"حمید مصدق"




===============================
حالا اگر آن دنیا هم نباشد

در همین دنیا پاداشم را گرفته‌ام

با داشتن تو !


- فرهاد کامران‌نژاد
==============================

هر نتی که از عشق بگوید, زیباست!

حالا سمفونی پنجم بتهوون باشد.

یا زنگ تلفنی که در انتظار صدای توست...

"گروس عبدالملکیان"


==========================================
پيپم را پر كردم و آن را روشن كردم و همانجا نشستم و آن را دود كردم.
هيچكس به داخل نيامد.
هيچكس تلفن نكرد.
هيچ اتفاقي نيفتاد.
هيچ كس به اين فكر نبود كه آيا من مرده ام يا در حال كيف كردن از دنيا مي باشم.

ريموند چندلر-پنجره مرتفع

====================================
اگرروزی کسی درزد
ادعاکردازجانب من آمده
باورش نکن حتی اگرخودم باشم
زیراملکوت راهم اگردری بودغرورسربه فلکم
به درکوفتنش رضانمیداد
ولی اگرصدائی ازدر،درنیامد
وتوبی هوادررابازکردی
وآنجاکسی رایافتی که پابه پامیکند
تامگرجرات کند،دربزند.دست نگهدار،اوست
فرستاده ام وخودم وهمه ی آنچه
این غرورسربه ستوه اجازه میداد
برمردی که درنمیزند،دربگشا

فرنادوپسوا



===================================
سلام پیاله ی حسرت
تو در انتهای خواب های مرمر من چه می کنی؟
بگذار آسوده تمام گلبرگ های تاریکی
از کنار آیینه باران عبور کنند

...من رازی برایت خواهم نوشت
که هیچ پرنده ای آن طرف ها خبردارش نیست
شبی که تمام ابرهای بدرقه گریه می کردند
ماه
یکی از نام های تو بود



سیروس جمالی


=================================
چشمانت کارناوال آتش بازیست
یک روز در هر سال

برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه


با تو هر گز حس نکرده ام
با چیزی ثابت مواجه ام
از ابری بر ابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا

نزار قبانی

===================================
دریا با این همه آب
رودخانه با این همه آب
تنگ بلور حتا با این همه آب
رخصت نمی دهند این همه آب

تا بنگریم که ماهی ها چگونه می گریند ...



بیِژن نجدی


==================================
از تصور نوازش دستان او
بر موهای آن غریبه
حالت تهوع می گیرم

براتیگان



================================











































+ نوشته شده در 18:33 توسط ....................................
دوشنبه چهاردهم شهریور 1390
مهمانسرا،
همیشه تنهایی مرا، تشدید می‌کند
تشخیصِ حضورِ غریبه را اطراف تنم...
 
 
 

 بهاره فریس‌آبادی
=============================
روحم
شبیه پیاز شده؛
به هر دلیلی که قاچ می شود،
چشم دیگران را
آب می آورد

اسطبل - داریوش معمار

=======================
بی هیچ پیش شرطی دوست دارم‌َت
و در وجود تو زندگی و مرگ‌َم را نفس می‌کشم
من کاملن آگاهانه مرتکب تو شدم
اگر تــــو ننگی باشی
خوشـــا چنین ننگی!
از چه پروا کنم و از که؟!
من آن‌َم که روزگار بر طنین تارهایم به خواب رفته است..
نزار قبانی
=============================
ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت من
ای شط شیرین پر شوکت من
ای با تو من گشته بسیار در کوچه های بزرگ نجابت
در کوچه های فروبسته استجابت
در کوچه های سرور و غم راستینی که مان بود
در کوچه باغ گل ساکت نازهایت
در کوچه باغ گل سرخ شرمم
در کوچه های نوازش
در کوچه های چه شبهای بسیار تا ساحل سیمگون سحرگاه رفتن
در کوچه های مه آلود بس گفت و گو ها بی هیچ از لذت خواب گفتن
در کوچه های نجیب غزلها که چشم تو می خواند
گهگاه اگر از سخن باز می ماند
افسون پاک منش پیش می راند
ای شط پر شوکت هر چه زیبایی پاک
ای شط زیبای پر شوکت من
ای رفته تا دور دستان
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
روشنترین همنشین شب غربت تو ؟
ای همنشین قدیم شب غربت من
ای تکیه گاه و پناه غمگین ترین لحظه های کنون بی نگاهت تهی مانده از نور
در کوچه باغ گل تیره و تلخ اندوه
در کوچه های چه شبها که اکنون همه کور
آنجا بگو تا کدامین ستاره ست
که شب فروز تو خورشید پاره ست ؟

مهدی اخوان ثالث
=========================
من تنهایم بی تو

هیچ کاری نمی توانم بکنم

دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم

و این تنهایی تلخ است

تلخ مثل نگاه نوازنده ای که

با دست های بریده به پیانو می نگرد!



-رسول یونان -

============================
دلم
پر از زخمهایی ست
که قرار است وقتی بزرگ شدم
فراموششان کنم
...








صبا میراسماعیلی



==============================
ترک کردن ِ آدمها هم
آدابی دارد !
اگر آداب ِ ماندن نمیدانستید
لااقل
درست ترکشان کنید
تا تَرَک برندارند









صبا میراسماعیلی
================================
وقتی آرام خودت را جا می‏دهی
میان بازوانم ،
دنیا آنقدر کوچک می‏شود
که می‏توان خدا را با یک بوسه کشت...


- فرهاد کامران نژاد




====================================
آه , ای صدای زندانی
آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه , ای صدای زندانی
ای آخرین صدای صداها ...‏

فروغ فرخزاد


========================

ماجراى مرا پايانى نبود
در تمام اتاق‏ها
خيال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند ومى‏آمدند
و پرندگانى
بال‏هاى تو را مى‏چيدند و به خودمى‏بستند
                                 كه فريبم دهند
موسى
در آتش تكه‏هاى عصايش مى‏سوخت
بع‏بع گوسفندانى گريان
در فراق شبان گمشده
               در اتاقم مى‏پيچيد
و من
تكه تكه
فراموش مى‏شدم.
شمس لنگرودی
=============================

نزار قباني
ترجمه: مجتبا پورمحسن

معشوقم از من مي‌پرسد:
«تفاوت بين من و آسمان چيست؟»
تفاوت، عشق من
اين است که وقتي تو مي‌خندي
من آسمان را از ياد مي‌برم
====================================















+ نوشته شده در 20:5 توسط ....................................
یکشنبه سیزدهم شهریور 1390
دشت بی قرار دستان من
با نم نم نرم صبح
در طلوع آغوش تو
سر گردان
سر می چرخاند
تا چشم در چشم افق ;
آفتابگردان

یحیی صفی آریان

=================================



گواهی می‌دهم بر این که در آن زمستان دوستت می‌داشتم
قاطع چونان مرگ
وحشی و درنده چون انتحار
...
بلندبالا چون نیشکر
محتاط چون یأس

غادة السمّان

===============================



بگذار برایت چای بریزم، آیا گفتم که دوستت دارم؟
آیا گفتم که من خوشبخت هستم ، زیرا که تو آمده ای...
و حضورت مایه خوشبختی است
چون حضور شعر
چون حضور قایق ها وخاطرات دور...
هزارمین بار می گویم که تو را من دوست دارم...


نزار قبانی

=============================



"دوستت دارم" را
در دستانم می‌چرخانم
از اين دست به آن دست.
پس چرا
هروقت می‌خواهم
به دستت بدهم نيستی؟

چرا اينجا نيستی
تا "دوستت دارم" را
از جنس خاک کنم،
از جنس تنم،
و با بوسه بپوشانمش بر تنت ؟

بگذار "دوستت دارم" را
از جنس نگاه کنم
از جنس چشمانم
و تا صبح به نفس‌های تو بدوزم.

عباس معروفی

===========================





لابه‌لای این شعرها
دنبال من نگرد..
من حتا تو را
بین این سطرها
جا نمی‌گذارم..

من هیچ‌چیز را
جز در میان قلب‌ خویش
به جایی نخواهم سپرد..

کسی نخواهد دانست
و کلمات
سال‌ها بعد خواهند فهمید
که با آن‌ها
چه گفته‌ام..
سال‌ها بعد،
که نه چیزی از من خواهد ماند و
نه از این سرگشتگی..

..مریم ملک‌دار..

=============================




و روزی اگر کسی از جاده های شبانه برگشت
دنبال خرده ریزهای کهنه می گشت
روزی اگر دختری آمد
که بی خودی برای خودش و ماه سوت می زد
منم
آمده ام فردای تکه تکه را جمع کنم
پیش از نماز صبح
به هم بچسبانم

حراج - گراناز موسوی

=============================



مي دانم

دست هاي تو يك روز به من خيانت مي كنند

مي دانم

نزار قباني

=============================




عقل گوید، شش جهت حد است و بیرون راه نیست

عشق گوید، راه هست و رفته ام من بارها

 

دیوان شمس

==============================



جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -

و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
شاملو

============================




بسیار بیداری بود
بسیار خواب بود
روزهای جمعه ابر داشتیم
اما نمی‌توانستیم
بیداری و خواب و ابر جمعه را
زندگی نام بگذاریم
پس خواب را انکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می‌شد



احمدرضا احمدی

===============================




همیشه هراسم آن بود

که صبح از خواب بیدار شوم

با هراس به من بگویند

فقط تو خواب بودی

بهار آمد و رفت...


احمد رضا احمدی

==============================




مرگ است که بیش از تو به من نزدیک است
چون پیرهن تو که به تن نزدیک است

امروزِ به هم رسیدنِ ما دور است
فردای «بدونِ‌هم شدن» نزدیک است



بیژن ارژن

==========================



دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف


عباس صفاری

=========================



در خوابهای من،
این آبهای اهلیِ وحشت،
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان است
...
مهدی اخوان ثالث

============================





در خیابان های شب

دیگر

جایی برای قدم هایم نمانده است

زیرا که چشمان ات

گستره ی شب را ربوده است ..
.
نزار قبانی
=========================
یاران
وقتی صدای حادثه خوابید
بر سنگ گور من بنویسید
یک جنگجو که نجنگید؛ امّا...
شکست خورد!

نصرت رحمانی


===========================
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
-------------
دیگر از یک لیوان نخواهیم خورد
نه آبی، نه شرابی
دیگر بوسه‌های صبحگاهی نخواهند بود
و تماشای غروب از پنجره نیز
تو با خورشید زندگی می‌کنی
من با ماه
در ما ولی فقط یک عشق زنده است

برای من، دوستی وفادار و ظریف
برای تو دختری سرزنده و شاد
اما من وحشت را در چشمان خاکستری تو می‌بینم
توئی که بیماری‌ام را سبب شده‌ای
دیدارها کوتاه و دیر به دیر

در شعر من فقط صدای توست که میخواند
در شعر تو روح من است که سرگردان است
آتشی برپاست که نه فراموشی
و نه وحشت می‌تواند بر آن چیره شود
وای کاش می‌دانستی در این لحظه
لب‌های خشک و صورتی رنگت را چقدر دوست دارم.





آنا آخماتووا -  مترجم : احمد پوری
==================================
پنهان نمی‌کنم که پیش از این سطرها
«دوست‌ات دارم» را می‌خواسته‌ام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...

«حافظ موسوی»


==============================
در مسیرِ باد بایست
عاشقانه‌هام را
سِپُرده‌اَم بیاورد.

رضا کاظمی


================================
تاریخ این ایّام را هر کس که خواهد خواند
جُز این سخن از ما نخواهد راند:
این نسل سردرگُم
بر توسن اندیشه هاشان لنگ
فرسنگ در فرسنگ
جُز سوی تُرکستان نمی راندند
تاریخ پیش از خویش را باری نمی خواندند.

علیرضا شجاع پور
===============================
من کزین فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به دیدار تو افتد سرو کارم چه کنم

یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است

میله های قفسم را نشمارم چه کنم؟



سید حسن حسینی


=========================
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید !
روزی که نه صدا اهمیت دارد
و نه روز !
- حسین پناهی












































+ نوشته شده در 18:8 توسط ....................................
سه شنبه هشتم شهریور 1390
سخت
سرما خورده ام
و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت
همه ی نظم جهان را به
هم می زند
...
من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم
...من هرگز خوب
نبودم
مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم
چه سرماخوردگی سختی!..
حالتی
جسمانی
من به حقیقت نیاز دارم

و کمی آسپرین

فرناندو پسا

=============================






چمدانت را می بستی
مرگ
ایستاده بود
و نفس هایم را می شمرد

شمس لنگرودی

========================


حالا دوباره شب های سفید متعلق به من هستند.
بی‌خوابی،
بی‌خوابی شجاعانه‌ای تا سپیده دم...

ساموئل بکت

============================



گُناهی مُستحب­تر نیست از دیدار ِ پنهانت

اگر بگذارد این زیبایی ِ کافر/ مُسلمانت

        

من از سجّاده ها  و جاده­ها،  بسیار می ترسم

بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی ِ حیرا­نت

 

ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی

بخوانم، یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت

 

دوباره پرچم ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد

دوباره هق هقی گُم،  در فراموشای ِ تهرانت ...

                         ..

 

رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!

مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت

========================================




حقيقت دارد
تو را دوست دارم
در اين باران
می خواستم تو
در انتهای خيابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می‌خواستم
می‌خواهم تمام لغاتی را که می‌دانم برای تو
به دريا بريزم
دوباره متولد شوم
دنيا را ببينم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آينه نگاه کنم
ندانم پيراهن دارم
کلمات ديروز را
امروز نگويم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو يک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دريا صيد کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بميرم
تا زنده شوم.

« احمدرضا احمدی»

============================


مرا ببر به افسردگی‌های موضعی‌ات...
 
بگذار کنار تو باشم
که بیایم به صرع
به تشنج‌های عصرگاهی‌ات...‏

 
 
 
بنفشه فریس‌آبادی
==========================
وقتی مرا به زندان بردند
روزنامه‌ها همه چیز را نوشتند
الا دلی
که روی دستان تو مانده بود



از: کیوان مهرگان

===============================
لیوان چایی روی میز
در انتظار یک بوسه است
نه تو مي‌آیی
و نه او گرم مي‌ماند 

چه گناهی دارد
سماوری که داغ دیده است
 

 


 
 
از: کیوان مهرگان
================================

در ملكوت سكوت

 

مردم، خریدار خرده حرف های عتیقه اند

سمسار زمزمه های قدیمی

خواهان نغمه های تلنبار در گلو

ای کاش می شد حنجره ام را

از چهار گوشه مثل پتویی بگیرم

و به رایگان_از پنجره_

روی سر عابران

بتکانم!

 

سيد حسين حسيني

==============================
معشوق من
گویی ز نسل های فراموش گشته است

گویی که تاتاری
در انتهای چشمانش
پیوسته در کمین سواری‌ست
گوئی که بربری در برق پر طراوت دندانهایش
مجذوب خون گرم شکاریست


معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکست من
قانون صادقانه قدرت را
تأیید می‌کند

او وحشیانه آزادست
مانند یک غریزه سالم
در عمق یک جزیره نا مسکون
او پاک می کند
با پاره‌های خیمه مجنون
از کفش خود، غبار خیابان را


معشوق من
همچون خداوندی، در معبد نپال
گویی از ابتدای وجودش
بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یادآور اصالت زیبائی


او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار می کند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی....
فروغ
===================================
































+ نوشته شده در 13:37 توسط ....................................
سه شنبه هشتم شهریور 1390

خشکید و کویر لوت شد دریامان
امروز بد و از آن بتر فردامان
زین تیره دل دیو سفت مشتی شمر
چون آخرت یزید شد دنیامان

مهدی اخوان ثالث
===============================
من هیچ ندارم آقا
هیچ
جز چند دانه سیگار
همین صفحه و این قلم
و مشتی افکار ابلهانه
تکیه بده
به شانه هایم تکیه بده
گریه کن
من نیز چنین خواهم کرد


 آقامون حسین پناهی 

=============================

 

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی درمه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

....

 

از : عباس صفاری

====================================

بهشت 
اقتباسی کوچک است
از آغوش تو.


سعید شجاعی
================================
و همه فراموش خواهند کرد
که من در تمام عمرم
تنها دو بار شاعر شدم
یک بار با دیدن تو
بار دیگر با ندیدن ات

« سیروس جمالی »
==================================
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
در من زندانی ستم گری بود
که به آواز زنجیرش خو نمی کرد
من ...
با نحستین نگاه تو آغاز شدم
احمد شاملو
====================================
بگذار ببووسم‌َت
نگران نباش
کسی ما را نمی بیند
این شعرها همه سانسوور می‌شوند!

( رضا کاظمی )







================================

تو را بانو نامیده ام


بسیارند از تو بلندتر بلندتر

بسیارند از تو زلال تر زلال تر

بسیارند از تو زیباتر زیباتر



اما بانو تویی

نرودا

================================.

.. دوباره متولد شوم


دنیا را ببینم

رنگ کاج را ندانم

نامم را فراموش کنم

دوباره در آینه نگاه کنم

ندانم پیراهن دارم

کلمات دیروز را امروز نگویم

...

آنقدر بمیرم

تا زنده شوم

(( احمدرضا احمدی))

============================تو را
از چشم‌هايت مي‌شناسم
دست‌هايت
گرمي آغوش‌ات
تشنگي لب‌هات
صداي قدم‌هات
تو را
از صدا كردن اسم‌ام مي‌شناسم
وقتي كه دوري،‌اما
گم‌ات مي‌كنم
دلواپسي‌هاي "تو" نبودن
سرگردان مي‌كُندَم ميان كلمات سياه و سفيد
دست كم واژه‌اي بنويس
بوي حرف‌هايت را مي‌شناسم



آيدين پورضيايي
============================
لبت
لبه‌ی پرتگاه
آنجا که باید بگیرم
یا
پرت شوم...


- حسن اسماعیل زاده


========================
افسردگی‌های متعدد من چه قدر وقت مرا تلـــــف کرده.
حداقل ســــه سال،
که این بیش از تمام لحظات هم‌آغوشی من با اوست. . .

نزدیکی/ حنیف قریشی
=====================================
هوا
که پیرهن پوشیده
هوا
که میز صبحانه را می چیند
هوا
که گوش می دهد به شعرهام
هوا
که لب بر لبم می گذارد
هوا
که داغم می کند
هوا
که هوایی ام کرده
هوا
که حواسش
نبود،این شعر است
و از پنجره بیرون رفت.

گروس عبدالمکیان
====================================
بیش از این‌ها، آه، آری
بیش از این ها می توان خاموش ماند
می‌توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار

فروغ

===============================
چه ابر تيره‌اي گرفته سينه‌ی تو را
كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا
نمي شود


..


هوشنگ ابتهاج

======================================
پیش از آنکه واپسین نفس رابرآرم../
پیش ازآنکه پرده برافتد../
پیش ازپژمردن آخرین گل../
برآنم که زندگی کنم../
برآنم که عشق بورزم../
برآنم که باشم..دراین جهان ظلمانی.

ا.بامداد
================================
بلند ترین کتاب دنیا را می‌نویسم
که یک عمر
کاغذ داشته باشد
و هی
هر صفحه‌اش را
پر می کنم از دست‌های تو و
اتفاقات ِ بودار حوالی‌شان ؛
...


قول می‌دهم
هر شب
سرم را که بگذارم روی یکی از صفحه‌های کتاب ،
آرام بگیرم و تا صبح بخوابم...


- محسن شرو
===============================================
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاک تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان‏
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بیکرانه كران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا؟

حسین پناهی
==========================================

اسب های خیالت را هنوز داری؟
اسب هایم غروب کرده اند
و جاده های خیالی
خالی مانده اند..
اما هنوز ابرهایم را دارم
و رنگین کمانم را هنوز خودم می توانم ببافم
و حس می کنم که زمین زیر پای من است
زمینی که هنوز اصرار دارد فصلهایش را بیشتر کند
و آنقدر امید دارم
که منتظر طلوع دوباره اسبهایم بمانم

حسین شکربیگی
==========================================

سلول انفرادی ام را دوست دارم
چون شعر
در جاهای تنگ
اتفاق می افتد
مثل آغوشت

محمد رضا عربیار محمدی
===================================

از کل ماجرای رفتن
تنها لحظه‎ی رفتنش سخت است
پیش از آن میگویی “هنوز که هست”
پس از آن هم میگویی “حالا که نیست”
و هر بار میتوانی شانه ای بالا بیندازی

اما لحظه‎ی رفتن
لحظه‎ی ترک کردن…

وقتِ رفتن
بوسه ، اصلن عاشقانه نیست
وقتی می‎دانی
از خاب بیدارش می‎کند

دلگیر نباش از من
که چرا بدون بوسه رفتم

 

شعر فرشید قربانپور
====================================
یک بوته آویشن
روییده روی دامن من
من:کوه
این بوته ی آویشن:اندوه
دستی
اندوه را باید بچیند
انگشتهایی
این برکهای کوچک غم راببیند
*
این کوه اما دور ...
این بوته اما سخت و مغرور

عرفان نظر آهاری
===========================================

می خواهم کـَمـِی بِـــرَوم آن سویِ دنیا
آنجا که آسمان,
پنجره بیشتر دارد وُ
خدا هم
.
....
.

دیدی بهتر .



افشین صالحی
===========================================گنجشک‌ها با تو دوستـند
گربه‌ها از صدای پایت فرار نمی‌کنند
سوسک‌ها
- اگر تو بخواهی -
کنار دمپایی‌ها دراز می‌کشند

جانور درونم آرام شده است
تو با کدام زبان حرف می‌زنی؟!


- حافظ موسوی
====================================
تو آنقدر حادثه ای
که زیبایی ات در دهانم بوی الکل می دهد
که اضطرابم در پیراهنت بوی سیگار
که وراجی ام در چشمهایت خواب می رود
که دستم زیر شانه ات

خطوط شکسته ی اندامم
در آغوشت نستعلیق می شود
که می نویسی ام قج قج صدا می دهد
پیچ های هرز تخت خواب
تا رنج از دهان
در زخمه ی ناگهانی ناخن ات بر شانه ام
می شود : آخ
و تا آخرش می خندم.

اصلن من افسرده ام
بیمارم
دیوانه ام
ولی تو را به کافکا ترجیح می دهم.
"َشاهو محمودی

======================================
کجا مي‌روم،
وقتي نه براي خودم هستم
نه براي تو!؟

هيوا مسيح
========================================
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم انقلابی است علیه قبیله
و ناقوس رسوایی آنها را زده بودم
می خواستم برانداز سلطه باشم
تا جنگل ها انبوه برویند
تا آبی دریاها فزونی یابد
و کودکان و کارگران جهان آزاد شوند
پایان عصر بربریت را می خواستم مرگ آخرین پادشاه را
وقتی دوستت داشتم می خواستم درهای حرمسراها را بشکنم
و سینه زنان را از دندان خلیفه ها رها کنم
وقتی گفتم : " دوستت دارم "
می دانستم الفبای تازه ای برای شهر بیسواد اختراع می کنم
و به مردم شرابی می بخشم که تا کنون نشناخته اند


نزارقبانی
====================================
خدایا
           خدایا!
تو با آن بزرگی
         -در آن آسمان ها-
چنین آرزویی
         بدین کوچکی را
توانی برآورد
آیا؟


شفیعی کدکنی
===================================
تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود، گر نشود

حرفی نیست؛

اما...

نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!




شعر از سهراب سپهری
==============================...

من از سلاله ی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم
نهایت تمامی نیروها پیوستن است پیوستن
به اصل روشن خورشید
و ریختن به شعور نور
طبیعی است
که آسیابهای بادی می پوسند
...
صدا صدا تنها صدا
صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن
صدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک
صدای انعقاد نطفه ی معنی
و بسط ذهن مشترک عشق
صدا صدا صدا تنها صداست که می ماند
در سرزمین قدکوتاهان
معیارهای سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم ؟
من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست
...
.
.
فروغ
====================================
«می‏نوشم به سلامتی این خانۀ ویران و
زندگی دردناک خویش،
برای تنهایی من و تو، تو و او، ما، شما.
و برای تو می‏نوشم –
برای دروغی که لبانم به من بخشید،
برای چشمان بی‏روح و سرد
برای این که دنیا خشن و بی‏رحم است
برای این که خدا نجاتمان نخواهد داد.»



آنا آخماتووا
=====================================
شاعري شعري گفت
عاشقي آه كشيد
عارفي هوهو كرد
تاجري دسته چكش را رو كرد!

[سیدحسن حسینی]






















+ نوشته شده در 1:38 توسط ....................................
یکشنبه سی ام مرداد 1390
هرچيز را هم که تقصير من بيندازی
عاشق شدن من تقصير توست.

عباس معروفی

===========================



پس از سفر های بسیار و

عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز،

بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم، بادبان برچینم، پارو وانهم،

سکان رها کنم، به خلوت لنگرگاهت در آیم

و در کنارت پهلو بگیرم.
آغوشت را بازیابم و استواری امن زمین را زیر پای خویش.

مارگریت بیکل
ترجمه احمدشاملو

=============================





بگذار هر چه از دست میرود برود !
آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد
هر چه باشد
حتی زندگی…
ارنست چه گوارا

============================




بسان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!

..

هوشنگ ابتهاج

=======================




در ساختمانی با اسکلت سفید
مقامات بر کاغذ می‌نویسند:
همه‌چیز امن و امان است.

جاده سیاه است
خورشیدی نیست.

در دریاچه
درختان سیاه می‌لرزند
و پشت سر به جا می‌مانند

وقتی ماشین می‌گذرد
بچه‌ها بر ماسه‌ها بازی می‌کنند
صورتشان را بالا می‌گیرند
به سمت مان
لاغر و خاموش
چون سراب

حیاط‌ها و رخت‌های آویزان
به روال همیشه

پیرزنی با کلاه مردی بر سر
خاک را نقر می‌کند

آرام
آرام
وارد می‌شویم
در آمده‌ایم
به سرزمین مرگ.

شعر از  آتوود


می‌شود سبک باشم و سرد
چون اولین برف
که دیر می‌بارد و
خاموش است
در شبِ راز؟

شعر از  سوانبرگ

امروز
در صدای نامطمئن‌ات
می‌خواهم پژواک‌ها را بشنوم.

با من حرف بزن
با کلماتی که هرگز نبوده‌اند.

پوست‌ عوض کن
بندرگاهت را
یا وداعی ابداع کن.

ولی مرا برگردان
به آن‌جا که بودم
آرام مثل باران بهار
به آن صبح‌های داغ
آن‌جا که گل نمرده‌است.

به آن مویه‌‌های عتیق
که بر اوراد باد
به نور بدل می‌شوند
بی‌کرانه
آن‌جا که رویاهایم

رویا می‌بینند.

شعر از  ماریا ایگنیا گاری


خون سازندگان اهرام
آمیخته به دود کوره‌های آشویتس
(غذای شیرها در اعصار نخستین).
قارچ‌های هیروشیما
و پرتقال‌های ویتنام
با صداهای قایقرانان فینقی.
دزدی دریایی گره‌خورده به یک سرخ‌پوست
در شکن تازیانه‌ها...
با سایه‌هایی که به هنگام شب
غریو و نعره سر می‌هند.
حالا آن‌ها
همین‌جا هستند.

شعر از  لوردس اسپینوا


از تنهایی‌های بزرگ و عمیق
از غم‌های ژرف و بی‌اساس
از اندوه‌هایی که گلو را می‌فشارند
از رویاهای آبستن از بی‌زمانی
از پرسش‌هایی ابدی بدون پاسخ
از ریسمان‌هایی که به هم می‌بندند دست‌ها را
از تلخ و شیرین مکرر نوستالژی
چنین آفریده شد این زن
به فریاد و سکوت.

شعر از  سوسانا رکوئلمه د بیسو



بوی آتش و کاه
از گذرگاه‌هایی می‌گذرند
که مال من‌اند
آن‌جا که پناهگاهی برآورده‌ام
برای خویش.
آهسته آهسته تبخیر می‌شوند
در ساعت ستارگان
در مراسم مختصر هراس.

دو زمرد آتشین
چشم‌های مرا می‌سوزانند
چرا که وداع
سبز نقاشی کرده است چشمانم را
از لحظه‌ی تولد تا پایان قرون.

معادن آسمان
به تماشای رودها و صحراها نشسته‌اند .

شاید ستاره‌ای شکوفه کند.

شعر از  ماریا دل کارمن پایوا




در شفقی تفته
بوته‌های یاسمن می‌لرزند
تقلا و مویه آن‌ها را جاکن می‌کند.
بالای ویرانه‌ها
فرشته‌ای با نگاهی شهوت‌ناک
ریشه‌ی بال‌ها گم‌شده را می‌لیسد.
ماه در ریگ سفید آتش می‌گیرد
و هوا گردبادی به‌جا می‌گذارد از لهیب شعله‌ها.
ردی از خون و
بوی استخوان‌های سوخته
و خط خون به دنبال می‌کشد کودکان را
خشمگین، ملتمس برای شکم‌های خالی‌شان
لحظه‌ای‌است تر شده به فروغی ناگهان
ساعت پرندگان بی‌روح و
ساعت خاموش گناه.

شعر از  لویسا مورنو د گابریلو


دهان‌هایی هستند
هنوز
تا اشارتی کنند به روح و
حرص‌ و آزش.

دهان‌هایی هستند
دهان‌هایی
که احاطه می‌کنند اشتیاقی را
که افشایمان می‌کند
در ساعات کوچک شب.

دهان‌هایی هستند
که زود از ما پیشی می‌گیرند
با اشتهایشان یا با سکوتشان
داوطلبانه قربانی‌مان می‌کنند
برای کهن‌ترین حیوان
که در ما زندگی می‌کند.

شعر از  آلیشیا توررس

در این جهانِ فرشتگان
قربانی
بر گردن جلاد بوسه می‌زند.
اشتیاق همیشه گل سرخی‌است
خنجری‌است
آغوشی فانی
که کلمه را بی‌‌پناه رها می‌کند.

چه می‌کنیم بر این پرتگاه؟
هر بوسه‌ای که نبخشیدیم
ملک مقربی‌ست، مسلح
که ما را انتظار می‌کشد
در آستانه.

شعر از  آلیشیا توررس



قطره‌ خونی بر برف
همان تصويری‌است
که بيش از همه دوست می‌دارم.

در آن برهنه می‌کنم خود را
ابداع می‌کنم خود را
چشم پوشيده بر تعلیم نزاکت‌ و حیا
و هرچه بيرون اين خشونت است.

چنان لبخندی بی‌رحم و عبث
که پیشکش می‌شود به شکست‌خورده دشمنی .

يا وقتی می‌آيی،
دهانت هنوز نمناک است
و بی‌تفاوت،
نگاه می‌کنم که می‌گذری.

قطره‌ خونی بر برف
در خود فراهم کرده‌است
هر آن‌چه را که انتظار می‌کشم
خمیده بر زانوانم
در سربیِ این سکوت .

شعر از  آلیشیا توررس



هستم آیا

مسافری، سرگردان
میان چمدان‌ها و جایی که بدان تعلق داشته باشم
زندگی‌ِِ زیسته در کیف‌ها و بقچه‌ها
مثل آدمی که یاد می‌گیرد دوست بدارد جاز را
مثل زندگی تنها و رویاپیشه‌ی من
روحی هستم که موسیقی‌اش اختلاطی‌است
از آواهای گیج، تازه، پیش‌بینی‌ناپذیر
مست، خسته، پچ‌پچه، غرغر
عاشق، ساقط، عاشق، آواهای مسافر

آیا عوض می‌کنم روح‌‌ام را
وقتی تغییر می‌دهم مکان سکونت‌ام را ؟

شعر از  تزوتا سوفرونیوا


میان

امنیت و آشوب
آرامش و اشتیاق
صلح و دست‌نیافتنی
امنیت و خلاقیت
صلح و رویاها
رویاهای دیگران
و رویای من
رویای مجاز
و قطعه‌ای از رویا که همیشه رویایش را دیده‌ام.
میان.
انتخاب جای دیگری‌است.
جایی که در آن انتخابی نیست.
انتخابی وجود ندارد
در اتاقی که «میان» نامیده می‌شود.

شعر از  تزوتا سوفرونیوا


عاشقت می‌شدم، اگر فرشته نبودی
می‌بلعیدم تنت را و
خاک را وجب به وجب اکتشاف می‌کردم.
اگر تنی داشتی
نزدیک و نزدیک‌تر می‌آمدی
می‌خواستی فرشته نباشی.
اکسیژن می‌سوزد
تو خود را می‌سوزانی به نیتروژن که نمی‌سوزد.
فرشتگان می‌سوزند
تو را مردمانی می‌سوزانند که خود نمی‌سوزند.
ترحم از مد افتاده است
ترحم و فرشتگان به هم می‌آیند.
اگر فرشته نبودی می‌خواستم عاشقت باشم
متجاوزانه
آن‌‌سان که زنان، مردانی را دوست می‌دارند که فرشته نیستند،
زنان این‌گونه عشق می‌ورزند و باز هم عاشق می‌شوند
نیتروژن مایع همیشه مسئله‌ساز است
نیتروژن مایع، ماده نیست،
چین و شکن دارد، آزار می‌دهد
مه می‌شود، بخار می‌شود، تیره می‌شود، خفه می‌کند
اشتیاق اما
ناپدید نمی‌شود.

شعر از  تزوتا سوفرونیوا





به خواب که می‌روند
کوه‌ها
رها می‌کنند پرندگان تابان را.


شعر از  میزوئه


عیدی‌های امسال
کنار هم
نزدیک بالش‌ام.

شعر از  شیکی


ریشه‌ی موهایش داغ می‌شود
وقتی شانه‌شان می‌کند
باد در علف‌ها می‌پیچد.

شعر از  استوکو


سکون:
به صخره رخنه می‌کند
مویه‌ی زنجره.


شعر از  باشو




خاطره‌ی سوزانِ
زمین داغ،
پایان روزهای جنگ.

شعر از  کینی‌چی




بر می‌آورد
سیاه را
از چشم‌های کور شده
به آهک

لمس می‌کند هوا را
و می‌ایستد
الماس
رُز سیاه
در میان آشوب کیهانی

می‌دمد
در چپق کوچک خیال
برمی‌انگیزد
رنگ‌ها را
از یک سیاه
رُز
مثل خاطره‌ای
از شهری سوخته

بنفش، زهر و کلیسای جامع را
سرخ، گوشت کبابی و شاهنشاه را
آبی، برای یک ساعت
زرد، برای یک استخوان و یک اقیانوس
سبز، دختری را که درختی شد
سفید، سفید را

آه ای رُز سیاه
در یک رُز سیاه
چه پنهان کرده‌ای
میان مگس‌های مرده‌ی الکترون‌ها.


شعر از  هربرت



صفحه‌ی اول
از کشتار ۱۲۰ سرباز خبر می‌دهد.

جنگی طولانی بود
به آن عادت کرده‌ای

درست کنار این خبر
گزارشی‌است از جنایتی تماشایی
با عکس قاتل

نگاه آقای کوگیتو
بی‌تفاوت
از بالای کشتار سربازان
غلت می‌خورد
تا با لذتی وافر غوطه‌ور شود
در وحشت روزمره

یک کارگر سی ساله‌ی مزرعه‌
در اثر افسردگی حاد
زنش و دو کودک‌اش را
به قتل رساند.

به دقت شرح می‌دهند
سبک و سیاق قتل را
موقعیت تن‌ها
و الباقی جزئیات را


پیدا کردن ۱۲۰ مرد مفقود
بر یک نقشه بی‌فایده است
فاصله‌ای بعید
چنان‌که جنگلی
آن‌ها را می‌پوشاند



با تخیل‌‌مان حرف نمی‌زنند
تعدادشان زیاد است
عدد صفر در پایان
انتزاعی‌شان می‌کند

موضوعی برای انعکاس بعدی:
ریاضیات همدردی.

شعر از  هربرت



محو نمی‌شوی
حتی اگر رفته باشی،‌
خورشید دورترنیست
از نارنگی رهاشده بر میز
و خودکار
گرفتار آمده در نامت
بر میز نمی‌لغزد.

دوباره بچه شده‌ام
رها کردم نابینایی‌ام را
چون یک روسری از پنجره ای
و دیدم که نمی‌افتد
که جهان انبساط نمی‌یابد
که میان ستارگان فاصله‌ای نیست
که مردگان نزدیکتر از زندگان نیستند
که زمین گرد نیست
و همه چیزی در یک نقطه
هست می شود:
آن‌جا که زغال به الماس بدل می‌شود
و رنج
به کلمه.

شعر از  تومی کونیتو


آن‌ها درون دروازه‌اند
تصاویرِ بریده بریده
خاطره‌ای
چنان که عتیقه‌ای،

نگاتیوی سیاه
سرانجام جان گرفت
آن روز که راه خویش گرفتم و
رفتم

خاطره
همان‌چیزی است
که حال را در آینده
ظاهر می‌کند.

شعر از  بو کارپلان


هست
تقدیری از آن دست
که استوار نیست
هرچه نمی‌لرزد.

هست
عشقی چنان
که به کف نمی‌آیدت جهان
چرا که گامی کوچک کم است.

هست
اشتیاقی از آن دست
که خویش را کیفر می‌‌کنی برای هنر
وقتی هنر گناهکار است.

هست
سکوتی از آن دست
که دهان‌های مادینه چنان می‌نمایند
که گویی شرم
تنها موضوعِ جنسیت است.

هست
گیسویی چنان
که شهاب‌سنگی آشفته‌اش می‌کند
و شیطان فرق می‌گشاید بر آن.

هست
انزوایی از آن دست
که خیره می‌شوی با یک چشم
تنها به نمک.

هست
سرمایی از آن دست
که فاخته‌ها را خفه می‌کنی
تا گرم کنی بال‌های خویش را.

هست
ثقلی چنان
که پیشاپیش سقوط کرده‌ای
از میان آن‌ها که می‌افتند.

هست
خاموشی‌ای چنان
که تو باید زبان بگشایی:
تو، آری، تنها تو.


شعر از  ولادیمیر هولان



قندیل یخی که ذوب می‌شود
شیر آبی که می‌چکد
گاه‌شمارِ قطره‌های دارو.

تبت از میان آب می‌بیند
ما از میان اشک‌هامان...

شعر از  هولان



نگاه کن بانوی من،
مرا گناهان بسیاری‌است
که نمی‌توانی راهت را پیدا کنی از میان‌شان.
اندکی از گناهان‌ام را
تو خوب می‌شناسی.

آن‌ها که می‌شناسی، همه یک گناهند
و آن‌ها که راهت را گم می‌کنی در میانشان
باز هم یک گناهند
که تو را حیران می‌کنند،
همچنان که مرا
برای ابد.

شعر از  هولان


هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در هما‌ن‌دم
جاری نشود از گونه‌ی مریم عذرا.

هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که در همان‌دم
ملک مقرب‌اش نفشاند.

اما هیچ قطره‌اشکی نیست
از آنِ انسانی
که بتواند در همان‌دم
در چشم‌های یک مار
پیدا شود.

شعر از  هولان



عدم،
سراپا تنها در خویش
اما بی‌ اعتمادی به خویش
شهوت‌اش را فرو می‌نشاند:
مشهود به محض حیات و نامشهود به محض وجود....

عمیق‌ترین جای روح: حضیض
زیرکانه جوابی داد...

شعر از  هولان


نابسامانی زمین و از این‌رو نابسامانی انسان
تنها وقتی درک می‌شوند
که زانو می‌زنی.
هر دو را اما دوست بدار، حتی بیشتر و بیشتر
چرا که عشقی وجود ندارد
چرا که تنها یک عشق وجود دارد
چرا که تمام صلیب‌ها،
تنها یک صلیب‌اند.

شعر از  هولان




یک روز میهمان و بعد بیگانه و در آخر شبحی بی‌قرار،
همیشه مشتاق قطعیت بوده‌ام
این‌که لااقل، آن‌ها که دوستشان می‌دارم
واقعن زنده باشند.
هرچه عشق‌‌ام چنان وحشی باشد که بود
چرا که تنها آن‌ها را با زخم‌هایم لمس کرده‌ام...
آه ندامت، تو چنان کهنی
که تازه می‌نمایی
چون آن‌روز که پایین چند پشته‌ی فصیح
برگ‌های درخت خاراگوش را چند لحظه استنشاق کردم
بر بلندترین مقام جنتیای زرد
وقتی ماه، دیوار چین را می‌چرخاند
در درون یک سر سلطنتی.

شعر از  هولان




شاهد اندوه خویشی و آرزوی خویش
آینه‌‌ای و در همان لحظه تصویر خویش
تنیده به هم،‌
نزدیک‌تر حتی از عاشق و معشوق.
هیاهای جنگاوری که می‌جنگد با اژدها
راه به این‌جا ندارد:
که سلطنت سکوت است
در تهی میا‌ن‌تان
سکوت نگا‌هدارنده‌ی ابدی
و جاودان‌ نگا‌هداشته‌
از باکره و صوفی:
همان عشق به خویش که خودخواه نیست
از خودی که عاشقانه می‌خواست
انعکاس خویش باشد.

شعر از  اکلوف




تنها و بی‌کسی؟
خب، باش!
یه قطار معرکه گیرت میاد
اون آخراش.

شعر از  اکلوف



انگار که دریا به دنبالم آمده‌باشد
و بازوانش را کمند کرده باشد به دورم
در اتاقم، شب‌هنگام
انگار که پیچیده باشد بر من دریا
بازوان آوازهایش را
چنگ می‌زند در من دریا
مرا به بر می‌گیرد دریا.

شعر از  اکلوف




بازار سکوت بود. زنان مویان میراث خویش را می‌پراکندند، لباس‌های چرب را و روز بر خاموشی چهره‌هایی آرمید که با پارچه‌ی پشمی‌شان می‌شد شناخت و با خاطراتی محوتر از سبزی‌های دکه‌ی روبروی محراب. پشته‌‌هایِ محزونِ استخوان‌هایِ کیفر دیده. با اداهای آموخته در مزارع گندم سیاه خاموش می‌رویند زیر آوای باد‌ها. نجوا می‌کنند از فتق مردان و از رطوبتی که نزدیک می‌شود پیش از بسته‌‌کردن جنس‌های بی‌مصرف و برگشتن، مادران چهارشنبه، در کشور ویران سرشماری‌ها.

شعر از  گاموندا




در چاه درون خدا، ای قمری زنده
به خواندنِ سکوت‌ات واداشتم.
و درخشیدی.

جسمانی هستی تو، درمیان دو مغاک

آبی میان دو مرگ، دو زبان مادی.

آه ای قمری واپسین،
زمستان نزدیک است.


شعر از  گاموندا


می‌خروشی بر نعوظم ای بانوی زرد
و اینان آب‌های از یادرفته‌اند
مایعات زمستانی.

بانوی قلبم
که نورش مرا پیر می‌کند:

تو وقاحتی و امید.

شعر از  گاموندا




چشم‌ها بر من خم می‌شوند در تاریکی
تاریکی هزار چشم
و هزار فضای گیج
تاریک‌تر از ابروانم
یا حلقه‌ی موها بر گیج‌گاه‌ام
تار چون سوسوی چراغی نامرئی
درخششی بالای گونه و پیشانی

چهره‌ی یار توست
خمیده و بی‌حرکت بر تقدیرت
ولی چرا چنین چشم‌های دشواری؟

می‌دانم، سرانجام، آینه آنجاست
و دیگرگونه‌کسی، چشم می‌دوزد به بیرون از آینه
یک روز، چشمهایت را می‌چرخانی به سویش
وقتی دوباره سر برگردانی، من نیز ناپدید خواهم شد.

شعر از  اکلوف



در پاییز یا در بهار
چه فرقی می‌کند؟
در جوانی یا پیری
چه اهمیتی دارد؟
به هر حال ناپدید می‌شوی
در تصویر کل
ناپدید شدی، ناپیدا شده‌ای
حالا یا لحظه‌ای پیش
یا هزار سال پیش
ناپیدایی‌ات اما
به‌جا می‌ماند.

شعر از  اکلوف



همچون زنانی که برمی‌گردند
کوزه‌ به سر، کوزه به دوش
از غیبت کنار چشمه
لبریز از هم
از شوهران و از پسران همسایه‌هاشان
لبریز از خویش
کوزه‌ات را بردار از سرت یا شانه‌ات
بر زمین بگذار و
به کسی فکر کن
که گلویش از خاک پرشده‌
سه روز است نه چیزی خورده، نه نوشیده
به من فکر کن
و آن‌چه بر من رفته است
نه فقط به همسایه‌‌ات و همسایه‌ی همسایه‌ات
از دستهایت به من آب بده
دخترم
حتی چشمانم به نوشیدن باز نمی‌شوند.

شعر از  اکلوف



این حکایت را پایانی نیست
آغاز می‌شود همان‌جا که پایان می‌گیرد
و انسان در همان دایره محبوس است
یک مرد و یک زن
یک بد و یک خوب
مادری. پدری.
خواهری. برادری.
پرنده‌ای با چشم‌های هوشیار
شاخه‌ به شاخه‌ می‌پرد
و نگاهت می‌کند.
آن پرنده کیست؟
روحِ تو
زندگی پرندگان دشوار است:
آن‌ها نگاهت می‌کنند و
می‌ترسند.

شعر از  اکلوف





مادر!
می‌دانم مرا به چه فروختی:
به آن دروازه‌ی بلند
که مرگش می‌نامند.
آن‌جا در جهانِ آینه‌هایش
باید با خود روبرو شوم
چون کودکِ خویش
با آوازهایی که یادم دادی
با زیبایی، با قصه‌ها
با نگاه‌های ژرف، با شیر
با بوی عرقِ دایه‌ام
امن
در آغوش‌اش

شعر از  اکلوف




پیری، پیری،
مایعات زهرآگین‌ات.
پیری،
پیری،
حیوانات رنگ پریده‌ات.

شعر از  گاموندا



خورشید می‌سوزاند
مانند زنی
از پهلوی چپ جامه‌اش.
یک مار، سراپا سنگ و
در سنگ، یک دارکوب.
پرتوهای سیاه در پشت سر
پرتوهای سیاه در روبرو.
فواره‌ای می‌ایستد.
باید زانو بزنم.

شعر از  ولادیمیر هولان



چه هستی تو، آ؟
تو، انسانی‌ترین و
پوچ‌ترین هجاها
آه، تو، آوای با شکوه!

با تو می‌جنگم
تیرپرتابی می‌کنم تمام هستی‌ام را
به سوی تو
همچون اخائیان که روزی
اسب تروا را
به میان تروا.

با تو می‌خوابم
تنها تو را می‌خواهم
ای روسپی فریبا
الهه‌ی ناامید!

می‌رقصی بر دهانم
و چون می‌میرم
سربازی هستم انگار
که از پشت‌ بلندش کرده‌اند
و او را رانده‌اند
با رشد علف به آسمان
و می‌خواهم وجود نداشته باشی
شاید آزادانه حرف بزنم
ای مهبل خیالی، آ،
ای حرف حامله‌ از تمام حروف

نخواستن، اما شناورشدن
روانه‌ شو از میان رود‌ها
انگار از میان پرتوهای مجرد
که کرانه‌ها‌شان
گوش‌های کرند.

آه موسیقی،
که می‌کشانی تنم را
با چنگال‌هایت به بالای کلمات
چون گوسفندی که می‌چرد بر چمن
و کرکسی می‌ربایدش
آ، ای روح تهدیدگر
که هستی تو و
چه می‌خواهی؟

شعر از  نیکیتا استانسکو



پاییز آمده‌است،
دلم را به سرپناهی بپوشان
با سایه‌ی درختی
یا چه بهتر، سایه‌ی خودت!

می‌ترسم دیگر نبینمت،
بروم
و بال‌های تیز بر من برویند تا ابرها
که تو می‌خواهی پنهان شوی
در چشم غریبه‌ای
و بسته خواهد شد آن چشم و
تو را قفل می‌کند آن تو.

آن‌وقت، کنارِ صخره،
منِ خاموش،
تمام کلمات را غرق می‌کنم در دریا
سوت‌زنان صدا می‌کنم ماه را
بلندش می‌کنم به بالا
و از او عشقی می‌سازم
پرتوان.

شعر از  نیکیتا استانسکو



وسواسِ پیرزنان را دیده‌ام
و سوزن‌هاشان را،
تاریکی
و رطوبت مدال‌هاشان را.

پنج‌شنبه‌ای بود بی‌پدر، یک پنج‌شنبه فقط.
کسی در آینه نبود.
ماسوره را دیدم
و پشت شفق
ماکیان‌ها را
در ابدیت‌شان.

خدا خسته بود از اندوه
و نپذیرفت که وجود داشته‌باشد.
آن غروب
تنها غروب زندگی‌ام بود.

شعر از  آنتونیو گاموندا



یک صبح زیبا
با مهی کافی تا پنجاه دست لباسِ خواب فراهم کند
برای بانوی دریاچه...
چندی بعد، لحظه‌ای
که تابستان گرم، طعمِ شراب می‌دهد...
وحشت از گردن‌بندی که از خاک‌اره‌ی تابوت برآمده‌است...
شهوت روشن زندگی...

با این حال، اگر دلت بیمار است
سلامت‌اش را در جهانِ زیرین خواهی یافت
ولی دیگر بر نخواهی گشت.

شعر از  ولادیمیر هولان




در هر کتاب جایی‌است
و زنی که می‌خواهیم آن‌قدر ببوسیم‌اش
تا خسوفی پیدا شود بر هر گوشه‌ی لب‌اش
و احساس کنیم انگار
چشم‌‌هایمان را می‌بست
پیش از اعدام.

در هر کتاب جایی است
که گناه را دوست داریم.
عشقِ محزونی نیست همیشه...
آری، آری، می‌دانم که دود
حتی از خون هم بلند می‌شود
جنسیت یک کتاب...
ولی خواب‌ها را نمی‌توان تعبیر کرد.

شعر از  ولادیمیر هولان



اگر حقیقتِ زندگان، جلوتر از حقیقتِ مردگان بود
ندامتِ امروز و فردا پایان می‌یافت...

اگر حقیقت زندگان، فراتر از حقیقتِ مردگان بود
ما که زنده‌ایم، بر می‌خاستیم...

اما تمام حکایت چنین است:
ندامت آری و بال پرواز نه.

شعر از  ولادیمیر هولان



آری، صبح است دیگر...
به زیرپیراهن چرکی می‌ماند
بر تن شسته‌ی زنی زیبا...
لمس‌کردن‌اش،‌ آه، تنها لمس‌اش...
ولی هیچ باقی نمی‌ماند، نه یک رویا حتی.
در اوج‌ها، تو نیز ماسه‌ها را شخم می‌زنی
که هر که به شعر فروافتد
هرگز برنخواهد خاست....

شعر از  ولادیمیر هولان



می‌شنوم خروش فولاد را.
صراحت، سرگیجه است.

دست‌هایت پلک‌های مغاک را می‌گشاید.

شعر از  گاموندا





تمام حیوانات
گرد می‌آیند
در ناله‌ای بلند.
صفیر پیری را می‌شنوم.

شاید به ناپیدایی اندیشه کنی.

با من سخن بگو
باشد که بشناسم
خلوص کلمات بیهوده را.

شعر از  آنتونیو گاموندا



بی‌گناهان اغوا می‌شوند در طارمی‌ها
و زنان همسایه از رستخیز تن سخن می‌گویند.

دخترانم می‌گریند در دست‌هاشان
و سبز است زاری‌شان.

چه روزی‌است امروز که به آخر نمی‌رسد؟

شعر از  آنتونیو گاموندا



نقش سیاه
در قاب نقره شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
نقش سیاه
در قاب نقره پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
در قاب نقره
نقش سیاه رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
نقره‌ی سفید تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
بر گرداگرد نقش
فلز محض تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
در قاب فلز
نقش سیاه پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
تاریکی آه تاریکی
تکه‌تکه شد به بوسه‌ها
تاریکی چشم‌های تو
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
شرحه‌شرحه شد به بوسه‌ها
هرچه هرگزش نخواستیم
بوسیده شد و رشته‌رشته شد به بوسه‌ها
هرچه از آن گریختیم
پاره‌پاره شد به بوسه‌ها
هرچه آرزو کردیم
بوسیده شد
مدام و
مدام.


شعر از  اکلوف





















+ نوشته شده در 19:47 توسط ....................................
یکشنبه سی ام مرداد 1390
نه
ترديدی بر جای بنمانده است
مگر قاطعيت وجود تو
كز سرانجام خويش
به ترديدم می‌افكند،
كه تو آن جرعه‌ی آبی
كه غلامان
به كبوتران می‌نوشانند
از آن پيش‌تر
كه خنجر
به گلوگاه‌شان نهند.

كجائی؟ بشنو! بشنو!
من از آن گونه با خويش به مهرم
كه بسمل شدن را به جان می‌پذيرم
بس كه پاک می‌خواند اين آب پاكيزه كه عطشان‌اش مانده‌ام!
بس كه آزاد خواهم شد
از تكرار هجاهای همهمه
در كشاكش اين جنگ بی‌شكوه!
و پاكيزگی اين آب
با جان پر عطش‌ام
كوچ را
هم‌سفر خواهد شد...

«احمد شاملو- مرثیه‌های خاک»

==================================


مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

حسین پناهی

========================================


ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است؟
و نگفتيم
چونكه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است

حسین پناهی

=================================


جنایت اگر نجات شود
تمام ِ تنم اجابت توست
یکی شدن ِ تنی که دوتاست
نجات ِ من و جنایت توست.‏

یدالله رؤیایی
=====================================

با خالكوب ستاره ها

بر تاريكی دست ها

عابران به سوی تو بال می زنند

می آيند

تا در حياط خانه تو

گل های پژمرده خود را بكارند

و تو از راهی می رسی

كه پريشانی دور می شود...

تو اينهمه نزديك بودی و اينهمه دور به نظر می رسيدی!

پس پلك هايمان بودی، و ديده نمی شدی!

درهايت را باز كن

ما ايستاده ايم

خيابان های تو ما را پيش می برد

ما می آئيم

تا جای واژه نارنج نارنج

و جای هوا هوا بنشانيم

و در شعری زنده شناور باشيم...

تو نخستين حرفی

كه نخستين برگ های بهاری به زبان می آرند

نخستين نانی

كه پس از جنگی شوم

از تنور دهكده ای خارج می شود

نخستين نامی

كه بر بچه زندگی می گذاريم...

در هايت را باز كن

ما می آئيم

با عكس جوانی تو

در جيب پاره مان

و هر چه كه نزديك تر می شويم

تو جوان تر و زيباتر می شوی

درهايت را باز كن

هر چه نشانه است در كف مان

خانه توست

ای آزادی

شمس لنگرودی
========================================

جاده‌ها هم چون رودها

به دريا مي‌رسند

عريان

نظاره مي‌كنند رودها را

گم‌گشته در تلاطم موج‌ها

 

پوشيده در مه

برمي‌گردند

سر مي‌گذارند به كوه و بيابان

شهاب مقربین

=============================

من به اندازه‌ی یک ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره مي‌بینم، حوری
- دختر بالغ همسایه-
پای نایاب‌ترین نارون روی زمین
فقه مي‌خواند.

سهراب

یک نفر دیشب مرد.
و هنوز، نان گندم خوب است.
و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند.

سهراب

============================

بی صدا
بی حرف
بی حدیث
زندگی میان ملافه‌های سپید و حوله‌های شسته شده

غلت زدن در
اسلوموشنی ابدی

بی هیچ خش خشی

کدام سایه
روی من
خواهد افتاد؟


.
.
.

۲۹ مرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

=========================

 

  دستی

  دو دست

  دو دستِ کوچک

  که دست نمی‌زنند به چیزی

  غیرِ سایه

  غیرِ برف

  غیرِ آتش

 

  لبی

  دو لب

  دهانی

  که باز نمی‌کند لب

  به چیزی غیرِ عشق

 

  پیشانی‌اش

  چه کشیده است

  مثلِ سفر

 

  دو چشم

  که اسیر می‌کنند

 

  موهایی

  که صاعقه می‌زند

 

  صدایی

  چه صدایی

  مثلِ دستی

  که خواب می‌کُنَد

 

  تنی

  مثلِ هوا

  در میانه‌ی آب و آتش

  تنی

  که تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ آب و آتش

 

  زنی

  چه زنی

  به‌خاطرش

  مرد تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نوشتنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ خواندنِ زن

  تن نمی‌دهد به چیزی

  غیرِ نشستن

  در مهتابی

  جایی از شهر بالاتر

  از حقیقت بالاتر

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

  اُنسی الحاج لبنانی‌
====================================
و من
همچنان حیرت‌زده مانده‌ام
که با عاشقانه‌ترین کلمات خود
به کجا بگریزم.
.
سید علی صالحی
==================================
این قدر، ورق های زندگیم
را بر هم نزن،
حکم همان دل است.‏

"مینو شهرستانی"‏

================================

چه بد کردم؟ چه شد؟ از من چه دیدی؟
که ناگه دامن از من درکشیدی

چه افتادت که از من برشکستی؟
چرا یکبارگی از من رمیدی؟

به هر تردامنی رخ می‌نمایی
چرا از دیده‎ی من ناپدیدی؟

تو را گفتم که مشنو گفتِ بدگوی
علی‌رغم من مسکین شنیدی

مرا گفتی رِسَم روزیت فریاد
عفا الله نیک فریادم رسیدی!

دمی از پرده بیرون آی باری
که کلی پرده‎ی صبرم دریدی

هم از لطف تو بگشاید مرا کار
که جمله بستگی‌ها را کلیدی

نخستم برگزیدی از دو عالم
چو طفلی در برم می‌پروریدی

لب خود بر لب من می‌نهادی
حیات تازه در من می‌دمیدی

خوشا آن دم که با من شاد و خرم
میان انجمن خوش می‌چمیدی

ز بیم دشمنان با من نهانی
لب زیرین به دندان می‌گزیدی

چو عنقا، تا به چنگ آری مرا باز
ورای هر دو عالم می‌پریدی

مرا چون صید خود کردی به آخر
شدی با آشیان و آرمیدی

تو با من آن زمان پیوستی، ای جان
که بر قدم لباس خود بریدی

از آن دم بازگشتی عاشق من
که در من روی خوب خود بدیدی

من ار چه از تو می‌آیم پدیدار
تو نیز اندر جهان از من پدیدی

مراد تو منم آری ولیکن
چو وابینی تو خود خود را مریدی

گزیدی هر کسی را بهر کاری
عراقی را برای خود گزیدی

فخرالدین عراقی

=============================

راه حلی داری؟

راه نجاتی برای کشتی شکسته
که نه غرق می شود، نه نجات پیدا می کند

نزار قبانی

================================




كسی باور نمی‌كند
لبخندش می‌توانست
پلی باشد كه جمعه را
به همه‌ی روزهای هفته پيوند بزند. . .

«احمدرضا احمدی»


===================================

به تو نگاه می کنم


و می دانم

تو تنها نیازمند یک نگاهی

تا به تو دل دهد

آسوده خاطرت کند

بگشایدت

تا به در درایی

من پاپس می کشم

و در نیم گشوده

به روی تو بسته می شود...

شاملو

======================================

شنا کن به تنهایی

پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.
(نزار قبانی از کتاب – در بندر آبی چشمانت

=======================================

























+ نوشته شده در 1:16 توسط ....................................
شنبه بیست و نهم مرداد 1390
=========

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی

پابلو نرودا

=========================



در بیست و هفت سالگی
اگر عاشق بشوی
باید
قبای دیوانگی ات را
در مکان های عمومی نیز به تن داشته باشی
و دلتنگی ات را
زل بزنی توی چشمهایش و بپرسی
: می توانم ببوسمت؟ همین حالا؟ همین جا؟
عاشق شدن در بیست و هفت سالگی
جگر می خواهد
وکمی اعتماد بنفس
تا اگر بوی کبابت بلند شد
به ضیافت همسایه نسبتش بدهی
همین.

مریم حبیبی

==============================




تو را زنانه می‌خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه‌ی گندم
شیشه‌ی عطر
حتی پاریس زنانه است

نزار قبانی

=============================




من آن نهنگي‌ام كه به ساحل كشانده‌اي :)




هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای

میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من...
فلک زده من...
بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!


حامد عسگری
==========================
شبيه غزل بود
رديف و قافيه كه داشت
وزن هم داشت
اما
سبك بود
وقتي كه پرواز ميكرد

مهدي لعل
===========================
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاک تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان‏
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بیکرانه كران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا؟

حسین پناهی

===========================
ما
غصه‌های‌مان را شمردیم و به‌خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم

رسول یونان

==========================
عشق چیز مردانه ای ست
گاهی لخت توی خانه می گردد
گاهی روی تختت می خوابد
و گاهی که می خواهی
روی شانه های ارضا شده اش گریه کنی
رفته است

سید مهدی موسوی
============================
هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
ديرپا نيست.

مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.

چارلز بوکوفسکی
=============================
برادرم!
با دیوانه ای که تو هستی
از کوه که بالا می روی شال کمرت را ببند
میترسم
ناگهان احساس کنی که پرنده ای

بروسان


=============================
ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی ...

(علی حسن آبادی)


============================

قناعت‌وار...

تکیده بود..
باریک و بلند...
چون پیامی دشوار...
که در لغتی
شاملو

===============================

خدایا تو بوسیده‌ای هیچگاه، لب سرخ فام زنی مست را


ز وسواس لرزید دندان تو، به پستان کالش زدی دست را

خدایا دلت خواست تا نیمه شب، به فنجان نافش بریزی شراب

لب خویش بر جام نافش نهی، بنوشی بدان سان که کردی به خواب

خدایا تو لرزیده ای هیچگاه به محراب کم رنگ چشمان او

شنیدی تو بانگ دل خویش را ز تاریکی سینه‌ی تنگ او

خدایا شبی شد که مدهوش و مست، ره خانه‌ی خویش را گم کنی

بکوبی در روسپی خانه‌ها، به میخانه‌ها سجده بر خم کنی

خدایا تو هیچ از زنی خواستی که تا صبح خوابد در آغوش تو

سحر مست برخیزی از بسترش، گناهش بود جمله بر دوش تو

خدایا شب تیره‌ی تیرماه گرفته‌است شهوت گریبان تو

کنی روی سوی خوابگاه زنی، تپد قلب و بر لب رسد جان تو

خدایا تو گرییده ای هیچگاه به دنبال تابوتهای سیاه

ز چشمان خاموش پاشیده‌ای به چشم کسی خون بجای نگاه

تو ای ایزد رانده از دردها، چه دانی که احساس و اندوه چیست

شبی گر بیایی به میخانه‌ها، بگویی خدای شما کیست کیست

دریغا تو احساس اگر داشتی، دلت را چو من مفت می‌باختی

برای خود ای ایزد بی خدا، خدایی دگر می‌ساختی

نصرت رحمانی

=================================

آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی)

==============================

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است
و
خاموشی
گناه
ماست


آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی)


==============================

شبيه مردی شده ام

که پشت دود سيگارش
با خود می گويد

بايد ترک کنم
سيگار را
خانه را
زندگی را
و باز
پکی ديگر می زند به ... ‏‏

مرتضا محمودی


==============================

وقتی مرا به زندان بردند


روزنامه‌ها همه چیز را نوشتند

الا دلی

که روی دستان تو مانده بود
*
دهانم بوی مریم می‌دهد
کیوان مهرگان

==============================

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید

من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره‌ي قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
کسی می‌آید.. کسی می‌آید
کسی دیگر.. کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست...‏
‍"فروغ"

=================================

ناظر بزرگ، لحظه ای نگاه کن

روی صحنه ها را
شیشه های خرد و خالی شراب
چهره های خواب وحشت و عذاب
قطره های خون ، فصل های پاره پاره ی جنون
پس شکوه قصه ات کجاست؟


نغمه رضایی

==============================



+ نوشته شده در 13:4 توسط ....................................
شنبه بیست و نهم مرداد 1390
=========

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی

اگر سفر نکنی
اگر کتابی نخوانی

پابلو نرودا

=========================



در بیست و هفت سالگی
اگر عاشق بشوی
باید
قبای دیوانگی ات را
در مکان های عمومی نیز به تن داشته باشی
و دلتنگی ات را
زل بزنی توی چشمهایش و بپرسی
: می توانم ببوسمت؟ همین حالا؟ همین جا؟
عاشق شدن در بیست و هفت سالگی
جگر می خواهد
وکمی اعتماد بنفس
تا اگر بوی کبابت بلند شد
به ضیافت همسایه نسبتش بدهی
همین.

مریم حبیبی

==============================




تو را زنانه می‌خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقه‌ی گندم
شیشه‌ی عطر
حتی پاریس زنانه است

نزار قبانی

=============================




من آن نهنگي‌ام كه به ساحل كشانده‌اي :)




هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای

تنها دلش خوش است به اینکه یکی دو بار
با واسطه "سلام" برایش رسانده ای

حالا صدای او به خودش هم نمیرسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای

دیدم که شهر باز پر از عطر مریم است
گفتند باز روسری ات را تکانده ای

میخندی و برات مهم نیست ... ای دریغ
من آن نهنگی ام که به ساحل کشانده ای

بدبخت من...
فلک زده من...
بد بیار من...
امروز عصر چای ندارم... تو مانده ای!


حامد عسگری
==========================
شبيه غزل بود
رديف و قافيه كه داشت
وزن هم داشت
اما
سبك بود
وقتي كه پرواز ميكرد

مهدي لعل
===========================
در انتهای هر سفر
در آيينه
دار و ندار خويش را مرور می كنم
اين خاک تيره اين زمین
پاپوش پای خسته ام
اين سقف كوتاه آسمان‏
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آيينه به جز دو بیکرانه كران
به جز زمين و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، كجا
نديده ای مرا؟

حسین پناهی

===========================
ما
غصه‌های‌مان را شمردیم و به‌خواب رفتیم
باید هم کابوس می دیدیم

رسول یونان

==========================
عشق چیز مردانه ای ست
گاهی لخت توی خانه می گردد
گاهی روی تختت می خوابد
و گاهی که می خواهی
روی شانه های ارضا شده اش گریه کنی
رفته است

سید مهدی موسوی
============================
هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني كه هم است
ديرپا نيست.

مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.

اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.

زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.

چارلز بوکوفسکی
=============================
برادرم!
با دیوانه ای که تو هستی
از کوه که بالا می روی شال کمرت را ببند
میترسم
ناگهان احساس کنی که پرنده ای

بروسان


=============================
ناگزیر از اندازه های خودم
از رنگ چشم و از جنس روح
مغلوب حاشیه ها و مفتون متن
ناگزیر از نگارش نشانی های خود
هر جا که بخواهی ...

(علی حسن آبادی)

============================

قناعت‌وار...

تکیده بود..
باریک و بلند...
چون پیامی دشوار...
که در لغتی
شاملو

===============================

خدایا تو بوسیده‌ای هیچگاه، لب سرخ فام زنی مست را


ز وسواس لرزید دندان تو، به پستان کالش زدی دست را

خدایا دلت خواست تا نیمه شب، به فنجان نافش بریزی شراب

لب خویش بر جام نافش نهی، بنوشی بدان سان که کردی به خواب

خدایا تو لرزیده ای هیچگاه به محراب کم رنگ چشمان او

شنیدی تو بانگ دل خویش را ز تاریکی سینه‌ی تنگ او

خدایا شبی شد که مدهوش و مست، ره خانه‌ی خویش را گم کنی

بکوبی در روسپی خانه‌ها، به میخانه‌ها سجده بر خم کنی

خدایا تو هیچ از زنی خواستی که تا صبح خوابد در آغوش تو

سحر مست برخیزی از بسترش، گناهش بود جمله بر دوش تو

خدایا شب تیره‌ی تیرماه گرفته‌است شهوت گریبان تو

کنی روی سوی خوابگاه زنی، تپد قلب و بر لب رسد جان تو

خدایا تو گرییده ای هیچگاه به دنبال تابوتهای سیاه

ز چشمان خاموش پاشیده‌ای به چشم کسی خون بجای نگاه

تو ای ایزد رانده از دردها، چه دانی که احساس و اندوه چیست

شبی گر بیایی به میخانه‌ها، بگویی خدای شما کیست کیست

دریغا تو احساس اگر داشتی، دلت را چو من مفت می‌باختی

برای خود ای ایزد بی خدا، خدایی دگر می‌ساختی

نصرت رحمانی

=================================

آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی)

==============================

گر بیفروزیش

رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است
و
خاموشی
گناه
ماست

آرش کمانگیر(سیاوش کسرایی)


==============================

شبيه مردی شده ام

که پشت دود سيگارش
با خود می گويد

بايد ترک کنم
سيگار را
خانه را
زندگی را
و باز
پکی ديگر می زند به ... ‏‏

مرتضا محمودی


==============================

وقتی مرا به زندان بردند


روزنامه‌ها همه چیز را نوشتند

الا دلی

که روی دستان تو مانده بود
*
دهانم بوی مریم می‌دهد
کیوان مهرگان

==============================

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید

من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام
و پلک چشمم هی می‌پرد
و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند
و کور شوم
اگر دروغ بگویم
من خواب آن ستاره‌ي قرمز را
وقتی که خواب نبودم دیده‌ام
کسی می‌آید.. کسی می‌آید
کسی دیگر.. کسی بهتر
کسی که مثل هیچکس نیست...‏
‍"فروغ"

=================================

ناظر بزرگ، لحظه ای نگاه کن

روی صحنه ها را
شیشه های خرد و خالی شراب
چهره های خواب وحشت و عذاب
قطره های خون ، فصل های پاره پاره ی جنون
پس شکوه قصه ات کجاست؟


نغمه رضایی

==============================


وقتی کمی دورتر
تمامی جهان این است
که حوا به آدم سیب می دهد
همین نزدیکی
هنوز تمامی گناه این است
که در آغوش تو آرام بگیرم
و بگویم چه خسته ام
از شنیدن جنگل که تبر
تبر
می میرد

گراناز موسوی

+ نوشته شده در 13:2 توسط ....................................
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
از رفتنت دهان همه باز...
انگار گفته بودند:
پرواز!
پر واز!

قیصر امین پور

=======================





اما
اعجاز ما همین است:
ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهرویی کوتاه
در آن کتابخانهی کوچک
تا باز این کتاب قدیمی را
که از کتابخانه امانت گرفتهایم
- یعنی همین کتاب اشارات را –
با هم یکی دو لحظه بخوانیم

ما بیصدا مطالعه میکردیم
اما کتاب را که ورق میزدیم،
تنها
گاهی به هم نگاهی...
ناگاه
انگشتهای «هیس!»
ما را
از هر طرف نشانه گرفتند
انگار
غوغای چشمهای من و تو
سکوت را
در آن کتابخانه رعایت نکرده بود...!

قیصر امین پور

==========================





قطار مى رود
تو مى روى
تمام ایستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاى سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ایستگاه رفته
تکیه داده ام

قیصر امین پور

===========================



دلم تنگ می شود، گاهی
برای حرف های معمولی
برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!» / «دیشب شام چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / «شادی پسر زایید.»
و چه قدر خسته ام از «چرا؟»
از «چه گونه!»
خسته ام از سوال های سخت، پاسخ های پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچ های تند
نشانه های با معنا، بی معنا
دلم تنگ می شود، گاهی
برای
یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ»
سه «روز» تعطیلی در زمستان
چهار «خنده ی» بلند
و پنچ «انگشت» دوست داشتنی.

مصطفی مستور - و دست هایت بوی نور می دهد (شعر ِ پنچ انگشت دوست داشتنی)

====================================




روزهاي بدي دارم
اين را از چيزهاي زيادي فهميده ام
از اينكه اين روزها
آنقدر تنها بوده ام
كه دلم به يك سپور گرم شده است
تا دردهايم را جارو بكشد
دردهايي كه بدجور كشيدني شده اند
از اينكه چاي هم دلش
براي دوفنجان لب سوز مي جوشد
و از انگشتانم
كه جوهره ي نوشتن يك نامه را ندارند
و از اين گوشي خاموش
كه تا انگشت رويش مي گذارم
خاطره ي پچ پچ عاشقانه اي
اوضاع روحي ام را خراب مي كند


منيره حسيني

=============================



شک داری که دلنشین ترین زن جهانی و مهم ترین؟
شک داری تمام کلیدهای جهان از آن من شد
آن گاه که به تو دست یازیدم؟
شک داری جهان دگرگون شد
به گاه گرفتن دستت
و بزرگ ترین روز تاریخ و زیباترین خبر دنیا بود
روز ورودت به قلبم؟

نزارقبانی

=============================



آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.


(نزار قبانی از کتاب – در بندر آبی چشمانت)

=================================







در هر ایستگاهی که پیاده شوی
کنار توام
این قطار
مثل همیشه در کف دستم راه می رود

شمس لنگرودي

============================





از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه ی ناسیراب
برهنه / بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه بدان گونه که عشق را نماز می بریم
که بی شائبه ی حجابی
با خاک عاشقانه درآمیختن می خواهم
.
.
.

شاملو

================================





نخست گاهی می ترسیم ..

و بعد همیشه می ترسیم

* یدالله رویایی

===============================





حرف كه می‌زنی
من از هراس طوفان
زل می‌زنم به میز
به زیرسیگاری
به خودكار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند كه می‌زنی
من
ـ عین هالوها ـ
زل می‌زنم به دست‌هات
به ساعت مچی طلایی‌ات
به آستین پیراهن ا‌ت
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای
در كلمه‌ای انگار
در عین
در شین
درقاف
در نقطه‌ها.



مصطفی مستور

==============================


نه
ترديدی بر جای بنمانده است
مگر قاطعيت وجود تو
كز سرانجام خويش
به ترديدم می‌افكند،
كه تو آن جرعه‌ی آبی
كه غلامان
به كبوتران می‌نوشانند
از آن پيش‌تر
كه خنجر
به گلوگاه‌شان نهند.

كجائی؟ بشنو! بشنو!
من از آن گونه با خويش به مهرم
كه بسمل شدن را به جان می‌پذيرم
بس كه پاک می‌خواند اين آب پاكيزه كه عطشان‌اش مانده‌ام!
بس كه آزاد خواهم شد
از تكرار هجاهای همهمه
در كشاكش اين جنگ بی‌شكوه!
و پاكيزگی اين آب
با جان پر عطش‌ام
كوچ را
هم‌سفر خواهد شد...

«احمد شاملو- مرثیه‌های خاک»

=================================




از قطب‌های مخالف باد می‌آید

آرام سفر می‌کند

 

زن در حال‌وهوایی جدی سِیر می‌کند

مرد در ابرها گام برمی‌دارد

 

زن خودش را آماده می‌کند

موهایش را باز می‌کند

 

چشم‌هایش را آراسته می‌کند

لب‌خند می‌زند

 

خورشید دندان‌هایش را گرم می‌کند

نوکِ زبانش مرطوبشان می‌کند

 

مرد غبارِ لباسش را می‌تکاند

کراواتش را سفت می‌کند

 

سیگار می‌کشد

به‌زودی به هم می‌رسند

 

باد نزدیک‌ترشان می‌کند

حرکت می‌کنند

 

نزدیک‌تر، نزدیک‌تر

هم‌دیگر را بغل می‌کنند

 

زن بستر را آماده می‌کند

مرد نفَس‌نفَس می‌زند

 

ازدواج می‌کنند

بچه‌دار می‌شوند

 

باد دورشان می‌برد

در جهاتی متفاوت

 

مرد وقتی کراواتش را سفت می‌کند

فکر می‌کند باد قوی است

 

زن وقتی لباسش را می‌پوشد

می‌گوید این باد را دوست دارم

 

باد پیش می‌رود

باد همه‌چیزشان است

 

Mark Strand/ 1934-present

(ترجمه‌ی درخت ابدی)

=============================






PARIS,TEXAS

پشتِ شیشه، شیشه‌یِ غمناکِ فراموشی،
بود، کسی بود
که به دوردست نگاه می‌کرد.

پشتِ شیشه، شیشه‌یِ غمناکِ راه،
بود، بود، چهره‌ای بود
که تصویرها را می‌کُشت.

تو به من نمی‌نگری.
تو هرگز مرا ندیدی.
با این همه می‌دانی که از تو خوش‌م آمده است.

پشتِ شیشه، شیشه‌یِ غمناکِ بوسه‌ها،
بود، بود، برده‌ای بود
که سالیان می‌بافت.

تو خنده‌یِ معشوقه‌یِ مرا داری.
عطرِ تو عطر سپیده است.
لبانِ تو را ترسیم می‌کنم.

اِدمُن ژابِس/ محمود مسعودی

۱۴م آگوست، زادروز ِ ویم وندرس

=======================================



شب عروسي تو عشق را کفن کردند

تو را به حجله خون سوگوار من کردند

ز چشم آينه‌هايت مگر بي‌اندازند

کتان کهنه مهتابي‌ات به تن کردند

شکوه نغمه من رنگ و بوي نوحه گرفت

خجسته قمري شعر مرا زغن کردند

از اين که خار عطش کامي‌ات مي‌آزارد

به پيش‌واز تو در هر قدم چمن کردند

چه زود روح بيابان دميده شد در تو

به سبزه‌هاي تو، تن جامه گون کردند

شب محاق تو حيراني خدايان را

ستاره‌ها همه انگشت در دهن کردند

بدل به آه دلم لاله‌هاي کوه شدند

کنار برکه آيينه انجمن کردند

هويت غم خاک تو هر کجايي شد

غريبه‌ها همه در خانه ات وطن کردند

غزال غربتي ام تا غزل غريب شود

براي بردن تو از طلا رسن کردند

تراش داده شعر مني که شيون را

به بيستون خيال تو کوه‌کن کردند

شیون فومنی

===================================



  • تندیس سازم
  • دیوانه
  • از فریادهای دردم
  • شعر می‌تراشم ..
  • «مایا کوفسکی»
  • ========================



...و دوستت دارم چیز تازه‌ای نیست، معذالک

/چیزی است که بیش‌تر از هرچیز دوست دارم*"



* یدالله رویایی

















































+ نوشته شده در 10:33 توسط ....................................
پنجشنبه بیستم مرداد 1390

بودن یا نبودن؟ *
مسئله این است
که نبودنی در کار نیست!

ما فقط
از غمی
به غم دیگر
تبدیل می‌شویم... 

..مریم ملک‌دار.. 

================================







دوست‌ داشتن‌ات
در من
رودی‌ست
که می‌رود
از میان کوه‌ها و جنگل‌ها و شهرها می‌گذرد و
دوباره
به من می‌ریزد.

دارم اقیانوسی از تو می‌شوم
از بوی علف و
سکوت کوه و
صدای آب سرشارم....

..مریم ملک‌دار..

==================================



عمر نیست
این که با تو می‌گذرد
لحظات رفته‌ی من است
که به من بازمی‌گردد... 

..مریم ملک‌دار..

==============================







با همه‌ی حقیقت نزد من نیا

با همه‌ی حقیقت نزد من نیا
با خودت اقیانوس را نیاور، اگر احساس تشنگی می‌کنم.
بهشت هم نه، اگر دنبال نور می‌گردم
اما ردی، شبنم، یک چیز ریز بیاور
مثل پرنده‌هایی که قطرات آب را از دریاچه
و بادی که یک دانه نمک را می‌کند

وقتی همه چیز گفته می‌شود و همه چیز انجام داده می‌شود

سال می‌آید، سال می‌رود، تو روی کتاب‌ها خم شده‌ای
بیش از مقداری که برای ۹ زندگی لازم است،
دانش به دست آورده‌ای.
وقتی همه چیز گفته می‌شود و همه چیز انجام داده می‌شود،
آگاهی بسیار کمی لازم است و آن مقدار زیاد را
قلب همبشه دانسته است.
در مصر خدای دانش، سر میمون را داشت

یک کلمه

یک کلمه
- یک سنگ
در یک رودخانه سرد
یک سنگ دیگر-
به سنگ‌های بیشتری نیاز خواهم داشت
اگر قرار است عبور کنم.

وسط زمستان. برف

وسط زمستان. برف.
یک تکه نان دادم به پرندگان.
و این بر خوابم تاثیری نداشت.


تو باد هستی

من یک قایق هستم
بدون باد.
تو باد بودی.
آیا آن جهتی بود که من می‌خواستم بروم؟
چه کسی به جهت‌ها اهمیت می‌دهد

با بادی که تو باشی!

اولاف اچ هاج و شاعر نروِِِژی

==========================






در طول روز زیاد فکر می‌کنم
به دست‌هایی که باید دورم حلقه می‌زدند آن شب‌ها و روزها
و نزدند
به دهانی که باید سکوت خانه‌ام را می‌شکست
و بسته بود
به چشم‌هایی که باید در چشم‌هایم می‌خندید
و یخ زد
به میزهای دونفره‌ی رستوران‌های شهر فکر می‌کنم
به قدم‌زدن‌های دونفره
دیالوگ‌های دونفره
تخت‌های دو نفره
که اجاره داده شدند
و بعد هم حراج.

من فکر می‌کنم خیلی به اینکه شاید
نباید فکر کنم به اینکه همه چیز یک روز قرار بود
برای همیشه دو نفره بماند
ولی وسع شاعر هیچ وقت نمی‌رسد
به هیچ چیز
نه به نان
نه به آزادی
نه به دوست داشتن

شاعر
همیشه
تنها
یک نفر است.

فا طمه شمس

=============================

حالا که رفته‌ای
متحیرم میانِ این همه کلید
که چراغی را روشن نمی‌کنند
و میانِ این همه کلمه
که دستم را نمی‌گیرند
تا صدایت را بشنوم

«محمّّدرضا عبدالملکیان»

==============================
خیال می‌کنم
در آب‌های جهان قایقی است
و من ـ مسافر قایق ـ هزارها سال است

سپهری




















+ نوشته شده در 11:40 توسط ....................................
پنجشنبه بیستم مرداد 1390

نمی گوید دوستت دارم
اما
آفتاب ِ نگاهش
راه را روشن می کند
و با دل شوره ای
لرزان می پرسد:
چه دیر آمده ای؟

                    بهمن کاظمی- دفتر شعر تجلی احساس
=======================================

دسته ی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم
 و سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای ِ از یاد رفته
بحثی ممنوع در ذهن
شاملو
======================================

سنگی انداختم به درخت
سنگم به زمین نیفتاد
سنگم به زمین نیفتاد
سنگم را درخت خورد
سنگم را می‌خواهم
سنگم را می‌خواهم

رنگ قایقها مال شما، اورهان ولی، ترجمه شهرام شیدایی
==============================

از بندرها در باران
ترانه‌ای دارم
ابری تاریک نمی‌بارد
و چشم‌اندازی نیست

از اسبها در چمنزار
ترانه‌ای دارم
صبح طلوع نمی‌کند و
یال‌ها پیدا نیست

از کلبه‌ای به فلق
ترانه‌ای دارم
شب راه می بندد و
چراغی نیست


از آمدنت در شبی سرد
ترانه‌ای دارم
هجران را پایانی نیست

عزیز ترسه
==============================

ارگ بم!

 

لب ها  براي بوسه  به جامت  پياله  شد

اما عطش   به  ساغر  ديگر  حواله  شد

 

انصاف كو كه تشنه‌ام و باده  زير خاك

ما را خمار كشت  و مي ات هفت ساله شد !

 

نم نم گرفت گريه و خشمم به آب رفت

فر ياد ، آنقدر   نكشيدم  كه  ناله   شد !

 

جاري شد از قنات قديمي به كوزه اي 

از چاه ها گذشت  و گرفتار چاله  شد !

 

ناگفته ماند  نكته  اندوه  و  داغ   شهر

بيهوده يك سوال  و هزاران  رساله شد  

 

همسايه بود بامن و يك صبح ناگهان

دستاربرسرش  به كلاه  استحاله   شد

 

سرمست بود شيخ وندانست وجه مي

دردست هاي نفرت مستان مچاله شد !

 

**

 

دلخون آن انار عزيزم كه درحجاب

يك عمر ماند  و لقمه سطل زباله شد !

 

تاريخ  ارگ  بم  شد و ازبس تكان نخورد

افتاد از شكوهش و  كوه  نخاله  شد !

 

آنگاه دست هاي  قنوت من  از  دعا

نوميد و  پاي  سرخي  اشكم  پياله شد !!

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

==========================

ري‌را...صدا مي‌آيد امشب

از پشت كاج
كه بند آب
برق سياه‌تابش
تصويري از خراب
در چشم مي‌كشاند.
گويا كسي است كه مي‌خواند...

اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش‌ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‌ام
در گردش شباني سنگين
- ز اندوه‌هاي من سنگين‌تر-
و آوازهاي آدميان را يك‌سر
من دارم از بر.

يك شب، درون قايق، دل‌تنگ
خواندند آن‌چنان
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب مي‌بينم

ري‌را...‌ري‌را...
دارد هواي آن‌كه بخواند
در اين شب سيا.
او نيست با خودش.
او رفته با صدايش، اما
خواندن نمي‌تواند.

نيما
===========================
 

دهانم را دوختم

بر فريادي كه نمانده بود

و چشم دوختم

به نقطه‌اي كه دور مي‌شد

و به فريادم نمي‌رسيد

شهاب مقربین

===========================


در زمان نيز گورهايي هست

كه تكه‌هايي از ما را در خود مدفون كرده

مثل شبي از شب‌هاي يك تابستان


شبي

مثل امشب

شهاب مقربین

================================


آه، چرا می‌باید

من تو را شگفت بدانم
در این جریان
که از شگفت بودن
همه‌چیزی
عادی می‌نماید؟
و گرنه تو عادی‌ترین موسمی
که می‌باید به چار موسم افزود.
و چشمان تو،
راحت‌ترین روزی که می‌توان برای زیستن تصمیم گرفت.

بیژن الهی

===============================




















+ نوشته شده در 11:31 توسط ....................................
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
هنگامی که مسلسل به غشغشه افتاد
مرگ برابر من نشسته بود
آن سوی میز کنکاش "چه باید کرد و چگونه"
و نمونه‌ های چاپخانه را اصلاح می‌ کرد.
از خاطرم گذشت که: چرا برنمی‌ خیزد پس؟
مگر نه قرار است
که خون بیاید و
چرخ چاپ را بگرداند؟

احمد شاملو

===============================




تمامی‌ الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

احمد شاملو

=====================================




تقدیم
به آنان که چندان زنده نماندند
که این حکایت ها را بازگویند
و باشد که از سر تقصیر من
که همه چیز را ندیدم
همه چیز را به خاطر نسپردم
همه را به فراست درنیافتم
درگذرند.*

*الکساندر سولژنیتسین، مقدمه ی مجمع الجزایر گولاگ

=========================================



ستم‌ هايی كه بر ما رفت
از اين افزون نخواهد شد،
دگر كی به شود كشور
اگر اكنون نخواهد شد؟
اگر پيمان، گجسته اژدهاک ديوخو با اهرمن دارد
برای مردم آزاده گر بند و رسن دارد،
دليران را از اين ديوان كجا پرواست؟
نگه‌ دار دليران وطن مزداست...

- از منظومه ی درفش کاویان، حمید مصدق

=======================================


اگر چه خاطره ي سفره رايگان شده است
براي مردم من نان شب گران شده است
تعجبي نداشت خدا هم از آسمان آمد
رسيد و گفت كه اين شعبده چه سان شده است
كسي كه فرق فروج و فرج نمي دانست
به يك دعاي فرج رهبر جهان شده است
ميان كوچه دو زن گيسوان هم چيدند
خودم شنيدم از آن دو بهانه نان شده است
به بغض بهت شاهدند كوچه ها خيابانها
كه سن فاحشه ها واقعا" جوان شده است
من از حماقت اين بارگاه مبهوتم
نديم حضرت سلطان سگ شبان شده است
در اين ميانه ي ظلمت يزيد از رو رفت
نگاه كن كه چه سرها به خيزران شده است
نداي زجه شنيدم دويدم و ديدم
زقلب دختركي پاك خون روان شده است
و گريه هاي پسر مرده مادري بر گور
كه در بهار اميدش گلم خزان شده است
عجب تبرك نحسي وضو بگير و چماق
نمان زكشتن مردم دم اذان شده است
به ماشه ماشه ي آن اسلحه قسم خوردند
فقط گلوله ي سربي بهاي جان شده است
نصيب حادثه باشم اگر خطا گويم
در اين زمانه خداوند نردبان شده است

روح ا.. رحیم پور

===============================




۱


حق با میرچا الیاده است
به رغم همه‌چیز
ما جامعه‌ا‌ی پیشرفته‌ایم


جادو و راز
بیش از همیشه
می‌شکفند


بهشت‌های تقلبی
دوزخ‌های تقلبی
در هر گوشه‌ای به فروش می‌روند


ابزارهای پلاستیکی شکنجه
در آمستردام پیدا می‌شود


باکره‌ای از اهالی ماساچوست
به خون تعمید می‌یابد


جنون‌های روز هفتم
بر باند فرودگاه‌ها می‌ایستند
بُعد چهارم آن‌ها را می‌رباید
یا شاید آمبولانسی
با آژیری خشن


در امتداد خیابان تلگراف
دسته‌های ریش شناورند
در ملاحتِ عطر نیروانا


«جو داو» خیال می‌کرد خداست
و خدای عدم
خود را چون پَر یافت
آرام
از فراز برج ایفل


فیلسوفی خردسال
و دستیار «دو ساد»
ماهرانه می‌گشاید
شکم زنی حامله را
و با خون ترسیم می‌کند
بر دیوار
شعرهای قدسی فنا را.


و نیز میگساری‌های شرقی
به اجبار و اندکی کسالت‌بار



۲


از همین طالع می‌رویند
شاخه‌های صنایع
شاخه‌های جنایت


کشتی‌های سخت‌کوشِ کوچک
به دنیال ادویه‌جات نو
شراع بر می‌کشند


مهندسین فسادِ بصری
کارگران بی استراحت


کیمیاگرانِ له‌له‌زنِ وهم
هیجان‌های تازه تولید می‌کنند
رنگ‌های تازه و
مویه‌های تازه را


و هنری زاده می‌شود
از صرع مهاجم



در گذر زمان
رنگ هرزگی، جوگندمی می‌شود
و امکان جبران را هم در نظر می‌گیرد


و آن‌گاه زندان‌های جدید برخواهند خاست
پناه‌گاه‌های تازه و
گورستا‌ن‌های نو
اما، این‌ها همه
شهود آینده‌‌ای بهترند


حالاست
که جادو و راز
بیش از همیشه
گل می‌کنند.



شعر از زبیگنیف هربرت، ترجمه‌ی محسن عمادی

=====================================





۱

امروز دوستی از من پرسید : «چطور نباشیم؟»
«چطور نباشیم و آزاری نرسانیم
به مادر، همسر و کودک هیچ آدمی؟»

ستاره‌‌شماران می‌گویند که آشوبی
سیاره‌ی ما را به وجود آورد.
زندگی بر زمین واقعن بی‌رحم است.
شر است که می‌بُرَد
و می‌پیوندد
امیدهای این‌جهانیِ ما را در عالم...

در نهایت، صلیب مسیح
چیزی جز یک چوبه‌ی دار نبود.

۲


که می‌تواند پرهیز کند از زیبایی‌ات ؟
تنها سینه‌ات که از آنِ توست.

پیش چشم‌هایت چه می‌توان خواند ؟
تنها کتابی که الماس‌هایش می‌آرایند.

چه کسی کر می‌کند فوران نخوت را این‌جا؟
تنها خنده‌‌های تو، در ازدحام خنده‌ها.

چرا فرو می‌افتی چون برگی منسوخ
و قدم می‌زنی میان درختان تسلی را ؟

بی‌امان است تو را بسیار خواستن.
روزم تو را می‌خواهد، شب بی‌خواب‌ام.


۳

مه بهاری.
یگانه پرتو خورشید،
کور چون چوب عصای مردی نابینا
راه خود را می‌جوید کورمال،
اگرچه مطمئن‌تر از هفته‌ی پیش.
دست‌های سرد و
دلی سوزان...

تو نیز، بیش از آن‌چه پیش‌بینی می‌کردی...
همین و بس،
خطری اگر تهدیدت کند
بی دفاعی
و ناتوان اگر
تلنگر شادی تهدیدت کند.

 

۴

نه، نمی‌شود خوابید...
هرچه سکوت جوان‌تر
خصال ندامتِ خاکستر پرطنین‌تر.
اتاق را قدم می‌زنم
و وصله می‌کنم دنج‌ها را به هم،
بر کپه‌ی یاس...
چه کسی تف می‌اندازد در صورت‌ام؟
فرجام معصومیت آیا، درون یک شاعر است؟
برج اسد و سنبله،
می‌نشینند در آسمان.


۵

حق با شعله‌ها بود.
من اما به این باور رسیده‌ام
که نمی‌توان هیچ زنی را مجسم کرد
نه با کتاب‌ها، نه حتی به واقعیت.
زن هست.
و سپاس او را
که مرد نیز هست
چنان چون قاتلی
که انگار پادشاهان
گاه به نصیب می‌برد
الماس‌های تاجِ رازِ زن را.


۶


اگرچه همیشه مرا می‌فریبی عشق‌ام
هماره در من حاضری، بی‌تردید!
چون آبشار
که آب
-همیشه همان-
مدام ترکش می‌کند
ولی سقوط به‌جا می‌ماند
هماره
در همان مکان.


۷


زیباییِ زن ویران می‌کند عشق‌ام را
چرا که با ویران کردن وهم
حقیقت را نیز به نابودی می‌کشد.

عشقِ مرد، ویران می‌کند زیبایی‌ام را
که وقتی به خود نقابی پذیرفتم
حجابی نیز می‌جویم.

صبحی سیاه...یک روستا
که تمام خروس‌هایش را خورده‌اند.


۸


برای یکی: جاده‌خاکی
برای دیگری: راهِ اصلی

برای یکی: غم و شادیِ توامان
برای دیگری: اندوهِ محض

نشکن غرورت را، شکایت نکن. نپرس چرا.
راه ندارد!
تو باید شاعر باشی، حتی پس از مرگ‌ات.

شعرها از ولادیمیر هولان، ترجمه‌ی محسن عمادی

=========================================





آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان ! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
_ داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند!

  شاملو

====================================




و من همه‌ی جهان را در پيراهن ِ گرم ِ تو خلاصه می‌کنم.

«احمد شاملو»
























+ نوشته شده در 11:8 توسط ....................................
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد

زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

زیبا
ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا


محمدرضا عبدالملکیان

=============================



این روزها
با هر که دوست می‌شوم احساس می کنم
آن‌قدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است




 نصرت رحمانی

===========================
تصدقِ چشم‌هات، کمی بخند
این‌طور که می‌باری
خورشید هم،
می‌ماند از رفتن!

( رضا کاظمی )
===========================
جسد، جسد. پشت هم جسد از روی پرچین پرت می‏شود.
بیل ها هم سخت تر و سخت تر فرو می‏رود.
دست‏های مردگان، گویی علامتِ دفاع، بلند می‏شود.

..........................................
"گورکن" از "43 داستان عاشقانه"/ راینر ماریا ریلکه/ علی عبدالله
=====================================
کرشمه معشوقی را
نظاره نیاز عاشقی می بایست
چون نبود او برهنه بماند
عشق رابطه ی پیوند است، تعلق به هر دو جانب دارد

سوانح/احمد غزالی
====================================
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم
 
ه. الف. سایه
=============================================

























+ نوشته شده در 10:43 توسط ....................................
چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390
غمگینم
چونان پیرزنی
که آخرین سربازی که از جنگ برمی‌گردد
پسرش نیست
...

 

ولادیمیر مایاکوفسکی

==========================



نمی دانم دوباره از من
چه گناهی سرزده است
که به این اخم ملیح
محکومم کرده ای

اختیار دستهایم در خواب
باور کن دست خودم نیست

عباس صفاری

==============================



میان ِ من و تو
حس ِ شاعرانه‌ای ست
که هیچگاه آن را ننوشته‌ام
و حالتی از پیامبری
که کسی را به آن بشارت نداده‌ام تا کنون
و خلسه‌ای .. که مرا پیر ِ پیران ِ خانقاه می‌کند

نزار قبانی

===============================





چشم برهم می نهم ، هستی دو سو دارد ،
نیمی از آن در من است و نیم آن بر من .



نیمه ی درمن ،بهارانی پراز باغ است و

آفاقی پر از باران .



نیمه ی برمن ، زبان چاک چاک خاک و

چشمان کویر کور تبداران .


چشم برهم می نهم، هستی چراغانی ست

روشن اندر روشن و آفاق در اشراق

می گشایم چشم ، می بینم چه زهر آگین و ظلمانی ست.



آن که این دشواره ، پاسخ گوید ، آیا کیست ؟

ـ در کدامین سوی باید زیست؟

در ظلام ظالم برمن

یا در آفاق پر اشراق،

روشن در من ؟

شفیعی کدکنی

=============================





در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن

تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


ای دوست... ای دوست... ای دوست......

* سید علی صالحی

===============================




از تمامی رودهائی که به چشم دیده ام
رودخانه توئی
از سراسر جاده هایی که عبور کرده ام
جاده توئی
چرا که هیچ رودخانه ای از دور غرقم نکرد
چرا که هیچ جاده ندیده ام
نرفته در آفاقش گم شوم
شمس لنگرودی

===========================




آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری

=============================






















+ نوشته شده در 17:41 توسط ....................................
سه شنبه هجدهم مرداد 1390
کعبه منم
قبله منم
سوی من آرید نماز
آن صنم قبله‌نما
خم شد و بوسید مرا

هوشنگ ابتهاج
=========================
خاطره ای در درونم است.
چون سنگی سپید در درون چاهی.
سرستیز با آن ندارم , توانش را نیز...
برایم شادی است و اندوه...

در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوه زا شنیده باشد.

می دانم خدایان انسان را
بدل به شیئی می کنند , بی آن که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی...!

خاطره ای در درونم است / آنا آخماتووا
================================
هر وقت
به مسافران
صفت دلتنگی
دادید
مسافران در جاده های مه آلود
گم شدند

دفترهای سالخوردگی - احمدرضا احمدی
==========================
سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟
سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته
من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان
زبان زندگی جمله های جاری جشن طبیعت ست
زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار
زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم
زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

فروغ

==============================

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ هواپیمایی که گیج می‌زند آن بالا

  وصل نمی‌شود تماسش با برجِ مراقبت

  مثلِ هواپیمایی که آماده‌ی فرود است روی اقیانوس

 

  می‌‌پرسی تنهایی؟

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ زنی که همه‌ی روز پشتِ فرمان است و

  شهرهای کوچک را می‌بیند و

  فکر‌ می‌کند بماند آن‌جا

  زندگی کند آن‌جا

  بمیرد آن‌جا

 

  تنهایم

  تنها

  مثلِ کسی که از خانه بیرون می‌زند بی‌هوا

  و سردیِ شهر نفسش را می‌بُرد

  مثلِ کسی که بیدار می‌شود از خواب و

  می‌بیند خانه خالی‌ست

  مثلِ قایقی که به ساحل می‌رسد امّا

  خبری از صاحبش نیست

  مثلِ یخی که مانده گوشه‌ی قایق و

  آب شده است زیرِ آفتاب

  مثلِ قایقی که می‌داند عاقبتش سوختن در آتش است

 

  می‌پرسی تنهایی؟

 

  ترجمه‌ی محسن آزرم

ادرین ریچ
================================
هراسِ عشق ورزيدن
دست و پای دلمان را بسته
اعتمادی به در آغوش كشيدن ها نيست
از كجا معلوم‏
شايد تو ميان پرسه های لب خود
فكر بازوی غريبی هستی
و من از روی هوا
حول حوای دگر،
كلاف گيسوی تو را
می پيچم
نمی دانم
شايد اين روز ها تفسير همين باشد
عشق بازی وسط ِ ترديد ها
از كجا معلو م
شايد اين روز ها عشق
پوست انداخته

رسول ادهمی
=================================
اگر زنی را نیافته ای که با رفتنش
نابود شوی
تمام زندگی را باخته ای
این را
منی می گویم
که روزهایم را زنی برده است جایی دور
پیچیده دور گیسوانش
آویخته بر گردن
سنجاق کرده روی سینه اش
یا ریخته پای گلدان هایش
باقی را هم گذاشته توی کمد
برای روز مبادا
:(

رضا ولی زاده

==============================
بیا آهنگ ما کن
مَنَت می پویم از پای اوفتاده
مَنَت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته بر سیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گل هایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم

-سیاوش کسرایی
============================
سرمایه من کلمات است
گُردانم، مجنون را حفظ کرد
یکصد و شصت کیلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعید می‌دانم تختم
یکصد و شصت سانتی‌متر مربع مساحت داشته باشد
()
من یک نام باشکوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من می‌گریزند
با بهره‌ هوشی یکصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شکسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه یک دلال باغبانی می‌کند
و پسرم می‌گوید:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهریم.

محمد حسين حجعفريان

==============================
حرفی دارم
که تاکنون آن را ننوشته ام
زیرا سفید تر از کاغذ هاست...

بیژن جلالی
==============================
تمام زنده‌گی‌ام را اگر

تاخت بزنم با چشم‌هات

باز هم بدهکار تو ام

رضا کاظمی
===========================

 

به چرک می نشیند

خنده

به نوار زخم بندی اش ار ببندی.

رهایش کن

رهایش کن

اگر چند

قیلوله ی دیو

آشفته می شود.

 

چمن است این

چمن است

با لکه های آتش خون ِ گل

بگو چمن است این، تیماج ِ سبز ِ میر ِ غضب نیست

حتی اگر

دیری ست

تا بهار

بر این مسلَخ

بر نگذشته باشد.

 

تا خنده ی مجروح ات به چرک اندر ننشیند

رهایش کن

چون ما

رهایش کن !

 

 

از : احمد شاملو

==================================
با شعر و سیگار
به جنگ نابرابری‌ها می‌روم
من دون کیشوتی مضحکم
که به جای سرنیزه و
کلاه خود
مدادی در دست و
قابلمه‌ای بر سر دارد
عکسی به یادگار از من بگیرید
من انسان قرن بیست و یکم هستم

رسول یونان
================================
بیشتر از ماه

بیشتر از ماه
دوست دارمش چراغم را
که به روشن و شیشه و خاموش تنش
می‌توانم دست بزنم
بیشتر از چراغ اتاق
شیفتۀ کبریت خودم هستم
با همین اندکش گرما
و شعله‌اش پر از بوی سوختن چوب
و چقدر بسیار‌تر از کبریت
عاشق روشنایی خاکس‌تر سیگار تو هستم من
که پشت دود
چشم لخت تو را دارد در نگاه برهنه من.

۲
قسم به عصر جمعه، به شیشه و تلفن، به سلول و «ملاقات داری» ها

....
سوگند می‌خورم
به روزنامه‌ها، رادیو،
به سلام‌های توی گوشی تلفن
خداحافظ‌های شیشه ای
به ملاقات و خیس‌ترین جمعه
که‌زاده خواهم شد بار دیگر در سرزمینی بی‌عنکبوت و مگس
بی‌شیشه
بی‌تلفن.

۳
آوای مرگ۴
از این منظومه روزی خواهم رفت
می‌ه‌مان خستهٔ راه شیری خواهم شد

بیژن نجدی
خواهران این تابستان
===============================
دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

                      - عباس صفاری- کبریت خیس
=================================

روز‌ها بعدِ شما افعی سر مست شدند
با شب-این عقرب نفرین شده- همدست شدند

نامتان سرزده از جان زمین بیرون زد
کوه‌ها پیش دماوندیتان پست شدند

آتش افتاد به جان‌های گروهی بسیار
ذره‌هایی که از آن مشعله می‌جست، شدند

شهر شد یک سره آژیرِ «بشین حرف نزن»
تابلو‌ها همگی رنگِ «نبایست...» شدند

و درختان حماسی پس از اصلاح نژاد
گل کلم‌هایی با مویی یکدست شدند

راه‌ها بود به تعداد خلائق به خدا
بعد یک روز بلا آمد و بن بست شدند

مومنانی که شباهنگ «خدایا...» بودند
کافرانی همه «گیریم خدا هست» شدند

کودکی‌های جوان مرگ شما خاک گرفت
نامشان خاطره‌های دههٔ شصت شدند

آرش شفاعی
==================================









































+ نوشته شده در 12:23 توسط ....................................
دوشنبه هفدهم مرداد 1390
همیشه می‌ترسیدم
از دیوانگی

حس می کنم حالا
سبک و آرام است
فکری ندارم
به کسی آزارم نمی‌رسد
یک پرنده‌ام
بی‌هدف پرواز می‌کنم

آسمان
پر از کنیاک است

۶ مرداد ۱۳۹۰

سارا محمدی اردهالی

============================



اینجا
برای از تو نوشتن
هوا کم است

دنیا
برای از تو نوشتن
مرا کم است


- محمدعلی بهمنی

========================



میان ِ من و تو
ابر ِ خاکستری رنگی ست ، آبستن ِ باران
و من تو را زیر ِ باران می‎خواهم
و پیش از باران
و پس از باران

و بوی ت می‌کنم ، چنانکه خرگوشی علف‎های صحرا را

نزار قبانی

======================



  وقتی برگردی

  اگر برگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

  می‌بینی جایت خالی‌ست

 

  می‌بینی سلام می‌کنی

  مثلِ همیشه

  امّا سلامِ همیشگی‌ات

  شوخی و خنده‌ات

  به گوشِ خانه غریبه شده است

 

  می‌بینی خجالت می‌کشی از چیزی که نمی‌دانی چیست

  می‌بینی پا گذاشته‌ای به خانه‌ای که نمی‌شناسی‌اش

  به خانه‌ای که خواب دیده‌ای انگار

  به خانه‌ای که صاحبی ندارد انگار

 

  دست می‌کشی به کتاب‌خانه‌ی خالی‌ات

  به کتاب‌ها و مجلّه‌هایی که نیستند

  به چیزهایی که از این خانه رفته‌اند بعد از تو

 

  ایستاده‌ای به تماشای چیزهایی که نمی‌شناسی

  می‌بینی این‌جا خانه‌ی تو نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه عوض شده است

  مثلِ دنیای بیرونِ خانه که دنیای تو نیست

 

  می‌بینی اصلاً عجیب نیست

  می‌بینی همه‌چیزِ این خانه طبیعی‌ست

  هر جای این خانه چیزی هست که جای تو را پُر می‌کند

  اگر برنگردی

  اگر برنگشته باشی تا حالا

 بلاگا دمیتریوا

  ترجمه‌ی محسن آزرم

==============================



به چه مانند کنم موی پریشان تو را ؟! به دل تیره شب ؟ به یکی هاله دود ؟ یا به یک ابر سیاه که پریشان شده و ریخته بر چهره ماه ؟ به نوازشگر جان ؟ یا به لطفی که نهدگرم نوازی در سیم ؟یا بدان شعله شمعی که بلرزد به نسیم ؟

به چه مانند کنم حالت چشمان تو را ؟به یکی نغمه جادویی از پنجه ی گرم ؟ به یکی اختر رخشنده به دامان سپهر ؟ یا به الماس سیاهی که بشویندش در جام شراب ؟ به غزل های نوازشگر حافظ در شب ؟ یا به سرمستی طغیانگر دوران شباب ؟

به چه مانند کنم سرخی لبهای تو را ؟ به یکی لاله شاداب که بنشسته به کوه ؟ به شرابی که نمایان بود از جام بلور ؟ به صفای گل سرخی که بخندد در باغ ؟ به شقایق که بود جلوه گر بزم چمن ؟ یا به یاقوت درخشانی در نور چراغ ؟

مرمر صاف تنت را به چه مانند کنم ؟ به بلوری رخشان ؟ یا به پاکی و دل انگیزی برف ؟ به یکی ابر سفید ؟ یا به یک مخمل خوشرنگ نوازشگر نرم ؟ به یکی چشمه نور ؟ یا به سیمای گل انداخته از دولت شرم ؟

به پرندی که کند جلوه گری در مهتاب ؟ به گل یاس که پاشیده بر آن پرتو ماه ؟ یا به قویی که رود نرم و سبک در دل آب ؟ به چه مانند کنم ؟ من ندانم به نگاهی تو بگو به چه مانند کنم ... ؟!

[مهدی سهیلی]

===================================


به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه، حتا چای به سختی دم می کشد.
آدم ها روی صندلی می نشینند، لب هایشان را تکان می دهند
هر کسی خودش پا روی پا می اندازد
این گونه
یک پا کف اتاق را لمس می کند
پای دیگر آزادانه در هوا می چرخد
گاه به گاه کسی بلند می شود نزدیک پنجره می رود
و از روزنه ی پرده خیابان را دید می زند.

شیمبورسکا

=================================




میان ِ من و تو
زبانی ست ، که همچنان در مرحله‎ی ساختار مانده است
و کلماتی ، که هنوز آموزش داده نشده اند
با وجود ِ این همه کلمه
و کتاب‌‌‌‌‌هایی ، که همچنان در انتظار ِ پستان‌هایی هستند
که بر آنها عسل بچکانند
و طلا .. و ادویه‌هایی هندی

میان ِ من و تو
کاهنان ی هستند .. و فالگیران .. و فنجان‎های قهوه‎ای که خوانده نشده‌اند
و نشانه‌های عشقی در راه
شبیه ِ نشانه‎های روز ِ رستاخیز

و چشمه‌هایی ، از رودهایی که جریان خواهند یافت
و گنج‏هایی ، که کشف خواهند شد
و تخمک‎های کوچک ِ شعر ، که لقاح خواهند یافت
و کودکانی ، که هر صبح خواهند رفت

به مدرسه‎ی بنفشه‎ها‌

 نزار قبانی

===========================



مرغ باران مي‌كشد فرياد دائم:
عابر! اي عابر!
جامه‌ات خيس آمد از باران.
نيستت آهنگ خفتن
يا نشستن در بر ياران؟ ...

ابر مي‌گريد
باد مي‌گردد
و به زير لب چنين مي‌گويد عابر:
آه!
رفته‌اند از من همه بيگانه خو با من...
من به هذيان تب رؤياي خود دارم
گفت‌وگو با يار ديگر سان
كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي‌گيرد.
*
اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب
باد مي‌غلتد درون بستر ظلمت
ابر مي‌غرد و ز او هر چيز مي‌ماند به ره منكوب،
مرغ باران مي‌زند فرياد:
عابر!
درشبي اين گونه توفاني
گوشه گرمي نمي‌جوئي؟
يا بدين پرسنده دلسوز
پاسخ سردي نمي‌گوئي؟

ابر مي‌گريد
باد مي‌گردد
و به خود اين‌گونه در نجواي خاموش است عابر:
خانه‌ام، افسوس!
بي‌چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.
*
رعد مي‌تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.
و پس نجواي آرامش
سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي‌گريزد
مي زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران مي‌دهد آواز:
اي شبگرد!
از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر مي‌گريد
باد مي‌گردد
و به خود اين گونه نجوا مي‌كند عابر:
با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،
در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر
رهگذار مقصد فرداي خويشم من...
ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اين‌چنين توفان
كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسكين! زندگي زيباست
خورد و خفتي نيست بي مقصود.
مي‌توان هر گونه كشتي راند بر دريا:
مي‌توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند
مي‌توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.
ليكن آن شبخيز تن پولاد ماهيگير
كه به زير چشم توفان بر مي‌افرازد شراع كشتي خود را
در نشيب پرتگاه مظلم خيزاب‌هاي هايل دريا
تا بگيرد زاد و رود زندگي را از دهان مرگ،
مانده با دندانش آيا طعم ديگر سان
از تلاش بوسه‌ئي خونين
كه به گرما گرم وصلي كوته و پر درد
بر لبان زندگي داده‌ست؟

مرغ مسكين! زندگي زيباست ...
من درين گود سياه و سرد و توفاني نظر با جست‌و‌جوي گوهري دارم
تارك زيباي صبح روشن فرداي خود را تا بدان گوهر بيارايم.
مرغ مسكين! زندگي، بي گوهري اين گونه، نازيباست

شاملو

==========================




دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید.
آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمک‏ش کرد.
دل، زنجیر شد. زن، زنجیر شد.
دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها، همه دیوانه زنجیری!

........................................
لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظرآهاری

=================================



مرد برای عاشق شدن
به یک دقیقه نیاز دارد
و برای فراموش کردن
به چندین قرن

نزار قبانی
=============================
میان ِ من و تو
رابطه‌ی عشقی ِ دشواری ست
که به مقاومت ِ در برابرش نمی‎اندیشم
یا به مخالفت ِ با آن
که عشق ِ بزرگ ، همواره عشقی ست دشوار
و اشتباه است اگر فکر کنیم
که سوار بر کاسکه‎ای طلایی به سراغمان می‌آید
در حالیکه فرشتگان آن را می‌کشند
یا اینکه مثل ِ ماه ی پنهان شده‎اش می‌یابیم
لابلای ِ رختخواب‏هامان
یا خال ِ آبی ِ کوچکی
در سمت ِ راست ِ کمرمان
نزار قبانی





































+ نوشته شده در 18:28 توسط ....................................
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
این روزها
با هر که دوست می‌شوم احساس می کنم
آن‌قدر دوست بوده‌ایم که دیگر
وقت خیانت است




 نصرت رحمانی
=============================
کسانی که تنها زندگی نکرده‌اند نمی‌دانند
که سکوت چطور آدم رابه وحشت می‌اندازد
چطور آدم با خودش حرف می‌زند
چطور می‌دود سمت آینه‌ها
در حسرت یک موجود زنده. . .

اورهان ولی کانیک
ترجمه فاطمه حق وردیان
==============================
«دیدمت ای زیبا‌رو
و دیگر از آن منی
-‌ حال چشم به راه هرکه خواهی گو باش
- و چه باک که من هرگز دیگر نبینمت؟
تو از‌آن منی
و سرتاسر پاریس از‌آن من است
و من از‌آن این دفتر و قلمم. »


پاریس جشن بی‌کران/ ارنست همینگوی/ فرهاد غبرائی
=================================
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان
،هندسه ی حیات مرا در هم میریزی
،پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی
،در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم

نزار قباني
==============================
باید راه افتاد
مثل رودها که بعضی به دریا می رسند
بعضی هم نمی رسند
رفتن هیچ ربطی به رسیدن ندارد.

علی صالحی

=============================
ضغف من دیدن دنیا بود
با منطقی کودکانه
اشتباه من بیرون کشیدن عشق بود
از غار تاریک به روشنایی ها

سیاه مشق کودکانه - نزار قبانی
===============================

دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

                      - عباس صفاری- کبریت خیس
==================================

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی درمه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را

                      - عباس صفاری- کبریت خیس
=================================
من ! عاشق نیستم ... فقط گاهی ، حرف تو که می شود ، دلم مثل این که تب کند !! گرم و سرد می شود . توی سینه ام چنگ می زند . آب می شود ... تنگ می شود .
?????????????????/
========================================
























































+ نوشته شده در 14:8 توسط ....................................
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
من سردم است بی انصاف
من گرسنه ام بی انصاف
من بی پناهم بی انصاف
پس وقت تقسیم جیره ی جهان
من کجا بودم
که هیچ کنج دنجی از این همه خانه
قسمت بی قرار من نشد؟

سید علی صالحی

================================


دوستان ام می خواهند مرا بر سر عقل بیاورند
که از عشق فریاد نزنم
که نام تو را آهسته هجا کنم
دوستان من!
گوش کنید!
حریق سر تا پای مرا گرفته است،
شما حرف از تسلی می زنید.
من این حریق را باید تا قبرستان ببرم
دوستان من!
دعا کنید دوباره متولد شوم. . .

احمدرضا احمدی

==============================


درست شبیه همان کاروانسرای پیر
که زل زده بودیم به چروک‌های صورت‌اش
درهای دل‌ام را
چارتاق باز گذاشته‌ام.
می‌آیند و می‌روند
می‌روند و باز نمی‌گردند
مهمانان یک روزه
یک هفته‌ای
یک ماهه. . .

بعد از این
درهای خانه‌ام را
به روی کولی‌ها باز می‌کنم
به روی کولی‌های بی‌قراری چون خودم!
قرار نمی‌گیرم
دیگر کنار خواب های هیچ مردی قرار نمی‌گیرم. . .

فاطمه حق‌وردیان

==================================



پایان ماجراست شلیک کن رفیق
تاخیر نابجاست شلیک کن رفیق

من با کمال میل رو به گلوله‌ام
این تیر بی‌خطاست شلیک کن رفیق

از چند روز پیش حس کرده‌ام که مرگ
اجرای انتهاست شلیک کن رفیق

فهمیده‌ام که حذف یا قتل عمد من
راه نجات ماست شلیک کن رفیق

ژانر و سیاق جبر وسترن محض بود
پایان همین فناست شلیک کن رفیق

اما دوئل نداشت وسترن انتها
یک کلت بین ماست شلیک کن رفیق

من باختم قبول تقصیر عشق بود
ناگفته برملاست شلیک کن رفیق

من خسته‌ام بجنب فرصت نمانده است
تقدیر هم نخواست شلیک کن رفیق

اصلا مهم نبود تقدیر دست‌ساز
کلتت چه خوش صداست شلیک کن رفیق


اندیشه فولادوند

================================


دست‌ها چیزهای خیلی خوبی‌اند، به خصوص بعد از اینکه از عشق بازی برگشته‌ باشند.

ریچارد براتیگان - درقند هندوانه

.....................................................................................................................
به‌یقین هرکه به هرجای درآید از پای؛
دست‌هایش بسته ا‌ست

فریدون مشیری

=================================





قلبم را در مجری کهنه ئی
پنهان می کنم
در اتاقی که دریچه ئیش
نیست
از مهتابی به کوچه تاریک
خم می شوم
و به جای همه نومیدان
می گریم

آه
من حرام شده ام


شاملو/ققنوس در باران

=====================================





سگ‌جان من‌ام،
انسان تویی
یوسف تویی،
بوی پیراهن‌ات من‌ام،
گرگ‌ات من‌ام
نه!
من یوسف ام،
پیراهن‌ام تویی،
کنعان من‌ام؟
کنعان تویی
...
از زوزه‌ام تمامِ ولایات ِ شرق و غرب بیدار شد
بیدار ماند
سگ‌جان من‌ام

رضا براهنی

======================



روزت ببسودم ( بستودم ) و نمی دانستم .‏
شب با تو غنودم و نمی دانستم . ‏
ظن بود مرا به من که جمله من م .‏
من جمله تو بودم و نمی دانستم .‏


لمعات. جامی

====================================



از اين تنهايی هزارساله
خسته‌ام
از بس تنهايی غذا خورده‌ام
تا لقمه‌ای نان به دهن می‌گذارم
باران شروع می‌شود
و من چتر ندارم
تو را دارم.
...
می‌دانی؟
می‌دانی چرا بند نمی‌آيد
اين باران؟
خدا از خجالت آب شده. . .

عباس معروفی

===================================



دو سال است که می‌دانم
بی‌قراری چیست
درد چیست
مهربانی چیست
دو سال است که می‌دانم
آواز چیست
راز چیست

چشم‌های تو
شناسنامه‌ی مرا عوض کردند
امروز من دو ساله می‌شوم.

گروس عبدالملکیان
————-

و همه فراموش خواهند کرد
که من در تمام عمرم
تنها دوبار شاعر شدم

یک بار با دیدن تو
بار دیگر با ندیدن ات

سیروس جمالی
————-

به من حق بده
که میل به خوردن نداشته باشم

این بغض ها که
تو به خوردِ‌ من می دهی
سیر سیرم می کند

سید حسین احمدپناه

===================================



در تنم ، گردشگریست

که سیر نمی شود از

سیاحتم!

من اما، متروکه ام

امامزاده ای هستم

که چندیست

به نسبش شک کرده است!

حدیث لزر غلامی



====================================



دالان های بی پایان خاطره
درهایی باز به اطاقی خالی
که در آن تمام تابستان ها يکجا می پوسند
آنجا که گوهرهای عطش از درون می سوزند
چهره ای که چون به یادش می آورم محو می شود
دستی که چون لمس می کنم تکه تکه می شود
مویی که عنکبوت ها در آشوب
بر لبخندهای سالیان و ساليان گذشته تنيده اند
اوکتاويو پاز

================================




نبايد بِبَرَم از ياد
اتفاقي را كه
در حيات
چشمانِ چنين خسته ام
اُفتاد

"كارلوس دروموند د آندراده"

=================================




اين قلب سنگ‌واره به جايي نمي‌رسد
با نذر و استخاره به جايي نمي‌رسد
يک بار توبه کرده‌ام، آغوش باز کن
اين توبه‌ي دوباره به جايي نمي‌رسد
چيزي به غير مرگ کف دست من نبود
يک مرد بي‌ستاره به جايي نمي‌رسد
امشب براي هردوي‌مان تلخ گريه کن

اين بغض بدقواره به جايي نمی‌رسد

????????????????

====================================



عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرایند
که شعله‌ی امید
در چراغ انتظار

پِت پِت کند

فانوس راه
خاموش و آویخته باشد
به دیوار



من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!

شعر بلد نیستم

وقتی آمدی
با چشم‌هام می‌گویم
...

عاشقانه‌های ناب را
برای آدمی می‌خوانند
تا از رنگ کلمات
خود را بیاراید
و زیباترین لباس‌هاش را
برای معشوق به تن کند
من اما
لباسی به تنت نمی‌گذارم

عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گویند
که با عطر کلمات
شبی
دل‌آرام شود
من اما
قرار ندارم

شبی آرام برای تو بسازم ...

عباس معروفی

==============================




با شما در زير نوري از فانوس
فانوسي زيبا از سخن
شب نشيني مي كنم .
در پرتو اين فانوسي
كه شعر مي خوانندش
فانوسي از آتش
اتشي كه هرگز
خاموش نمي گردد.

نزار قبانی

===========================


تـن تـو چـون خـوشه ها

بـر دستـان من شکـفت

تـن تـو چـون گـیاه

در دست های مـن روئـید

و خـوشه کـرد و روشن شد

بـعد افـسرد

و تـاریک شد

ایـنک بـه یـاد تـو گـلهای غـروب

خـاموش و عـطر آگـین هستند.
بیژن جلالی
================================
نام ات را به من بگو

دست ات را به من بده

حرف ات را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تورا دریافته ام

با لبان ات برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هایت با دستان من آشناست.
شاملو
==================================

در تو صیادی است

با آب و دانه

و هزار چاقوی تیز

و در من

حماقتی گنجشک وار

که آسوده ام می کشاند

بر بام تو

 

*امین شاهنده

===========================

















































































+ نوشته شده در 14:2 توسط ....................................
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
می‌دانی که آخرين بار
به فاصله‌ی نفسم در رويا بودی
و حالا به وضوحِ بهشت
در دست‌های من؟

می‌دانی تنم نبودنت را
گریه می‌کند؟

اگر نباشی
آنقدر نفس نمی‌کشم
که بگويم
آتش در نبود هوا
نيست می‌شود.

(عباس معروفی)

==================================




‌ای شن
تکرار همین چیزهاست زندگی
که تو رسم می‌کنی
تکرار همین قصه هاست.

قصه که تمام می‌شود

آدم‌ها به کجا می‌روند.

شمس لنگرودی

==========================



غروب

تماشای یک واقعه است
واقعه ای که در بطن تو اتفاق می افتد
و
تو را
مبدل به تماشاگری می کند
که

به تماشای خویش نشسته است ...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

==========================================





آرامش ِ همیشه‌ی من! بگذار تا من شبی دوباره در آغوش‌ات...
تا داستان ِ این تن ِ تنها را با بوسه‌هام پچپچه در گوش‌ات...
هی ابر ابر بوسه ببارم مست بر شانه‌هات، گردن و لب‌هایت
بر پلک‌های بسته و پیشانی‌ت، انگشت‌هات، گونه، بناگوش‌ات...
بگذار روی آتش ِ دستان‌ات هی قطره
‌‌ قطره
سر بروم از من
هی قطره
قطره
حل بشوم در تو، در چشم‌های خیره‌ی خاموش‌ات
ای آسمان ِ روشن ِ دور از دست! برگرد در مدارِ تن ِ من تا
یک کهکشان ستاره بکارد باز انگشت‌هام روی سر و دوش‌ات
گفتی به فکر ِ زندگی‌ام باشم... گفتی که باز سعی کنم...
اما
تو پاره‌های پیکر من هستی، آخر بگو چطور فراموش‌ات...؟!

فاطمه حق‌وردیان/ شهریور ۸۵/ غیرقابل چاپ (حذف شده از من زندان توام یونس)

=================================




نمی خواستم این عشق را فاش کنم

نمی خواستم

ناگاه به خود آمدم، دیدم

همه‌ي کلمات

راز مرا می دانند

این است که هر چه می نویسم

عاشقانه ای برای تو می شود

**شهاب مقربین

===چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنم
شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم

شهری اگر به قصد من جمع شوند و متفق
با همه تیغ برکشم وز تو سپر بیفکنم

چند فشانی آستین بر من و روزگار من
دست رها نمی‌کند مهر گرفته دامنم

گر به مراد من روی ور نروی تو حاکمی
من به خلاف رای تو گر نفسی زنم زنم

این همه نیش می‌خورد سعدی و پیش می‌رود
خون برود در این میان گر تو تویی و من منم

===================================



















+ نوشته شده در 13:53 توسط ....................................
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
دروغ می گفتی
معتاد شدنت را به من
که انقدر آرام و بی درد

مرا ترک کردی...

امید عبدی

===============================



بیرحمانه از کنارم رفتی
که با کناری ات
کنار بیایی
و فراموش کردی
دست های رها شده ی کوچکی را
که ازترس گم شدن میان دور و بری هایت

سفت چادرت را چسبیده بودند ...

امید عبدی

===============================


اين شعر

يك زير سيگاري ست

مرا
...
در آن خاموش كرده اند

به همين خاطر

خاكسترش مايل به خون است

يك نفر

مرا مثل سيگاري

روي لبش گذاشت و

تا انتها كشيد...

رسول يونان

==============================



در زیر بمباران های هوایی
در کوپه ی قطار
مردی مدام
فریاد می زد
مگر قرار نبود
انسان خوشبخت
باشد
این قول را
چه کسی به ما
داده بود

دفترهای سالخوردگی - احمدرضا احمدی

==============================




دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهد شد
و بهار
درمعبری از غریو
تا شهر
خسته
پیش باز خواهد شد

الف.بامداد

=============================



هر چند که زن را امر کنی که پنهان شو، او را دغدغه خود را نمودن بیشتر شود و نیز خلق را از نهان شدن او رغبت به وی بیش گردد.

پس تو نشسته ای و رغبت را از دو طرف زیادت کنی و می پنداری که اصلاح می کنی؟ آن،خود، عین فساد است. اگر او را گوهری باشد که نخواهد که فعل بد کند، اگر منع کنی یا نکنی، او بر طبع نیک و سرشت پاک خود خواهد رفت و اگر به عکس این باشد، باز همچنان بر طریق خود خواهد رفتن. منع، جز رغبت را افزون نمی‌کند.

مولانا

==============================


اینجا غرب وحشیه

بستنی قیفی ها بی خود و بی جهت آب می شن

و تا ده مایلی یه سرخ پوست پیدا نمی شه

که نخواد تلویزیون داشته باشه

باد هنینگز

==============================




مي بوسمت
بدون سانسور
و مي گذارمت تيتر درشت روزنامه

آن جا كه حروفش را
بي پروا چيده اند
خبر هايش را محافظه كارانه

و من هميشه
زندگي را آسان گرفته ام
عشق را سخت.
سروناز سیدی
==============================
من به چشمان تو می اندیشم

و به تکرار هزاران دست

که ترا می نوشند!



من به چشمان تو می اندیشم

و به شهری که ترا ، با همه ی خوبیهات،

به چراغان دروغین شبانش بخشید

و به دستان تو آموخت

که تسلیم شوی.



من به تکرار تو می اندیشم

و به غمبارترین لحظه ی خویش

که شکستی در من

و شکستم در خویش؟

رضا معینی
==================================
من به چشمان تو می اندیشم

و به تکرار هزاران دست

که ترا می نوشند!



من به چشمان تو می اندیشم

و به شهری که ترا ، با همه ی خوبیهات،

به چراغان دروغین شبانش بخشید

و به دستان تو آموخت

که تسلیم شوی.



من به تکرار تو می اندیشم

و به غمبارترین لحظه ی خویش

که شکستی در من

و شکستم در خویش؟

رضا معینی
=====================================
فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را برتنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
ازعابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران : اخمو ، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبد های خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد
در خانه ها بسته است

احمدرضا احمدی
=================================
گنجينۀ دریغم و ویرانۀ فسوس
اندوهگینِ بیهده، افسوس خوارِ هیچ
آيای بی جوابم، امّای بی دليل/
گفتارِ پوچ گونه و پنداروارِ هیچ
... دردم ازین که تافته ام از امیدِ سرد
داغم ازین که سوخته ام در شرارِ هیچ
کس خواستارِ هرگز، هرگز شنيده اید؟
یا هیچ دیده ايد کسی دوستارِ هیچ؟...
مظاهر مصفا
===================================































+ نوشته شده در 13:50 توسط ....................................
چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

حسین پناهی

===============================




با من قرار می گذاشتی
و کنار دیگری
آرام
قرار می گرفتی
و برای من بی قراری می کردی
آخرش کدام بازیچه بودیم؟
من یا او؟

امید عبدی

=================================


فرهاد فقط کوه کند
من
با هزار جان کندن
از تو دل کندم
خودت قضاوت کن
کدام فرهادتریم؟
امید عبدی
==============================
بگو دوستم می داری تا شعرهایم بجوشند
و واژگانم آسمانی شوند
عاشقم باش تا به فتح خورشید بروم

دل دل نکــن!
این تنها فرصت من است
تا بیامـــوزم
و بیافرینـــم!
..
نزلر قبانی
==============================
من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ

سر سبز تر زجنگل

من برگ را سرودی کردم

من موج را سرودی کردم ...

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم
شاملو
====================================
هر آنگاه که نام تو را مینویسم
کاغذهایم در زیر دستم غافلگیرم میکنند
و آب دریا در آنها جاری می شود
و مرغان سپید نوروزی بر فراز آن به پرواز در میآیند
...
و هنگامی که نوشته هایم را پاره می کنم
تکه پاره ها چون شکسته های آینه ی نقره می شوند
چنانکه گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است...
مرا بیاموز چگونه درباره ات بنویسم
یا چگونه از یادت ببرم
...
غاده السمان
=================================
حال مرا کسی درک می کند

که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر

به یاد کسی افتاده باشد

کسی شبیه تو

که تا دست هایت را باز می کردی

خطوط این جاده مرا

به آغوشت می رساند



منيره حسيني
=================================
تو نشانیِ من بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنويس
من شمال زاده شدم
اما تمامِ درياهای جنوب را من گريسته‌ام.

سید علی صالحی
===============================
هر آنگاه که نام تو را مینویسم
کاغذهایم در زیر دستم غافلگیرم میکنند
و آب دریا در آنها جاری می شود
و مرغان سپید نوروزی بر فراز آن به پرواز در میآیند
...
و هنگامی که نوشته هایم را پاره می کنم
تکه پاره ها چون شکسته های آینه ی نقره می شوند
چنانکه گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است...
مرا بیاموز چگونه درباره ات بنویسم
یا چگونه از یادت ببرم
...

*غاده السمان

===============================
دریا تا جنگل پیشروی کرده ...
این را تمام روزنامه های عصر نوشتند..
چشمان تو حوادث غیر مترقبه اند!

(فاطمه حق وردیان)
===============================
اگر تو نبودی عشق نبود

همین طور

اصراری برای زندگی

اگر تو نبودی

زمین یک زیر سیگاری گلی بود

جایی

برای خاموش کردن بی حوصلگی ها

اگر تو نبودی

من کاملاً بیکار بودم

هیچ کاری در این دنیا ندارم

جز دوست داشتن تو



رسول یونان
==============================
بالا و پایین پریدنم
از شوق ِ زندگی نیست.
ماهی روی خاک چه می‌کند؟
(حسن اسماعیل زاده)
===============================

ما بدهكاريم
به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند
معذرت مي خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتيم
چونكه مرداد گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است 

(حسین پناهی)

==========================================




بعضی آدم ها
کبریتی کوچکند
که تاریکی هایمان را
لحظه ای ،
و فقط لحظه ای
روشن می کنند و خدا
...
*
بعضی آدم ها امّا
بغضند
در چشمهایت حلقه می زنند
و،
می
اف
تند .
روی گونه های منی حالا
سر می خوری،
و می رسی به لبهایم
بعضی آدم ها
چقدر تلخند.

رویا شاه حسین زاده
=================================
نه امپراطورم
و نه ستاره ای در مشت دارم
اما خودم را
با کسی که خیلی خوشبخت است
اشتباه گرفته ام
و به جای او نفس می کشم
راه می روم
غدا می خورم
می خوابم و...
چه اشتباه دل انگیزی...

رسول یونان
=============================
داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
آه بی‌ساجد سجودی چون بود گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
تیغ تا او بیش زد سر بیش شد تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتیل هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چیست اندر لامکان گلخنی تاریک و حمامی به کار
ای مزاجت سرد کو تاسه دلت اندر این گرمابه تا کی این قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببینی نقش‌های دلربا تا ببینی رنگ‌های لاله زار
چون بدیدی سوی روزن درنگر کان نگار از عکس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامکان بر سر روزن جمال شهریار
خاک و آب از عکس او رنگین شده جان بباریده به ترک و زنگبار
روز رفت و قصه‌ام کوته نشد ای شب و روز از حدیثش شرمسار
شاه شمس الدین تبریزی مرا مست می‌دارد خمار اندر خمار












































+ نوشته شده در 1:49 توسط ....................................
سه شنبه یازدهم مرداد 1390
اندکی بدی در نهاد تو
اندکی بدی در نهاد من
اندکی بدی در نهاد ما ...
و لعنت جاودانه بر تبار انسان فرود می‌آید
آبریزی کوچک به هر سراچه ــ هرچند که خلوتگاه عشقی باشد ــ
شهر را
از برای آن که به گنداب در نشیند
کفایت است

«شاملو»

==============================



هستی با من یگانه شده است
آن‌گاه که پلک‌هایش، پلک‌هایم را می‌پوشاند
هستی با من و با آزادی‌ام یگانه شده است
پس بنگریم کدام یک از ما

دیگری را ابداع می‌کند؟

آدونیس

=============================




ندیده ای؟!

همان انگشت که ماه را نشان می داد

ماشه را کشید...


- گروس عبدالملکیان

=============================


عاشق دلیل نتواند گفتن بر خوبی معشوق

و هیچ نتواند در دل عاشق دلیل نشاندن که دال باشد بر بغض معشوق

پس این‌جا

دلیل

کار ندارد.

این‌جا طالب عشق می‌باید بودن.

فیه مافیه

============================



اگر هزار دزد بیرونی بیایند در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد. هزار سخن از بیرون بگوی تا از اندرون مصدقی نباشدسود ندارد. همچنانک درختی را تا در بیخ او تری نباشد اگر هزار سیل آب برو ریزی سود ندارد. اول آنجا در بیخ او تری بباید تا آب مدد او شود.

اگر همه عالم نور گیرد تا در چشم نوری نباشد، هرگز آن نور را نبیند.

فیه مافیه

===============================



به روانیِ موسیقی‌ست

عطری که می‌زنی به تن‌ات

امضای توست

نمی‌شود جعل‌اش کرد

نزار قبانی

==================================




وقتی که شانه هایم
در زیرِ بار ِ حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال ِ پریشان ِ من گذشت :
"بر شانه های تو ..."

بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم .
وین بغض درد را
از تنگنای سینه برآرم
به های های

آن جان پناه مهر
شاید که می توانست
از بار این مصیبت ِ سنگین

آسوده ام کند

فزیدون مشیری

==================================




لبت «نه» گوید و پیداست
می‌گوید دلت «آری»

که این‌سان دشمنی یعنی
که خیلی دوستم داری!
...
تو را چون آرزوهایم
همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا
در آرزوی خویش نگذاری

- محمدعلی بهمنی

===============================



طعم بووسه‌های مرا می‌دهد تمامِ تنَ‌ت
حالا می‌خواهی بروی؟
برو!

( رضا کاظمی )
==============================
روزي ديگر

صداي قلبم را بشنو

عاشقانه تو را فرياد مي زند ..... برو

زمان رفت ... پررنده رفت .... تو هم برو !!

زماني ديگر با كوچ پرندگان

كه عاشقانه در پروازند بيا !!

حميد حميدي
================================
بیا پنجره ها را ببند
دستهای مرا ببند و
دهان مرا ببند،
باز به هر سو که بنگرم
تو آوازی خواهی شنید!
می گویی چشمهای تو را هم خواهم بست
باز به هر چه بیندیشم ، تو آوازی خواهی شنید!...

سید علی صالحی
===============================
تو کجایی؟
در گستره‌ی بی‌مرزِ این جهان
تو کجایی؟

ترانه‌های کوچک غربت - احمد شاملو
===================================
حوالی این ساعت های بارانی
جای زیادی برای رفتن ندارم
غیر از
آغوش تو
یا
کوچه پس کوچه های این شهر غریب ...

- مازیار مجد
==============================
هیچ قطاری

وقتی گنجشکی را زیر می گیرد

از ریل خارج نمی شود…


- ؟
===========================
پدر،
من از تو
دو دست دارم؛
من از تو
لب دارم؛
پس چرا نمی­توانم ببوسم
ببوسم،ببوسم، ببوسم
و هر بار،
درد نکشم؟...

«مایاکوفسکی»
===============================
یک عمر دور و تنها
تنها به جرم اینکه

او سرسپرده می‌خواست
من دل سپرده بودم...


- محمدعلی بهمنی
=============================
من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که

او سرسپرده می خواست ، من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

=====================================
تنها نشسته‌ای
و چای می‌نوشی
و سیگار می‌کشی

هیچ کس تو را به یاد نمی‌آورد
این همه آدم روی کهکشان به این بزرگی
و تو
حتی
آرزوی یکی نبودی!

فخری برزنده
===================================
اگرروزی کسی درزد
ادعاکردازجانب من آمده
باورش نکن حتی اگرخودم باشم

فرنادوپسوا
================================






























+ نوشته شده در 14:4 توسط ....................................
شنبه یکم مرداد 1390
خدایا من سیاسی نیستم
ولی در خاورمیانه حتا رویاهای ما سیاسی است
شب‌ها وقتی خواب می‌بینیم
خواب را به پایان نبرده، با وحشت، بیدار می‌شویم
چرا که می‌ترسیم در بیداری از خواب خود نتوانیم تبری جوییم
وقتی به دختر همسایه سلام می‌کنیم
نگرانیم این سلام
به ضرر منافع ملی باشد
برای همین سال‌هاست زبان به دندان گرفته‌ایم
و بی‌صداترین عاشقانه‌های دنیا را سروده‌ایم
و بی‌صداترین ع‍شق‌ورزی‌های دنیا را ساخته‌ایم

ما در خاورمیانه
وقتی داریم بزرگ می‌شویم
به روزهایی می‌اندیشیم
که دست در جیب، در آفتاب سوزان این سرزمین، ترانه‌های عاشقانه را در خیابان‌ها فریاد بزنیم
و وقتی بزرگ شدیم
فرزندان‌مان را از خواندن بی‌پروای ترانه‌ها بر حذر می‌کنیم

شاعران‌مان را
در این سرزمین
تا مرگ بدرقه می‌کنیم
نویسندگان‌مان را
تا مرزهای مهاجرت
دنبال می‌کنیم
روزنامه‌نگاران‌مان را
در شهر دور می‌چرخانیم
هنرمندان‌مان را
احضار می‌کنیم

و زندان خانه‌ی دوم همه‌ی ماست
در سرزمینی که کسی دوست ندارد سیاسی باشد
در سرزمینی که همه سیاسی‌اند

اینجا خاورمیانه است
خاورمیانه اینجاست
میانه‌ی خاور
و میانه‌ی باختر
آنجا که آب لوله‌کشی دولتی‌اش با خاوران و باختران هرگز در یک جو نمی‌رود

جایی که خورشید قرار بوده غروب نکند
اما غروب کرد
و آسمان بی‌ستاره را بر سر شهر گستراند

خدایا اینجا خاورمیانه است
مشت‌مان را فقط برای تو باز می‌کنیم
و این مشت‌های خالی را با خیال نان پر می‌کنیم
و با خیال عطر گندم و نان در مشت‌های‌مان، قلوه سنگ پنهان می‌کنیم
اینجا قلوه‌های سنگ
بعد از همه‌ی این سال‌ها
قلوه‌ی مردمی است که در قلب گورهای دسته‌جمعی خفته‌اند

خدایا
اینجا خاورمیانه است
بین زمین و زمان
بین زمین و آسمان
صندوق صدقات غرب و ستارگان هالیوود
وی‌اچ‌اس‌های اجاره‌ای بالیوود
جایی که زمین‌های بایر را باید بیل زد
تا چاه نفت سبز شود
تا شرکت‌های نفتی
برای ما خانه‌های شرکتی بسازند
و بشکه‌های خالی نفت را
برای استحمام بچه‌های‌مان
در میدان اصلی شهر قرار دهند

خدایا
اینجا خاورمیانه است
جایی که حتا وقتی به تو فکر می‌کنیم
مشغول فعالیت سیاسی هستیم
چرا که در این سرزمین خالی، در این سرزمین خیالی، عبادت تو نیز سیاسی محسوب می شود




اینجا خاورمیانه است
در خاورمیانه بر خلاف باقی مردم دنیا که گاهی دچار افسردگی می‌شوند، ما مردمی افسرده هستیم که گاهی دچار شادی می‌شویم.

پوریا عالمی

================================




اینجا خاورمیانه است
همه می‌دانند سیگار برای قلب ضرر دارد
اما وقتی اشک‌آور می‌زنند
با کمال میل
و آسوده و آرام
به قلب‌شان ضرر می‌زنند

 


اینجا خاورمیانه است
خاورمیانه یعنی
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است *





اینجا خاورمیانه است
در خاورمیانه
زن‌ها خرده‌فروش‌هایی هستند که با سی هزار تومان دست تو را می‌گیرند
و روی تخت می‌خوابند
و مردان
عمده‌فروشانی که با پانزده میلیون تومان
روی تخت می‌خوابند
تا کلیه‌شان را در دست تو بگذارند

===================================





اینجا خاورمیانه است
و ما در این میانه زیر خروار خروار
خروار خروار
خروار خروار غم
زیر خروار خروار فقر
زیر خروار خروار غم از درد
زیر خروار خروار درد از فقر
زیر خروار خروار عشق‌های پای مزار
زیر خروار خروار خرمای نذر پای مزار
زیر خروار خروار مزار بی‌نام و نشان
زیر خروار خروار بی‌نام و نشان بی‌مزار
زیر خروار خروار خرمای وارداتی بی‌نشان
زیر خروار خروار هسته‌خرمای مضافتی برای صادرات
زیر خروار خروار بیانیه با خط بد
زیر خروار خروار بیانیه با خط خوش
زیر خروار خروار بیانیه با خط بد و خط خوش برای دادن سرخط
زیر خروار خروار سرخط برای از رونوشتن خط
زیر خروار خروار سرخط برای از رونوشتن از غم
زیر خروار خروار خط زدن روی خط آدم‌ها
زیر خروار خروار خط زدن روی عکس آدم‌ها
زیر خروار خروار خط زدن روی اسم آدم‌ها
زیر خروار خروار دست‌خط برای رخت
زیر خروار خروار دست‌خط برای درآوردن رخت
زیر خروار خروار دست‌خط برای دوختن رخت عزا
زیر خروار خروار خبر
زیر خروار خروار بی‌خبری
زیر خروار خروار اخبار کذب محض
زیر خروار خروار خیار فرد اعلا
زیر خروار خروار بنگ
زیر خروار خروار تحلیل پای منقل
زیر خروار خروار غیرت در سرنگ
زیر خروار خروار فلسفه‌ی خمار
زیر خروار خروار گل خرزهره
زیر خروار خروار خار
زیر خروار خروار زهر مار
زیر خروار خروار کوپن کپک‌زده‌ی خوار و بار
زیر خروار خروار درد از فقر
زیر خروار خروار غم از درد
زیر خروار خروار فقر
زیر خروار خروار غم
زیر خروار خروار
خروار خروار
خروار
خر وار
خر وار مثل خر زیر بار
خر وار مثل خر
مثل خر زیر بار

مثل خر زیر خروار خروار بار
می‌خوابیم
اینجا خاورمیانه است
و در این میانه ما خراب
و در این میانه خواب
و در این میانه خر را بیاور و باقالی بار کن برادر من
دوباره بار خورده است
دوباره تاریخ ورق خورده است




اینجا خاورمیانه استاینجا خاورمیانه است
و شوخی بامزه‌ای وجود دارد که ما دروازه‌ی تمدن‌ها هستیم

ما دورازه‌ی تمدن‌ها هستیم
از شرق دور، محصولات چینی وارد ما می‌شود
و از غرب دور استانداردهای زندگی آمریکایی

 و موزه‌های اروپا، سال‌هاست که سرستون‌های این تمدن کهن را به تماشا گذاشته‌اند

=============================================


به خاطر فقر خودم نیست
که عاشق دختران ایلام نمی‌شوم
به خاطر این است که می‌ترسم
می‌ترسم پیش از آنکه در آتش عشق‌شان بسوزم
آن‌ها به خاطر فقرشان خودشان را به آتش کشیده باشند

آه!
از روی این نوشته بخوان!
ای مجری مجسمه‌ی برنامه‌های شبانگاهی!
با آن لبخند عاریتی
از روی این نوشته بخوان
بگو 
به مردم خاورمیانه بگو
به خاطر فقر خودم نیست
که عاشق دختران خاورمیانه نمی‌شوم
بگو به خاطر ترسم است
آه!
ای مجسمه‌ی مجری شبانگاهی!
بگو 
با آن لبخند نخ‌نما شده، بگو
ما نسل سوخته‌ایم
نسل جوانانی که عاشق دختران سوخته می‌شوند




خدا پدر این همه معلم را بیامرزد
و پدر ناظم‌ها
و پدر مدیرها
و پدر مربی‌های پرورشی
- که فکر می‌کردند ما بچه‌های پرورشگاهی هستیم -

چه خاطره‌های خوبی داریم از مدرسه
چه روزهایی
چه ماه‌هایی
چه سال‌هایی...
به به
یادش به‌خیر

یادش به‌خیر
بخاری نفتی که دود می‌کرد
و خط کشی که کف دست ما می‌شکست
و فحش ناموسی که از طرف کادر تربیتی مدرسه
نصیب خواهر و مادر دانش‌آموزان می‌شد

به به
یادش به‌خیر
چه قدر درس خواندیم و
چه قدر فحش یاد گرفتیم

به به
به به... چه عمری را خرج کردیم تا معلم‌ها سواد یاد بگیرند

هنوز هم یاد اول مهر که می‌افتم...
اصلا خدا پدر این آموزش و پرورش را بیامرزد که چنان پرورش‌مان داد
که هنوز هم که یاد اول مهر می‌افتم
از ترس...
از ترس
از ترس

به به
اول مهر است
آقا اجازه! به لطف شما،
آقا اجازه! از ترس شما،
آقا اجازه! وقت کلاس را نمی‌گیرم
خلاصه‌اش این‌که
ما شلوارمان را داریم خیس می‌کنیم

آقا اجازه؟
ما برویم به مدرسه...
منظورم این است که در مدرسه...
البته با اجازه‌ی مدیر محترم و ناظم و کادر دبیران و کادر تربیتی مدرسه
در آبریزگاه مدرسه
خودمان را خالی کنیم؟

آقا اجازه؟
بله... حق با شماست
خاورمیانه مهد تمدن‌ها است
ولی
گلاب به روی شما...
آقا اجازه؟
آقا...
آ...
آقا ریخت

پوریا عالمی
============================

چرا بیشتر آدم‌هایی که من دیده‌ام پاییز را دوست دارند؟ پاییز این فصل غم‌انگیز. فصل سرخ و زرد. فصل سوز. فصل تنهایی. فصل خیابان‌های خلوت، نیمکت‌های خالی.

1
پاییز فصل پوشیدگی است. در پاییز نه از گرمای آفتاب تابستان، ما خاورمیانه‌ای‌ها شاکی می‌شویم و نه به این خاطر که پوشش شخصی ما بخشی از عرف، قانون و هنجار عمومی و دولتی محسوب می‌شود و نمی‌توانیم آن را کم و زیاد کنیم، می‌نالیم.
در پاییز مشکل پوشش‌مان مثل زمستان هم نیست که کلاه کاموایی بر سر بگذاریم، پالتو کیپ تن بپوشیم یا پاچه‌ی شلوارمان را در چکمه فرو کنیم و دیگران را به زحمت بیندازیم. هم آنان را که ما را می‌بینند هم آنان را که دوست ندارند دیگران ما را ببینند.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که برای انتخاب رنگ لباس به مشکل بیفتیم. که رنگ روشن و شاد بخشی از جامعه را غمگین می‌کند. و این بخش از جامعه برای اینکه شاد شود حاضر است دیگران را غمگین کند.
اما پوشش پاییز پوشش ساده‌ای است. بارانی و چتر. شال و کفش ضد آب. رنگ خیلی تند و زننده‌ای هم توی لباس‌های پاییزی نیست که دل و دین و عقل و هوش کسی به آب برود.

2
پاییز فصل تنهایی است. در پاییز نه از کسانی که کنار جاده تابلوی اجاره – ویلا دست گرفته باشند خبری است، نه از شور و شر و انرژی بی‌حد و حصر تابستان که تو را تا کناره‌های دریا بکشاند. دریایی که کناره‌اش حریم محافظت‌شده‌ای دارد که بیش از آن‌که نگران جان مردم کناره باشد، مردمی که می‌خواهند تنی به آب بزنند یا روی تخته‌سنگی بنشینند و به دریا نگاه کنند، نگران دوری و نزدیکی و فاصله‌ی بین آدم‌هاست.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که برف کوچه و خیابان را پوشانده باشد و آدم‌ها در خانه‌ها بمانند و کنار هم دست‌هاشان را با آتش شومینه و بخاری گرم کنند و صدای خنده‌شان از پنجره‌های کیپ به خیابان بیاید.
در پاییز سر در گمی بهار را هم نداریم که شب‌ها رو تمام نمی‌شود و برای پر کردن این شب‌ها باید بسیار نقشه‌ها کشید که نقشه‌ها پاستوریزه باشد و شب‌ها استرلیزه.
اما پاییز ساده است. پالتو را تن می‌کنی و چتر را دست می‌گیری. دست دیگر را در جیب فرو می‌کنی و در خانه را باز می‌کنی و به خیابان می‌زنی. نه شری، نه شوری، نه خطری که منافی عادات عرفی معین و مشخص و مدون شهری باشد.

3
پاییز فصل هوای دونفره نیست. در پاییز نه از روزهای کشدار گرم و شب‌های بی‌پایان تابستان خبری است که برای پر کردنش نیاز به نفر دومی داشته باشی. نه روزها آن‌قدر دوام دارد که برای پر کردن آن به نفر دومی فکر کنی.
در پاییز مشکل زمستان هم نیست که سرما از بیرون بزند و استخوانت را بترکاند و تنهایی‌ات را به رخت بکشد. که سرمای دست‌هات را به رخت بکشد.
در پاییز شوق شکفتن بهار هم نیست که آدم را سر در گم کند که این شعرها را برای چه کسی بخواند؟ که این گل‌ها را نشان چه کسی بدهد، که عیدی و هفت سین و تخم مرغ رنگی سال نو را برای چه کسی آماده کند.
اما پاییز ساده است. یک لیوان چای ساده و یک فنجان قهوه. یک شیرینی خشک از قنادی شیرینی فرانسه خیابان انقلاب. و پیاده گز کردن کوچه‌ها. تا رسیدن به میزی خلوت در کافه‌ای دنج.

4
پاییز همین است. برای آن‌ها که سرشان بیهوده برای معضلات شهری و اجتماعی درد می‌کند و برای همین جوانان را به دردسر می‌اندازند، دردسری ندارد. آن‌ها می‌توانند تمام روزهای پاییز را بی‌آنکه احتمال بدهند در خیابان‌ها و کافه‌ها و خانه‌ها جرمی به وقوع بپیوندد در خانه بمانند.
پاییز همین است. وقتی در خیابان راه می‌روی احساس جرم نمی‌کنی. حالا این حرف‌های من به کنار، صدتا دلیل شاعرانه و عاشقانه و عارفانه، دیگران می‌توانند بیاورند که چرا پاییز خوب و دوست‌داشتنی است. من فکر می‌کنم پاییز به این دلیل فصل مورد پسند ما خاورمیانه‌ای‌هاست که احتمال دخالت دیگران در زندگی ما از باقی فصل‌ها کمتر می‌شود. که تنهایی تو در خیابان به رسمیت شناخته می‌شود. که آدم دردسر زیادی ندارد برای از سر گذراندن مهر و آبان و آذرش.

5
مگر اینکه... مگر اینکه هوا ابری شود و نم بارانی بزند و هوا دونفره بشود و تو یادت برود که نشسته‌ای و هزار دلیل آورده‌ای که چرا "پاییز فصل مردم خاورمیانه است" و مثلا در هر جمله یادداشتی که نوشته‌ای، انتقادی اجتماعی مطرح کرده‌ای... که این همه صغری کبری چیده‌ای که تا چایی‌ات سرد نشده، هوای دونفره از سرت بپرد.
پوریا عالمی
===============================
اینجا خاورمیانه است
برای خندیدن در خاورمیانه
شاعران شعر می‌گویند

مثلا یکی‌شان همین چند روز پیش گفت
"غم تو آتش است
و جنگل ابر چشم‌های من خیس است
و شاید بخندی
ولی در خاورمیانه جنگل ابر هم آتش می‌گیرد"

اما ما نخندیدیم
برای‌مان روشن شده بود
در خاورمیانه
خشک و تر با هم می‌سوزد



====================================
تن تو خاورمیانه است
دیگران در هوس نفت در سرزمین پهناور تو چاه حفر می‌کنند
و من در حسرت زیتون لب‌هایت
قرن‌هاست که سراب می‌بینم

ا

==========================
بیا و آن‌قدر خوب باش که بمانم برای فردا این فاجعه‌های روزمره‌ی خاورمیانه را تیتر یک کنم یا لبخند تو را.

پوریا عالمی
==============================






















+ نوشته شده در 12:6 توسط ....................................
پنجشنبه سی ام تیر 1390
غمگین که باشی
فرو می‌ریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.

عباس معروفی

==============================




نیاز به یک کلمه دارم

کلمه‌اى که مرا از روى زمین بردارد

من مثل ساعتی مریضم
و به دقت درد می کشم
سکوت ، تانکی ست
که برزمین فکرهایم می چرخد و
علامت می گذارد
ازروی همین علامت ها دکتر
نقشه جغرافیایی روحم را روی میز می کشد
و با تاثر دست بر علامت ها می گذارد:
"چه چاله های عمیقی"

شهرام شیدایی
============================
فروردین من باش!
می‌خواهم
پیراهن‌ات را درو کنم. . .


علی اسداللهی
================================
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامون‌ات را
فقط به‌خاطر تو می‌خواستم
چه‌قدر برای این شهر غریب، نوشتم
و تو را پس نداد...


- حسین نوروزی
====================================

به این روزها بگو
به احترام بودن‌ات
بایستند.

به این ساعت‌ها بگو
آهسته‌تر بروند،
می‌خواهم کنار دست‌های‌ات
مقبره‌ای بسازم
و تمام ابرها را،
از تمام پاییزها
تمام گنجشک‌ها را،
از تمام درخت‌ها
به صبح ِ این خانه بیاروم،
ساعت را کوک کنم و
در انتظار «صبح ‌بخیر» ِ تو
دراز بکشم..

..مریم ملک‌دار..
================================
لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي است.
...
عباس كيارستمي
=================================ای بازی زيبای لبت بسته زبان را

زيبايی تو کرده فنا فن بيان را

ای آمدنت مبدا تاريخ تغزل

تاخير تو بر هم زده تنظيم زمان را

نقل است که در روز ازل مجمع لالان

گفتار تو را ديده و بستند زبان را !

عشق تو چه دردی است که در منظر عاشق

از تاب و تب انداخته حتی سرطان را

کافی است به مسجد بروی تا که مشايخ

با شوق تو از نيمه بگويند اذان را

روحم به تو صد نامه نوشت و نفرستاد

ترسيد که ديوانه کنی نامه رسان را

خورشيد هم از چشم سياه تو می افتد

هر روز اگر طی نکند عرض جهان را

يک عمر دويدند و به جايی نرسيدند

آنانکه به دستت نسپردند عنان را

بر عکس تو می گريم اگر با تو نباشم

تا خيس کنم حداقل نقش جهان را !
غلامرضا طریقی
==================================
هزار شاخه در هم
و نور وحشی ماه
عبور می کند از تن
به گرد بستر نمناک شب
-شبی وحشی-
صدای تند نفسها
حریص و آشفته

کبود جاری باران
مرور درد همیشه
سکوت و وحشت بستر
و سطر آخر قصه

نهیب زوزه ی گرگی گرسنه از سر درد
میان خالی بی انتهای سینه من
هزار شاخه در هم
و نور وحشی ماه‬
=================================چه فایده من اگر

زیباترین شعرهای عالم را بسرایم

و تو با حجب و حیایی دخترانه

فقط بگویی: خیلی قشنگ اند!

وقتی كه چشمهای تو ...

قشنگتر از شعرهای من هستند

و من هیچ وقت نتوانسته ام

چشم در چشم تو بدوزم و بگویم:

خیلی قشنگ اند..!


- کریم شفایی
===============================
خواب دیده ام
مرا
چون کودکی شش ماهه
عزیز می‌داری...


- عباس کیارستمی
=============================
ببرید ز من ، نگار همخانگی ام
بدرید به تن ، جامه فرزانگی ام

مجنون به نصیحت دلم آمده است
بنگر به کجا رسیده دیوانگی ام

ابوسعید ابوالخیر
============================

























+ نوشته شده در 15:32 توسط ....................................
پنجشنبه سی ام تیر 1390
بیراهه رفته بودم آن شب
دستم را
گرفته بود و می کشید
زین پس
همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت

آقامون حسین پناهی

=======================



دستهای گرم تو

کودکان توامان آغوش خویش
                    سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
 
              غم نان اگر بگذارد.


***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
                       با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد

غم نان اگر بگذارد.

***
چشمه ساری در دل و

                آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و|

         فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی

قصه ها می توانم کرد

              غم نان اگر بگذارد.



(احمدشاملو)

================================



 
یادم نمی آید
آخرین بار کی بود
که نفس کشیدیم
خندیدیم
آب خوردیم
دویدیم…
 
تنها می دانم که روزهاست
در سرزمینی دراز کشیده ایم
که دو کرکس خیره
در آسمان دارد… 
 
 
 
 
 
 
 
 

امین شاهنده

=============================




گاهی آنقدر سردم

که تمام رودهای جهان

در چشمانم یخ می زنند

گاهی آنقدر معتدل

که تا خنده هایم در آینه آفتابی می شوند

چشمانم غرقم می کنند

گاهی آنقدر گرم

که آتش خانه می تواند

از دامن من بالا بگیرد



منيره حسيني

========================




تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامون‌ات را
فقط به‌خاطر تو می‌خواستم
چه‌قدر برای این شهر غریب، نوشتم
و تو را پس نداد...


- حسین نوروزی
==============================
آخر بدمد صبح امید از شب من
آخر نه به‌جایی برسد یارب من ؟

یا در پای‌ت فکنده بینم سر خویش
یا بر لب تو نهاده بینم لب من


فخرالدین عراق. رباعیات
==============================

اوّلین حادثه دیدنت بود ... دومی دوست ‌داشتنت ... بعد از آن حادثه ای رخ نداد !! ...

[پژمان الماسی نیا]
==========================
چشم های تو ادامه ی تمام شعر هایی است که سروده نشده اند ...

[ميـلاد مفـرد]
===========================
از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

ابوسعید ابوالخیر
==============================
مي بوسمت
بدون سانسور
و مي گذارمت تيتر درشت روزنامه

آن جا كه حروفش را
بي پروا چيده اند
خبر هايش را محافظه كارانه

و من هميشه
زندگي را آسان گرفته ام
عشق را سخت.


- زنده یاد سروناز سیدی
============================
سفر چرا
وقتی تو نزدیک‌تری از من به لب‌هایم
دورتری از بوسه‌ای
که نمی‌نشیند روی لب‌هایم

محمود درويش
ترجمه از: محسن آزرم
===============================
به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچ کاری هم نمیشود کرد. نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید.
همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند،
‏میخواهد پر بکشد

عباس معروفی
==========================================




































+ نوشته شده در 15:24 توسط ....................................
سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390
و برای بار دوم چشم در ساعت دوخته ایم
دوبار دست همدیگر را فشرده ایم
دیگر کاری برای انجام نمانده است
دلمردگی این دو ساعت ما را کشت

مرگ عشق - نزار قبانی

========================



 

از سفر که رسیدم خوابیدم

خوابِ نوری را دیدم

شبیهِ گیاهی که نامش را نمی‌دانم

نوری که قد می‌کشید مُدام

شبیهِ آفتابگردان

 

دست از سرِ خواب برنمی‌داشتند

شهرهای بی‌‌خانه

خانه‌های بی‌اتاق

اتاق‌های بی‌تخت

تخت‌های بی‌خواب

 

به سفر که می‌روم صداهای عجیبی می‌شنوم

کلمه‌ها کودکند هنوز

بازی می‌کنند و قایم می‌شوند جایی

 

این سفر یاد گرفتم

که دستِ ابر را هم باید خواند

 

دیدم چاره‌ی دیگری ندارد ساحل

موج‌‌ها خانه‌ی دیگری ندارند جز ساحل

موج‌ها خودِ ساحل‌اند

وقتی خیالِ دریا به سرش می‌زند

 

دنیا که دست برنمی‌دارد از بچّه‌بازی

از جا بلند شوید و

دستش را بگیرید و

ببریدش توی تخت‌خواب

 

امروز که گذشت

فردا را چه کنیم؟

آدونیس

======================



شما ندیده‌اید
وقتی آسمان میهنی آن‌قدر پایین می‌آید
که هی باید خم شد و زانو در بغل گرفت
آدم چقدر خواب رقص می‌بیند
من هر چه بگویم / فکرش را هم نمی‌کنید
وقتی کاسه‌ای زیر نیم کاسه هست
آدم آینه را فراموش می‌کند
شانه را فراموش می‌کند

و من هر چه بگویم
مثل کوبیدن آب در هاون است

قدم زدن با سگی از نژادی اصیل
ارزانی‌تان باد
ما هم در سایه‌ی پوتین و باتوم
گرم می‌کنیم
----------- بازار خواب هر چه کبوتر و ساقه‌ی زیتون را


ابراهیم رزم‌آرا

==================================


باید منتظر بمانیم تا چایی دم بکشد هنوز کلمات از لب های ما به جنگ تقدیر و حقیقت و صبح های روشن نرفته اند صبح هایی که کسی را دوست داریم چایی زودتر دم می کشد و صبحانه خیلی زود آماده می شود.

هیچ کسی تیره بختی ما را باور نکرد حتی آنانی که در دو قدمی ما با تعجب ما را نگاه می کردند و برای فراموشی و تیره بختی ما مدام گلی را بو می کردند آن قدر گل را بو کرده بودند که گل پلاسیده بود .

چای دم کشید ، چایی را نوشیدیم ، آیا اتفاقی افتاد : نه گفتیم صبحی دیگر به عمر ما اضافه شد

احمدرضا احمدی

================================



همین که باشی
همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو
با تو بمیرم
یا بخندم؟

عباس معروفی

==========================================






ما می‌میریم
  تا شاعران بیمار شعر بگویند
 " ما می‌میریم " بازی قشنگی است
  وقتی مادر پوتین افسر جوان را لیس می‌زند
  و روزنامه‌ها هِی عکس پدر را می‌نویسند
                                                    کنار آدمهای ِمهم
  هر شب هزار بار عروس می‌شود
  و خواهرم هزار بار جیغ می‌زند
  هزار بار بازی قشنگی است
  " کارگران ساعت یازده احساساتی می‌شوند."
 
  فردا همه به خیابان می‌ریزند 
  آواز می‌خوانند
  می‌رقصند
  و البته شعار می‌دهند
  ما می‌میریم
   تا عکاس " تایمز" جایزه بگیرد. 



الیاس علوی
========================
می‌توانستم این کنم یا آن کنم،
اما چون کاجی تنها در دشتی بیکران در خود زیستم.
اکنون چه؟
مهی خاکستری در پیرامونم...

- آنا آخماتووا
======================

هنوز بوی عاشقی می دهم.
بوی کاج.
عطر یاس.

ابرها هنوز

از رویاهایم می گذرند.
پرنده،تو،بادبادک،
من می شوند.

بعد تکه تکه،پراکنده، می روند.
هنوز بوی عاشقی می دهم
اما ،دیگر هیچ کجا،
کسی منتظرم نیست!





رضا کاظمی
=================
آرزویم مردن در صدای تو بود
یا رفتن با صدایت
یا خاموش شدن در صدایت
صدای تو چون باد گذشت
و من به دامن تاریکی
آویخته ام


بیژن جلالی
=====================
حواس ام هست
من دشنام ها خورده ام
اما هرگز مزاحم یک مور خسته ام نبوده ام
من

تهمت خورده ام
اما هرگز مزاحم یکی گزنده نبوده ام

سید علی صالحی
=====================

لا به لای دست‌هايت گم شده‌ام
دلتنگ نباش
آنقدر گمم
سر در گمم
که هیچ کس نمی‌يابدم
در نمی‌يابدم
جز دست‌های خودت!



- نسترن وثوقی
=========================

با لب‌هام ...

روی چشم‌هات ...

علامت تعجب بگذارم ...

که هر وقت علامت خطر دید ...

دلش بوسه بخواهد ؟!...

[عباس معروفی]
==================

در راه
آنچه من می بینم
ماندن دریاست ،
رستن وازنورستن باغ است ،
کشتن شب به سوی روز است ،
گذرا بودن موج وگل و شبنم نیست .
گرچه ما می گذریم ،
راه می ماند .
غم نیست .

(اسماعیل خویی)
=========================

رود اشکم که به دریاچه ی غم می ریزد

خوابم از حالت چشم تو به هم می ریزد

گریه ام مثل خودم مثل غمم تکراری ست

بسته ی خالی قرصم پُر ِ از بیداری ست

بسته ی خالی یک پنجره در دیوارش

بسته ی خالی یک زن وسط ِ سیگارش

بسته ی خالی خورشید ِ به شب تن داده

بسته ی خالی یک خانه ی دور افتاده

بسته ی خالی یک عاشق جنجالی تر

بسته ی خالی یک صندلی خالی تر!

بسته ی خالی تبعید که در سیبت بود

بسته ی خالی پاییز که در جیبت بود

مرگ، پیغام تو در گوشی خاموشم بود

بسته ی خالی قرصی که در آغوشم بود

قفل بودم وسط تخت به زندانی که...

زدم از خانه به کوچه به خیابانی که...

دور دنیای تو هی آجر و آهن چیده

همه ی شهر در آن عق شده و گندیده

از شلوغی جهان، حوصله اش سر رفته

همه ی شهر دو تا پا شده و در رفته

بوق ماشین و سر ِ گیج من و کوچه ی هیز

دلم آشوب شده از خودم و از همه چیز

فکر یک صندلی پُر شده توی اتوبوس

فکر گل های پلاسیده ی ماشین عروس

زن که در چادر ِ مشکیش به شب افتاده

بچه ای خسته که از راه، عقب افتاده

مغز درمانده ی خالی شده ی بی ایده

مرد با عقربه ی روی مچش خوابیده

منم و زندگی ِ پُر شده با تصویرم

یک شب از خواب بدت می پرم و می میرم

منم و عکس مچاله شده در دستی که...

منم و عشق که خوردیم به بن بستی که...

خانه با سردی دیوار هماغوشم کرد

از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد

قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود

جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود

جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها

جسد زل زده به چشم ِ تر ِ آدم ها

جسد خاطره هایی که کبودم کردند

مثل سیگار به لب برده و دودم کردند

جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد

جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد

جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت!!

بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت

جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی

با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی

با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است

در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است

در شبی از تو و کابوس تو طولانی تر

در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است...

 

 


از : فاطمه اختصاری

======================
می‌رسد به‌گوش
آواز مویه‌ی نیشابور از بیشه عراق
شیون اندیشه بر انبوه بی‌خردی
سرگشتگی اسپندعاشق
نغمه‌ی دستان جادو ز افسون خرافات سیاه
و تابوت پندارهای سارا
در سرزمین نادانی
به‌ خاک سپرده شد

پیمان پورشکیبایی..چشم زاگرس گریان..انتشارات آشاینه کتاب
=========================
تو به اندازه‌ی شهرم زیبایی
و شهرم به اندازه‌ی تو
تلخ و غم‌انگیز

ناظم حکمت
=====================

سوت بزنید

همان که سر از سنگر بیرون می‌کشد

دوست ماست

همان که شما او را می‌کشید.

 

ای عکس‌های من به چه درد می‌خورید

از ما کدام یک عاشق‌تر است

او که به خاطر یک سوت مرده است

یا من که به خاطر او می‌میرم.

 

ای عکس‌های تمام قد

شما از من یادگارید

یا من یادگار شمایم

دارم پیر می‌شوم

دارم پیر می‌شوم

رفیق مرا از روی زمین بردارید

                             عکس‌های من!‌

شمس لنگرودی

==========================

خاتون ما پنج حرف داشت

ولی
حرف نداشت


طهران، خيابان جمهوری - احمد حسینی

========================

اين روزها


خبر تنهايي ام را گرفته اي؟

شنيده اي؟

يك مرد خانه اش را حبس كرده و

منتظر يك حركت انتحاري از سمت توست


همسايه ها هر روز مشكوك تر مي شوند

هر روز از درزهاي در بويي از اين مرده مي برند

سر روي اين تيغه مي گذارند و

صداي نفس هايم را ...

نكند همه از من بريده اند ؟



منيره حسيني

==================

اگر هم از من کلامی نشنیدید خیال نکنید من مرده‌ام

من شاید آشیانهٔ پرنده‌گان در باد را فراموش کرده‌ام.
اما هنوز زنده‌ام
نان گرم را سجده می‌کنم
تو خواهی گریست
اگر بگویم روزهایی - صبحهایی قبل از طلوع
قلبم به فرمان نیست
و بوی نان داغ پیوند مرا با زنده‌گی قطع می‌کند
ساعتهای ناامیدی را به خرمالوهای خام
در پاییز می‌سپارم
و خودم آراسته و تندخو تو را به یاد می‌آورم
که در فرودگاه زمین را نگاه می‌کردی
آسمان را نگاه نمی‌کردی
عمر عبث هنگامی بود که پرنده‌گان در سرما
پر زدند، من ماندم و دو سه سبد پرتقال
که طاقت سرما و برف را نداشتند
همان سال که عشق تو بر پنجره‌ها
و کنده‌های هیزم تایید
طاقت زنده ماندن نداشت
هراس داشتم این صدای سازی
که باد به خانه‌ام آورده بود ساعتی دیگر
تمام شود
به یاد ندارم که صدای ساز به پایان
رسید
می‌دانستم همسایه با ملاطفت مرا فراموش می‌کند
به باد سرسام‌آور و بی‌رحم
خواهد سپرد
چه باد تلخی بود
تو صبحانه‌ات را بخور
وقت پرواز هواپیما رسیده است.

احمدرضا احمدی

=========================

هوا هوای احتیاط است

و شک میان دو و سه
شعبان‌های علاف
و جام‌جمی که رستم را از فارسی قلم گرفت
پای دسته‌گل‌های بر عکس
لای اوراد و عزائم
جای جن و خانه‌های خراب
دیوارهای یک‌ریز
و سقفی که هوای آغوش و زلزله داشت

هوا هوای دربند است
و تمشکی که یک تیغ
حافظه را به قرمز می‌برد
کوچه را به خشخاش تن‌به‌تن
به افیونی که توی هواست
در میردامادی که از پریای ویژه و خط‌خطی
به سرعت اتفاق رد می‌شود

هوا هوای مردودی‌ست

از هوای پس
تا گذر دل‌گشا در بست!
تا زخم تمشک را از شمران و طعم قهوه را از هوای توپخانه به اتاق‌ام ببرم
و پیش از زلزله و هق‌هق
پای پیاده سقف‌ام را بغل بگیرم

گراناز موسوی

==============================

ار کشتن من دو چشم مست‌ت خواهد

شک نیست که طبع بت پرست‌ت خواهد

ترسنده از آن‌م که اگر بر دست‌ت
من کشته شوم که عذر دست‌ت خواهد

ابوسعید

==========================

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

یک دلبرما به که دوصد دل بر ما

نه دل برما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

ابوسعید

==========================

دره‌ها گلوله خورده‌اند

جنگل گلوله خورده است
خون همین حالا دارد
در انارها جمع می‌شود

من اما
بر تپه‌ای نشسته‌ام
بهمن کوچک دود می‌کنم...

گروس عبدالملکیان

=============================

خدايا

مادرم نابيناست
كمكش كن،اشتباهی ...
سر يک كوچه ی خلوت ننشيند

رسول ادهمی

===========================

از کندن کوه منصرف شد

مشغول دل کندن است فرهاد. . .

ابراهیم اکبری دیزگاه

============================

پيراهن نگاه مرا مکش از پشت

که بر مي گردم
و بي خيال عزيزهای مصری و يعقوب های چشم به راه
چنان به خود مي فشارمت
که هفتاد و هفت سال تمام
باران ببارد و گندم درو کنيم..!

==================================

چهار فصل

کامل نیست

هوای تو
هوای دیگریست...



- حسام الدین مقامی کیا

=============================






























+ نوشته شده در 0:52 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390
لبخند مي زنم
بي دليل
عشق مي ورزم
بي تناسب
زندگي مي كنم
بي خيال
مدتي است.
...

عباس كيارستمي

==========================


شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است

سید علی صالحی

===========================


حسن بدکان نشست، عشق پدیدار شد
حسن فروشنده گشت، عشق خریدار شد
خلوت دل چون ز دوست پر شد و پر کرد پوست
واقعه انبوه گشت داعیه بسیار شد
آمد و شد در گرفت از چپ و از راست دوست
دل به تماشای او بر در و دیوار شد
پرده ز رخ دور کرد، شهر پر از نور کرد
دیدن او سهل گشت، دادن جان خوار شد
در دو جهان ذره‌ای بی‌هوس او نماند
از همه ذرات کون او چو خریدار شد
حسن که شایسته بود بر زد و بر تخت رفت
عشق که دیوانه بود سر زد و بردار شد
بر تن من بار بست حسن چو نیرو گرفت
بر دل من زور کرد عشق چو در کار شد
صورت لیلی‌رخی صبح چو در دادمی
فتنه در آمد ز خواب، عربده بیدار شد
دل در غارت گرفت، ترک عمارت گرفت
تا چه خرابی کند؟ عشق چو معمار شد
هر چه بجز یاد او قیمت و قدری نیافت
هر چه بجز عشق او پست و نگونسار شد
از دل من عشق جست نقش دویی چون بشست
شب همه معراج گشت، رخ همه دیدار شد
من چو ز من گم شدم، غرق ترحم شدم
دوست مرا دوست داشت، یار مرا یار شد
گر چه جزین چند بار فتنه‌ی او دیده‌ام
بنده‌ی این بار من، کین همه انبار شد
اوحدی از دست عشق تا قدحی نوش کرد
رخ به خرابات کرد، رخت به خمار شد

اوحدی مراغه ای

===================================


دالان های بی پایان خاطره
درهایی باز به اطاقی خالی
که در آن تمام تابستان ها يکجا می پوسند
آنجا که گوهرهای عطش از درون می سوزند
چهره ای که چون به یادش می آورم محو می شود
دستی که چون لمس می کنم تکه تکه می شود
مویی که عنکبوت ها در آشوب
بر لبخندهای سالیان و ساليان گذشته تنيده اند

اوکتاويو پاز

===========================


ميان كتاب هايي كه مي خرم و ديگر نمي خوانم
همان جا بمـــان و اصـــــــِرار مكن
دنـيا خود به تـــو مي فهماند كه
چه جور جـــايي ست...

سعيد عقيقي/از سر بي حواسي

=============================


از روزی که گلوی تو را بریدند
بلقیس
ای زیباترین وطن
انسان نمی‌داند این‌جا چه‌گونه باید زیست؟
انسان نمی‌داند این‌جا چه‌گونه باید مرد؟

نزار قبانی

=============================



دوستت می‌دارم
در فاصله‌ی این عشق و آن عشق
در فاصله‌ی زنی که خداحافظی می‌کند
و زنی که از راه می‌رسد
این‌جا و آن‌جا
دنبال تو می‌گردم...

هر اشاره‌ای
انگار
به چشم‌های تو می‌رسد


نزار قبانی

=================================



محبوب من!
من تنهایم بی تو
هیچ کاری نمی‌توانم بکنم
دیگر شعر هم نمی‌توانم بنویسم
و این تنهایی تلخ است
تلخ مثل نگاه نوازنده‌ای که
با دست‌های بریده به پیانو می‌نگرد. . .


رسول یونان

===========================





هي پشت اين گوشي

هاي و

هاي و

هاي

روي هر بوق

انگشتي ست

كه جاي شماره گريه ام را مي گيرد

حواست به بي تابي ِ آغوشم هست ؟

- چقدر مشغولي عزيز ! -


منيره حسيني

==============================



بار های گفته ام
این شهر بهار ندارد
باغ ندارد
بهار نارنج ندارد
و اگر آدم دلش بگیرد
دردش را به کدام پنجره بگوید
که دهانش پیش هر غریبه ای باز نشود؟

لیلا کرد بچه

============================




ری‌را ...!
همگان به جست‌و جوی خانه می‌گردند،
من کوچه‌ی خلوتی را می‌خواهم
بی‌انتها برای رفتن
بی‌واژه برای سرودن ...

و يادهای سالی غريب
که از درخت گفتن
هزار بوسه‌ی پاسخ می‌طلبيد !‏

سید علی صالحی

===========================




پير رياضت ما عشق تو بود، يارا
گر تو شکيب داري، طاقت نماند ما را
پنهان اگر چه داري چون من هزار مونس
من جز تو کس ندارم پنهان و آشکارا
روزي حکايت ما ناگه به گفتن آيد
پوشيده چند داريم اين درد بي‌دوا را؟
تا کي خلي درين دل پيوسته خار هجران؟
مردم ز جورت، آخر مردم، نه سنگ خارا

اوحدی مراغه‌ای

============================


همه ي آسمان روز
با فقري زيبا همچون كف يك دست
مرا تاجگزاري كرده ست؛
چراكه بر دردي شاهي كردم

بیژن الهی

=========================




خاطره‌ای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی.
سرستیز با آن ندارم، توانش را نیز:
برایم شادی است و اندوه.
در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگین‌تر از آنی خواهد شد که داستانی اندوه‌زا شنیده است...

- آنا آخماتووا

=========================



وقتی نیستی كه هیچ
وقتی هستی دو وقت دلم می گیرد
یكی وقتی با "بله" جواب می دهی
یكی وقتی "شما" صدایم می كنی
چگونه صدایت كنم كه با "جانم" جواب دهی؟
و "تو" صدایم كنی؟
می گویی:خودت هم همیشه "شما" صدا می زنی مرا!!
می گویم : وقتی می گویم "شما" منظورم تویی و تمام خوبی هایت
من كه غیر از تو خوبی ندارم
وقتی با منی
بگویی "ما" یا "شما" فرقی نمی كند

رسول عاصمی

==========================




خط فقر

جایی ست میان ِ
بود و نبود تو

جایی ست میان ِ
دار و ندار من

===========================



دردهايم را به كوه گفتم

درد هايت در دل كوه پيچيد



و غار دهاني ست


كه تا اين درد مشترك را فرياد نزند

بسته نخواهد شد


منيره حسيني

===========================



مثل میوه‌ی افتاده‌ای دلتنگم
میوه‌ای که درخت‌اش را
بریده و برده‌اند. . .

شمس لنگرودی

=======================





نفس هايت را

پُـک می زنم !

ريه هايم

غرق بوسه می شوند...



- نغمه افشار

===========================



مفرد عزای قتل ِ مثنّا گرفته‌بود
یعنی دل از تجمّع ِ تنها گرفته‌بود

ماهی شدم: تفنّن ِ عیدانه‌ی شما
تُنگی برام معنی دریا گرفته‌بود

هی جیغ می‌کشید : رها‌ شو..برو...بمیر،
دیوانه‌ای که توی سرم جا گرفته‌بود

هی...ها...هوا...دهان به دهانم نفس نداد
بد‌جور بغض راه ِ هوا را گرفته‌بود

خرمای روز ِ ختم ِ مرا پخش کرده‌بود،

نخلی که روی سینه‌ی من پا گرفته‌بود!...

=================================








جامی

نَفَحاتُ وَصلِکَ اَوقَدَت، جَمَراتُ شَوقِکَ فِی الحَشا
ز غمت به سینه کم آتشی، که نزد به سینه کما تشا

تو چه مظهری که زجلوه ی، تو صدای صیحه ی قدسیان
گذرد ز ذُروه ی لامکان، که خوشا جمال ازل خوشا

همه اهل مسجد و صومعه، پی ورد صبح و دعای شب
من و ذکر طلعت و طرّه ی، تو مِنَ الغَداهُ اِلَی العَشا

ز کمند زلف تو هر شکن، گرهی فکنده به کار من
به گره گشایی لعل خود، که ز کار من گرهی گشا

دل من به عشق تو می نهد، قدم وفا به ره طلب
فَلَئِن سَعا فَبِهِ سَعا وَ لَئِن مَشا فَبِهِ مَشا

به تو داشت خو دل گشته خون، ز تو بود جان مرا سکون
فهَجَرتَنی و جَعَلتَنی مُتِحَیّراً مُتِوَحّشاً

چه جفا که جامی خسته دل، ز جدایی تو نمی کشد
قدم از طریق جفا بکش، سوی عاشقان جفاکش آ




صحبت لاری

لَمَعاتُ وَجهِکَ اَشرَقَت، و شعاع طَلعَتِکِ اعتلی
ز چه رو اَلَستُ بِربّکم، نزنی؟ بزن! که بلی! بلی!

به جواب طبل الست او، ز ولا چو کوس بلا زدم
همه خیمه زد به در دلم، سپه غم و، حَشَم بلا

من و وصف آن مه خوبرو، که چو شد صلای بلا بر او
به نشاط و قهقهه شد فرو، که اَنَا الشّهید بکربلا

چو شنید ناله ی مرگ من، پی ساز من شد و برگ من
فَمَشی اِلَیّ مُهَرْوَلا، و بَکی عَلیّ مُجَلْجَلا
ٌ
چه شود که آتش حیرتی، زنی ام به قله ی طور دل
فَسَکَکتَهُ و دَکَکتَهُ، مُتَدَکدُکاً مُتَزَلزِلا

پی خوان دعوت عشق او، همه شب ز خیل کروبیان
رسد این صفیر مهیمنی، که گروه غمزده الصّلا

تو که فلس ماهی حیرتی، چه زنی ز بحر وجود دم
بنشین چو صحبت و دم به دم، بشنو خروش نهنگ لا



طاهره ی قرّةالعین

جَذَباتُ شَوْقِکَ اَلْجَمَت، بسَلاسِل الْغَمِ وَالْبَلا
همه عاشقان شکسته دل، که دهند جان به ره بلا

اگر آن صنم ز ره ستم، پی کشتنم بنهد قدم
لقد اِستَقامَ بسَیفِهِ فَلقد رَضیتُ بما رَضی

سحر آن نگار ستمگرم، قدمی نهاد به بسترم
فَاِذا رَأَیْتُ برَبّکُم، طَلَعَ الصّباحَ کَاَنَّما

نه چو زلف غالیه بار او، نه چو چشم فتنه شعار او
شده نافه ای به همه ختن، شده کافری به همه ختا

تو که غافل از می و شاهدی، پی مرد عابد و زاهدی
چه کنم که کافر و جاحدی، ز خلوص نیت اصفیا

به مراد زلف معلّقی، پی اسب و زین مُغَرَّقی
همه عمرْ کافر مطلقی، ز فقیر فارغ بی نوا

تو و ملک و جاه سکندری، من و راه و رسم قلندری
اگر آن خوش است تو در خوری، و گر این بد است مرا سزا

بگذر ز منزل ما و من، بگزین به ملک فنا وطن
فاذا فعلت بمثل ذا، فلقد بلغت بما تشا

هله ای گروه امامیان! بکشید ولوله را میان
که ظهور دلبر ما عیان، شد و فاش، ظاهر و برملا

گرتان بود طمع بقا، ورتان بود هوس لقا

ز وجود مطلق مطلقا، بر آن صنم بشوید لا

===================================




ساقي ميخانه‌ي بزم الست
ريخت به هر جام چو صهبا ز دست
ذره‌صفت شد همه ذرات پست
باده ز ما مست شد و گشت هست

از اثر نشئه‌ي صهباي من

طاهره قره العین

========================



در اطراف خانه‎ی من

آن کس که به دیوار فکر می‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگین
و آن که به جستجوی آزادی‎ است
میان چاردیوار نشسته...



 گروس عبدالملکیان
===========================

به چه دل بسته بودم؟

آن روزها
حرف می‌زدم
از رویاهایم می‌گفتم
رویاهای من چه بود؟
چه داستانی بود که با صدای بلند تعریف می‌کردم
می‌خندیدی

فکر کن
گمان می‌کنم
هست

چیزی هست
که اگر به خاطر بیاوری
حال من ‌خوب می‌شود

۱۸ تیر ۹۰
سارا محمدی اردهالی

==========================

تا کشف دوباره‌ی جاذبه

تا نیوتن‌های تن
تا نگاه
تا وسوسه‌ی دو چشم: لب‌خند
دو دست: لب‌خند
بی‌نهایت حضور: لب‌خند
تا سیب‌های سبز
سیب‌های سرخ

============================






































































+ نوشته شده در 21:7 توسط ....................................
شنبه هجدهم تیر 1390
ماه
کامل است
و تنهایی مرا
دو برابر می‌کند
امشب


سیاستمداران
به دنبال راه چاره
با سیاست بازان شعر آشنا
مشاوره می‌کردند


اشتیاق دیدار
هوا
عطر افشان
دوستی در راه


دوستان یکرنگ
هر یک به رنگی
پراکنده در جایی


من خواب بودم
وقتی علف سبز شد


هزار تیر برکف
هزار دشنام برلب
نه تیری افکنده ام
نه دشنامی داده ام


بگذار بگذریم
از شادی، از اندوه
بگذار بگذریم
از قهر و آشتی
بگذار بگذریم
از سخنان بیهوده و سخت
از عاشقانه‌های میان تهی
بگذار بگذریم


«باد و برگ» مجموعه تازه‌ترین شعرهای عباس کیارستمی
از ستم روزگار
پناه بر شعر
از جور یار
پناه برشعر
از ظلم آشکار
پناه بر شعر


باد و برگ
مجموعه شعر

عباس کیارستمی

========================



شیخ، پیوسته می‌گفتی:
.... معشوقه بی‌عیب، مجوییید،
که نیابید!
شیخ ابوسعید ابوالخیر

===========================




امشب كه دلت شبيه درياست بگو
شاعر شده اي هرچه دلت خواست بگو
شاعر شده اي از غل و زنجير بگو
از نيمه شب هجدهم تير بگو
همرزم من اينطور شكست اي مردم
در خون خود اينطور نشست اي مردم
افتاد به خاك و يا حسينش را گفت
جانسوزترين شهادتينش را گفت
خورشيد اسير تن خونينش بود

شرمنده ي پيراهن خونينش بود

============================


تو در را باز کن

من

پله

پله

دکمه هایم را


نگران نباش


آنقدر لو رفته ایم که حرفه ای شده باشیم


هیچ اتفاقی

از این پله ها پائین نمی افتد


منیره حسینی

=========================



شعرهایی می نویسم که چاپ نمی شوند

اما روزی چاپ خواهند شد.

منتظر نامه هایی هستم که به دستم نرسیده اند

اما یقینا خواهند رسید

شاید روز مرگ من...

(ناظم حکمت)

========================


نه سپیدِ سینه‌ی من
که سرفه‌های سیاه می‌کند
نه چشم‌های روشنِ تو
که روزهای مرا سیاه می‌پاشد
نه!
دیگر به هیچ‌چیز این زندگی امیدی نیست
سیگار بعدی را با استخوان‌ام روشن می‌کنم
که شعله‌ورش خواسته‌ای

فاطمه حق‌وردیان

===========================


لعنت بر شما

اگر دردهایم را روی کاغذ کشیده باشم و

از تصاویر شاعرانه اش لذت برده باشید...

لیلا کردبچه

===============================



مام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی ؟
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی

یغما گلرویی

==========================


با هر بهانه و هوسی عاشقت شدست
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

چیزی ز ماه بودن تو کم نمی شود
گیرم که برکه ایی نفسی عاشقت شدست

ای سیب سرخ غلتزنان در مسیر رود
یک شهر تا به من برسی عاشقت شدست

پر می کشی و وای به حال پرنده ایی
کز پشت میله ی قفسی عاشقت شدست

ایینه ایی و اه که هرگز برای تو
فرقی نمی کند چه کسی عاشقت شدست

فاضل نظری

================================



این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک کنند ...
بی آن که برای رفتنشان دلیلی بیاورند ، بی آن که در صدد تلطیف آن با دلایلی که همیشه کاذب است ، برآیند ...
از کسانی که دوستشان دارم هیچ چیز نمی خواهم .
از کسانی که دوستشان دارم جز این نمی خواهم که رها از من باشند و درباره ی آنچه می کنند یا نمی کنند هرگز به من توضیح ندهند ...

کریستین بوبن- فرسودگی

================================


موسا می شوم و تا همیشه ی دنیا هم بخواهی صبر می کنم
فقط
خضر نشو.‏

من از حدیث دوری از تو می ترسم*
..

 

*
*سید علی صالحی

======================================


همه‌ی جهان
یک سیب سرخ بود
که در سبد میوه
تلاطم داشت

|فرازی از شعرِ «یک سیب سرخ» از کتابِ «دفترهای سال‌خورده‌گی؛ دفتر ششم»/ سروده‌ی احمدرضا احمدی|‏

================================


من چون رودی تمامی طول ترا می پیمایم
از میان بدنت می گذرم بدانسان که از میان جنگلی
مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است
و ناگهان به لبه ی هیچ ختم می شود

اوکتاویو پاز

==========================





رسوخ احساسی

در عمق...

چای را هم بزن بانو

شکرها ته نشین شده اند...

.
.محمد علی لزرگ نیا

=======================



بعید است

سلام هایی

که از خیرشان گذشتیم

از ما بگذرند

لا اقل

رد که می شوی

از کنارم

بی هوا بگو :دوستت داشتم

و تا برگشتم

لا به لای جمعیت

گمشده باش


(مهدیه لطیفی)
============================
یک روز :
آدم‌ها عوض شده‌اند
کلمۀ « من » حذف شده
و هیچ‌کس خاطره‌ای برای بالا رفتن از خود
یا برنگشتن پیدا نکرده.

یک روز:
همه‌چیز خنثا شده
و « زمان» کاری به کارِ کسی ندارد.

بالا آمدنِ دریا عددی می‌خواهد
عاشق نشدن من عددی
و زیرِ خاک بودنِ تو
با فرمول‌های ریاضیات و فیزیک حل شده.

« این‌جا رو امضا کن »

شهرام شیدایی‌




===========================
انگشتم را نخ بسته ام

تا به یاد آورم

فراموشت کرده ام... 


- شهناز دولتشاهی
====================================




دوستت دارم؛
و تاوان آن
هرچه باشد،
باشد...


- محمدعلی بهمنی
==========================
تورا بارها سروده ام
و تو خود را نمی شنوی
تورا بارها گريستم
وتو
چتر غرورت را بر فراز آسمانت بر افراشته ای
من تو شده ام
وتو خود را نمی بينی
پابه پای برگهای پاييزی فرو ريختم
وتو....
صدای خش خش قدمهايت
نمی شکند خواب اين خفته پر آشوب را
من همچنان نفس می کشم
وتو حبس شده ای
در بيغوله دنيا
آنقدر تار تنيد ای که تار می بينی ام
آنقدر خفته ای که خواب می بينی ام
تو در تب وتاب
و من بی تاب
تو اينجا
ومن می روم به ناکجا

مریم اسدی
===============================
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد

صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم
وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز خـود بـاز کشیم
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم
=====================
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس دست تو را می شجوید...‏

- احمد شاملو
=======================






























































+ نوشته شده در 13:14 توسط ....................................
چهارشنبه پانزدهم تیر 1390
دیگر زمان زلف پریشان گذشته است
تاریخ مصرف دل انسان گذشته است
در عصر ما فجیع تر از طرح تیر و قلب
عکس گلوله ای است که از نان گذشته است
در چشم من که «حال» ندارم بدون فال
«آینده» نیز ـ از تو چه پنهان ـ «گذشته» است !
باور نمی کنم که جهان جای جام جم
از معبر تفاله ی فنجان گذشته است
دنیا جهنمی ست که در روز سرنوشت
تصویرش از مخیله ی شیطان گذشته است
انگار مدتی ست که پروردگار هم
از خیر رستگاری انسان گذشته است

"غلامرضا طریقی"

============================


تلخ است
شراب عشق
در کام دلم
حالی دارم
که نوش
بر من نیش است

"شیخ ابوالحسن خرقانی"

========================



در آغوشت
ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم.
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:
جان دلم!

عباس معروفی
========================
من آتش عشقم که جهان در اثرش سوخت
خورشید ، شبی پیش من آمد ، جگرش سوخت
آدم به تب دیدنم افتاد و پس از آن
هر کس که به دیدار من آمد پدرش سوخت
آتشکده اهل بهشتم من و جز این؛
هر کس که نظر داشت به پای نظرش سوخت
شیطان عددی نیست که آتش بزند ..... هان
سودای مرا داشت به سر ، هر که سرش سوخت
ققنوس هم از جنس همین شب پرگان بود
دیوانه خورشید که شد بال و پرش سوخت
تنها نه فقط خانه زهرا و علی .... نه
هر خانه که با عشق در آمیخت درش سوخت
شاعر خبر تازه ای از عشق شنید و
تا خواست کلامی بنویسد خبرش سوخت
"غلامرضا طریقی"
===============================
هر شب برای من دو سه رویا می آوری
خورشیدی و ستاره به دنیا می آوری!
با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا
مثل گذشته، حال مرا جا می آوری
تنها معلّمی تو که از این همه کتاب
زنگ حساب، دفتر انشا می آوری!
در آیة نخست اشارات هر شبت
«والّیل» را به خاطر لیلا می آوری!
گاهی مرا که در دل تو جا نداشتم
می خوانی و بهانه ی بی جا می آوری!
با این که با اشاره به خشکیدن درخت
در بین وعده های خود «امّا» می آوری
من کودکانه منتظر سیب هستم و
هر شب دلم خوش است که فردا می آوری!


"غلامرضا طریقی"

============================
درآغوش هم خفته ایم
تو
غرق بوسه ام می کنی
من
به این فکر می کنم
که چگونه اسکیموها
نیمی از سال را
در شب
بسر می برند


سمیرا قطب
=======================
شده روشن قدم برداری
بی سوت زدن
بی واهمه
راه را بشناسی در شبی تاريک؟

می‌خواهم
اندامت را
به حافظه‌ی دستانم بسپارم.


- عباس معروفی
==========================
دنبال یک کلمه می گردم
یک کلمه ی خاموش
مانند یک بوسه
که جمع کند همه ی کلمات را
روی لب های تو


- شهاب مقربین
===========================
بانو
فرهاد نیستم
کوه بکنم؛
ظرف‌ها را که می‌شویم
یعنی دوستت دارم
=============================
با گریه می نویسم
از خواب
با گریه پاشدم.‏
دستم هنوز
در گردن بلند تو آویخته است.‏
و عطر گیسوان سیاه تو با لبم
آمیخته است.‏
دیدار شد میسر....‏
با گریه پاشدم.‏


ه.ا سایه
=============================
طعم بوسه هایت را فقط باران میداند
که روی لب هایت می چکد
و لب های خیس من
که تو را تفریق می کند
و جمع می شود با خاطرت
سنجاق شده بر دیوار.
تو می بوسی
می بویی
عاشق می شوی
ومن به مقوایی فکر می کنم
که شناسنامه ی روزهای بی کسی ام بود
هتل چهارستاره ام!
تو می بوسی
دهان ام طعم کاغذ باطله می گیرد. . .
اصلن به جهنم که تمام عشق های دنیا
باید بروند جز تو
به جهنم که هیچ کس مرا درک نمی کند جز تو
به جهنم!
بی تو تنها به جهنم فکر می کنم
جهنم ای که زیر پوست ام دو تا می شود
چهار تا
ده تا
هزار تا
با من حرف می زنی
می بوسی
من به جهنم فکر می کنم
به مقوا
و دهان ام آتش می گیرد . . .

هتل کارتن/ مینوش ملک زاده
================================
هنوز هم
گاه گاهی
دلم برای خودم بی بهانه لک می زند
- طفل معصوم دلم -
ديرگاهي ست
سری به رویاهایم نمی زند
==========================
د و س ت ا ت
د ا ر م

بریده بریده می‌نویسم
تا بدانی،
مثل همین تکه‌های کلمات
که اشتیاق به هم پیوستن و
معنا یافتن دارند
به سوی تو می‌آیم
تا خود را
و معنای خود را
در جهانی تازه‌
دریابم..

..مریم ملک‌دار..
==========================
چراغی که روزگاری، شب‌هنگام
دراتاق‌های جوانی‌مان آرام می‌سوخت
دیگر هیچ‌کجا نیست
و دختران و پسران زیبای آن روزها
که به‌آن‌ها عشق می‌ورزیدیم
آهسته پژمردند و در گورها پوسیدند.
چراغ امروز خیابان‌ها فراز سر مردمان
که دست و دل‌باز می‌درخشند و نور می‌پاشد.
دیگر چراغ شهرهای کودکی نیست
و میدان‌ها و کوچه‌ها نیز دگرگون شده‌اند
نونوار، سنگفرش و پرپهنا هستند.
شهرهای کوچک و دهکده‌های آشنا بومی
بازمانده جنـــــــــــــــــــــــــــگ با چشمان ترسان غریبه به ما می‌نگرند.
.............................................................................................
اما نرمباری آرام برگفت وگوی بهاری یا
بر برگ‌های تابستان فرو می‌بارد
هنوز با طنین و عطر آن روزهاست.
یا شکوفه های خجل و سرافکنده‌ی نخستین زعفران‌های وحشی
هنوز همانی هستند که بودند و جادوی‌شان هم چنان پابرجاست
آن‌چه سالیان پی درجهان ِ برباد رفته‌ی کهن
درودمان می‌گفت و صمیمانه با ما سخن می‌راند
و از دلگرمی و شادی
روحمان را روشن می کرد
هم امروز نیز سخن می گوید و پاسخ می دهد

هرمان هسه(البته ابیات انتخابیست)
=====================================
دختر ما حکایته
خوشگلکِ ولایته.‌‏
تو آینه‌ی چشمه, داره
زلفشو شونه میکنه.‏
خودشو میخاد
تموشا کنه
شونه رو بونه می‌کنه
آخ خودشه, واخ خودشه
عقب برین
جلو بیاین
نیگا کنین: نومزدشه
ناز مامانی!‏
غنچه دهن!
غم و غصه‌هاتو
پس بزن
تا نومزدت ورت داره
بذاره تت رو شونه‌ش
ببره به آشیونه‌ش


لورکا به ترجمه‌ی شاملو
==================================
رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان
گفتا: از غیر دوست بربند زبان

گفتم که: غذا؟ گفت: همین خون جگر
گفتم: پرهیز؟ گفت: از هر دو جهان
ابوسعید ابولخیر
==============================
پرسیدم از او واسطۀ هجران را

گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب

من جان توام کسی نبیند جان را
ابو سعید

===========================
یک چراغ خاموش است، یک چراغ روشن نیست
کوچه‌ای که تاریک است جای شعر گفتن نیست

هر دو پوچ می‌مانیم، هر دو پوچ می‌میریم
من که عاشق او بود، او که عاشق من نیست

مثل اشتباهی محض، در تضاد با خویشیم
آدم آهنی هستیم،‌ جنس‌مان از آهن نیست

مرد مثل دخترها، گریه می‌کند آرام
زن اگرچه بغض‌آلود، فرض می‌کند «زن» نیست

بی پناه و سرگردان، در تمام این ابیات
اتفاق می‌افتد، شاعری که اصلا نیست

باز شعر می‌گویم، گرچه خوب می‌دانم
شعر فلسفه‌بازی‌ست، جای گریه کردن نیست

سید مهدی موسوی

===============================
چمدان


سفر


تنهايي


اين ها كلماتي نبودند

كه ميانمان

رد و بدل شده باشند


منيره حسيني

==============================
هرسال

مدرسه ها با تولد من باز مي شوند

و من

چقدر از مرگ مي ترسم

نکند مدرسه ها را تعطيل کنم

و سال ها بعد

کسي با الفباي شعرهاي من

آشنا نباشد


منيره حسيني
==============================
هرسال

مدرسه ها با تولد من باز مي شوند

و من

چقدر از مرگ مي ترسم

نکند مدرسه ها را تعطيل کنم

و سال ها بعد

کسي با الفباي شعرهاي من

آشنا نباشد


منيره حسيني
================================
به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!




فاضل نظری
==================================
نه پيچكي از بوسه
بر لبانمان
نه رقص سيبي سرخ
در دوردست چشمه ها و رودها ...

نه هيچ كوچه باغي
بوي ارديبهشت و باران دارد
نه هيچ گنجشكي
در چشم هاي سربي مان
لانه كرده است


حتي تمام نامه هاي عاشقانه ي پدرانم را
لابلاي اين همه كتاب فلسفه
پنهان – و راستش را بخواهي –
گم كرده ام.



دلتنگي
چون كودكي بهانه گير
پرنده ي روحم را
در مشت مي فشارد
و نيمه شب ها در اندرونم مي گريد.

و هيچ كس به من نمي گويد
كه اين همه
اندوه آسمان و زمين را
بايد كجا بتكانم ؟


سیدعبدالحمیدضیایی
============================

سحر
چرخی زد
دید نیستی
ترکش کرده‌ بودی
دنبال نامه‌ای نگشت
صبحانه را
با یک فنجان چای
آماده کرد
صندلی‌ات را کنار دیوار گذاشت

با خودش
حرف‌هایی زد
که تا به حال نشنیده بود

۱۳ تیر ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

==========================
مثل هميشه دير و دلگيرم ،
تو مثل خوابي دور و بي تعبير

آغوش بگشا اي نمي دانم !
آغوش بگشا ! سخت بي تابم

سیدعبدالحمید ضیایی
================================
من بانگ برکشیدم

از آستان یأس

آه ای یقین یافته!بازت نمی نهم...

"احمد شاملو"
============================
نمیخواهم محکو مت کنم
به از هم گسستگی روحم
ولی میتوانستی به قد
یک صدا ، یک نگاه ...نفسی کوتاه ...
آرامم کنی

"پویا قاسملو"
===================================
همیشه
در برخورد اولیه صدمه دیده ای
.
.
.
.
به خانه برگرد
بگذار
خاطراتت را باد با خودش ببرد

مردی که
با تکان دست هایش
کابوس های تو را پاک می کرد
هرگزعاشق تو نبوده

به دیوار تکیه کن
و از تمام شانه های مردانه بلرز
آنقدر که سقف رویاهایت ترک بردارد
آنقدر
که دیگر تصادفی هم خواب تو را نبیند


منيره حسيني
============================
آهای زندگی

که در را به روی آغوش هایمان بسته ای

مرگ

تنها لولاییست

که یک روز

استخوان هایمان را به هم چفت خواهد کرد


منيره حسيني
===========================
تا به حال لای يک عالمه کتاب عشقبازی کرده ‌ای؟
جوری بوست می‌ کنم نه!
جوری نفست می ‌کشم که کتاب ‌ها بريزد...

"عباس معروفی"
===============================
بازگشت‌
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم رفت‌
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ای که تهی‌بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه‌!
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه‌!
همان غریبه که قلک نداشت‌، خواهدرفت‌
و کودکی که عروسک نداشت‌، خواهدرفت‌
q
منم تمام افق را به رنج گردیده‌،
منم که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده‌
منم که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من است‌
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم‌
من ایستادم‌، اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم‌، اگر دهر ابن‌ملجم شد
q
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفره‌ام که تهی بود، بسته خواهد شد
غروب در نفس گرم جاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
q
چگونه بازنگردم‌، که سنگرم آنجاست‌
چگونه‌؟ آه‌، مزار برادرم آنجاست‌
چگونه باز نگردم که مسجد و محراب‌
و تیغ‌، منتظر بوسه بر سرم آنجاست‌
اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود
قیام‌بستن و الله اکبرم آنجاست‌
شکسته‌بالی‌ام اینجا شکست طاقت نیست‌
کرانه‌ای که در آن خوب می‌پرم‌، آنجاست‌
مگیر خرده که یک پا و یک عصا دارم‌
مگیر خرده‌، که آن پای دیگرم آنجاست‌
q
شکسته می‌گذرم امشب از کنار شما
و شرمسارم از الطاف بی‌شمار شما
من از سکوت شب سردتان خبر دارم‌
شهید داده‌ام‌، از دردتان خبر دارم‌
تو هم به‌سان من از یک ستاره سر دیدی‌
پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی‌
تویی که کوچة غربت سپرده‌ای با من‌
و نعش سوخته بر شانه برده‌ای با من‌
تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم‌
تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم‌
q
اگرچه مزرع ما دانه‌های جو هم داشت‌
و چند بتة مستوجب درو هم داشت‌
اگرچه تلخ شد آرامش همیشةتان‌
اگرچه کودک من سنگ زد به شیشة تان‌
اگرچه متهم جرم مستند بودم‌
اگرچه لایق سنگینی لحد بودم‌
دم سفر مپسندید ناامید مرا
ولو دروغ‌، عزیزان‌! بحل کنید مرا
تمام آنچه ندارم‌، نهاده خواهم‌رفت‌
پیاده آمده‌بودم‌، پیاده خواهم‌رفت‌
به این امام قسم‌، چیز دیگری نبرم‌
به‌جز غبار حرم‌، چیز دیگری نبرم‌
خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان‌
و مستجاب شود باقی دعاهاتان‌
همیشه قلک فرزندهایتان پر باد
و نان دشمنتان ـ هر که هست ـ آجر باد
مشهد ـ 27 / 1 / کاظم کاظمی
===============================
مِه می داند
که باید برخیزد
و به خانه ی خود بیاید
در سینه ی من.


"شمس لنگرودی"
===========================
سربازها به نام پرچم می‌دوند
به نام پرچم به‌ خاک می‌افتند
وهیچ وقت فکر نمی‌کنند
چه ابلهانه است مردن برای پرچمی
که به هر بادی تن می‌دهد

فریاد ناصری
=============================
چیز بدی نیست جنگ
شکست می‌خورم
اشغالم می‌کنی

شمس لنگرودی
==========================
و دل گمشده سخت مي شود و شاد مي شود
به گل گمشده ياسمين و صدا هاي گمشده دريا
و جان سستمايه به شورش مي خيزد
براي آهوي خميده ي زرين و بوي گمشده ي دريا
به بازياب مي خيزد
بانگ بلدرچين و مرغ چرخنده ي باران را
و ديده ي نابين ميافريند
تاشهاي تهي ميان دروازه هاي عاج 45
و رايحه تجديد نمكمزه ي ريگزار مي كند
اينك زمان تنش ميان مير و زاد
مكان انزوا كجا كه سه رويا در گذرند
بين صخره هاي آبي
ولي صداهاي برانگيخته از سرخدار كه بر باد مي رود
باشد كه سرخدار دگر انگيزد و پاسخ گويد
خاهر خجسته ،‌ مادر قدسي ،‌جان چشمه ،‌جان باغ ،‌
مگذار كه خود را با دروغ به سخره بگيريم
بياموز روي آريم و روي نياريم
بياموز در سكون بنشينيم
حتا ميان اين صخره ها
تی.اس.الیوت
===========================







+ نوشته شده در 20:23 توسط ....................................
شنبه یازدهم تیر 1390
به سکوتم احترام بگذار
به قوی‌ترین سلاحم
بلاغت سکوتم را حس می‌کنی؟
از زیبایی چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری؟

وقتی چیزی نمی‌گویم...


نزار قبّانی / صدنامهٔ عاشقانه /مترجم: رضا عامری

===============================



می گویند
بس که دستی گرم
کسی به سرت نکشیده
موهایت سفید شده اند
ریش هایت بلند
می گویند
مجنون جدیدي شده ای
که یادت نمی آید
مدرن ترین شعرهايت را
به پای کدام لیلی می نوشتی



منيره حسيني

==========================


اعـوذ بـه عـ شـ ق
از زهـر نـگاهـت
اعـوذ بـه ا شـ ک
از اشتیاق ِ دل
اعـوذ بـه درد
...از غمِ این روزها
اعـوذ به کـ لـ مـ ا ت
از سردلتنگی

??????????????

============================

فاصله

جدايي مان را


از دو طرف درد مي كشد


منيره حسيني

سطري از شعر فاصله

====================




برایت رویاهایی آرزو می‏کنم تمام نشدنی
و آرزوهایی پرشور
که از میانشان چندتایی برآورده شود.
برایت آرزو می‏کنم که دوست داشته باشی
آنچه را که باید دوست بداری
و فراموش کنی
آنچه را که باید فراموش کنی.
برایت شوق آرزو می‏کنم. آرامش آرزو می‏کنم.
برایت آرزو می‏کنم که با آواز پرندگان بیدار شوی
و با خنده‏ ی کودکان.
برایت آرزو می‏کنم دوام بیاوری
در رکود، بی ‏تفاوتی و ناپاکی روزگار.
بخصوص برایت آرزو می‏کنم که خودت باشی.

 

 

از: ژاک برل
ترجمه از: نفیسه نواب‏پور

=======================


حس كن مرا


و جاي جيغ


در آغوش بكش


زني را

كه حسرت آغوشت را مي كشد



منيره حسيني

=======================




وقتي نيستم
برايم جاي خالي بگذار
كناربوق ها و ترافيك ها
كنار بي قراري ميدان ها
كنار قرارهايت
با كسي كه من نيستم
تافقط
كبودي اي باشم روي گردنت
كه از كنار تمام آدم ها و
جاي خالي من رد مي شود

دور ميدان ها مي چرخم
دور سرت
دور ساعتي كه دورم مي زند
كنار قرارهايت
با كسي كه من نيستم
دور سرگيجه اي
كه حتي به قرص ها جواب منفي مي دهد

وقتي نيستم
برايم جاي خالي بگذار
كنار چراغ خوابي كه روشن مانده است
كنار سماوري كه خاموش
كنار لباس خوابي كه پائين تخت افتاده
به جنازه اي كبود فكر كن
كه گوشه ي پياده رو
با بسته هاي خالي قرص
با ساعتي مردانه در دست
تمام امروز را
در كابوس ساعت 5
با خودش به خواب برده است

شعرمشتركي از منيره حسيني و سيدمهدي موسوي

===========================










و تنهايي
اتفاق سنگيني ست

كه هرشب

در آغوش من مي افتد


منيره حسيني

=============================



آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست
بزرگترین عاشقان دنیا
خواندن نمی دانستند.


نزار قبانی

===========================




" خرداد ۱۳۸۸ بود دخترم
بیش از تمام خردادها باران آمد
هم سن تو بودم
دلم زندگی می‌خواست
رنگ و آواز
خرداد ۱۳۸۸ بود
گاهی اگر
خیره می‌شوم
به نقطه‌ای
از پس
آن خرداد است
دیگر
از پدر‌بزرگ نخواستم
خاطرات انقلاب را تعریف کند
روز به روز
ساعت به ساعتش
دقیق یادم است
چگونه بگویم
آن سال
بر ما چه گذشت
تو باور نمی‌کنی
از پشت‌بام کلاشینکف در‌آمد
از خیابان باتوم
تمام کانال‌های تلویزیون
چارلی چاپلین نشان می‌داد
فراموش نکن
به کودکانت هم بگو
روزی روزگاری
در ایران
وقت آن رسید
خرداد ۱۳۸۸ بیاید
ما با هم بودیم
شکست نخوردیم
و
تا همیشه داغ داریم "


...شعر بی نظیر سارا محمدی اردهالی

===========================



كسي باور نمي كند
لبخندش مي توانست
پلي باشد
كه جمعه را
به همه ي روزهاي هفته
پيوند بزند

*احمدرضا احمدی

=======================



تاوان هر دل دادگی
انتظار است و
پاداش ِ انتظار
دل دادگی


واهه آرمن

===============================




همه چيز درست خواهد شد
بالاخره انعکاس چاقو را فراموش خواهيم کرد
بالاخره مرغ سَحَر نيز با ما به ميکده خواهد خواند
بالاخره ما هم روزی
به دلخواه خود زندگی خواهيم کرد

«سید علی صالحی»

===========================




همه‌ی داشته‌هام
شده نداشتن دست‌هات
همه‌ی من
يعنی نبودن تو
دست‌هات...
دست‌هات را از تنم برنداری يکوقت!
مثل نيستی
دود می‌شود
تنم.
می‌دانی همه‌ی نفس‌هام
منتظر تو بودن يعنی چی؟
می‌دانی؟

عباس معروفی

=========================




تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهايي در قطار
هزارنفر.
به تو فكر مي كنم
در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست
به تو فكر مي كنم
وهر روز
به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.
ما چون باراني هستيم
كه همديگر را خيس مي كنيم

غلامرضا بروسان

============================






























+ نوشته شده در 17:13 توسط ....................................
دوشنبه ششم تیر 1390
نقاش من!

كاغذها اعتصاب كرده اند
رنگ ها و
قلم موها اعتصاب كرده اند
نقاش ها حتي
اعتصاب كرده اند

و امضاي تو
پاي اين تابلوست!
حدیث لزر غلامی
========================

و همه فراموش خواهند کرد

که من در تمام عمرم

تنها دوبار شاعر شدم

یک بار با دیدن تو

بار دیگر با ندیدن ات

*سیروس جمالی

==============================

صبح بیدار شدم

ظهر عاشق می شوم

غروب می گریم

و شب ها تا ابد بیدار می مانم


===============================



تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد.
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت.

فریدون مشیری

===========================================




خودم را زده‌ام به نهنگ شدن
و افتاده‌ام به دوره کردنِ ساحل‌ها
به...
به گل نشستن

خودت را زده‌ای
به خون و خورشید و خرما

خودشان را زده‌اند
به ای آدم‌ها
به سبک‌بارانِ ساحل‌ها...
سجاد گودرزی
==============================
تو شعری

سرشار از آرایه های تشبیه

به ماه

به حریر

به رویای رنگین کودکی به وجه خودت

پُری از استعاره

از نجات دادن

از به زانو در اوردن

تو با عشق جناس قلبی

و در لحظه هایی که حضور داری

واج دوست داشتن می ارایی

تو شعری

مجاز از جاده اما،

و آمدنت با چمدان همیشه بسته ات تناقض دارد

متناسبی با زلف شیرین و مرگ لیلی

و دستهایت تکرار ِ به تاکید تنهایی ست

تو شعری اینگونه ای

و من تمام واژه هایم را 

به نام شعر می کنم

==============================

یک......

دو......
و نرسیده به سه
تو شناور در نور سفید
و خیالت تخت
که آخرین عکس
و جان به لب رسیده‌ات را عکاس
یکجا گرفته و رفته‌است.
عباس صفاری

===============================


دلم تنگ می‌شود، گاهی
برای حرف‌های معمولی
برای حرف‌های ساده
برای"چه هوای خوبی!"، "دیشب شام چه خورده ای؟" ...
و چقدر خسته‌ام از"چرا؟" از "چگونه!"
خسته‌ام از سوال‌های سخت، پاسخ‌های پیچیده
از کلمات سنگین، فکرهای عمیق، پیچ‌های تند
.....
دلم تنگ می‌شود گاهی
برای
یک "دوستت دارم " ساده
دو "فنجان قهوه داغ"
سه"روز" تعطیلی در زمستان
چهار"خنده‌ی" بلند
و
پنج "انگشت" دوست داشتنی
«مصطفی مستور»
==============================
برای عشق که شاید هنوز هم اینجاست
برای گریه که تنها پناه آدمهاست
اگرچه یخ زده راهی که از رسیدن بود
تمام مدّت یک قلب داغ در من بود
پرنده ای که خودش را به پنجره می زد
نماد زنده ی دنیای کوچک زن بود

فاطمه احتصاری
==============================













































+ نوشته شده در 17:21 توسط ....................................
یکشنبه پنجم تیر 1390
باوركن

فردا فراموشت كرده ام

فكر نكن به تو فكر مي كنم

حال من خوب است

خوب است

خوب است

خوب است لعنتي


منيره حسيني

==================================



دوستت دارم را به زبان مادري ام نمي فهميد
کشورم را از روي نقشه مي شناخت
و نمي دانست
هر بار قلبم به زبانی بیگانه می تپد
کشورم تکه ای از وجودم را گم می کند
روياهايي مي بُرم
که هيچ چرخي قواره اش را ندوخته است
.
.
.اين روزها
دردهايم گربه اي باردار است
در کوچه هاي شهر جيغ مي کشد
باور نميکنم
مردي که از راه دور بوسه مي نوشت
در جنگي ميان کشور هايمان
تفنگش را سمتم نشانه بگيرد
باور نميکنم
خوشبختي ام به مرز نرسيده
گلوله خورده است

منيره حسيني

============================



جای طناب
روی گردن ما تا ابد که نمی‌ماند
حتا اگر هوشنگ گلشیری بوده باشی
خبر را هنوز گفته نگفته گوشی را گذاشته باشی
دست‌ها را پشت سر حلقه کرده باشی
چشم‌ها را به سقف دوخته باشی
و مثل سیگار روی لبت خاموش مانده باشی
و گفته باشی: «من باید می‌مردم.»


 حافظ موسوی

========================




به من فکر کن
و بادبادک هایی که پرواز نمی کنند
صدا می آید
از ابتدای راه
بی فرصت لبخندی
گهگاه می آید

ارتباط این سطور را فراموش کن
تقارن در فراسوی کلمات کمین کرده است

به من فکر کن
به استبدادی که مستتر است در هجاهای منقطعی که از ابروانم می چکد
روایت را به یاد آر
حدیث مهمل پلک ها را

من اینجا هستم
کلمات نفس نمی کشند

_______________
پوريا سوري

=============================



«آه !
ماریا ماریا ماریا !
راهم بده ماریا !

تاب کوچه را ندارم ... » *

مایاکوفسکی

==========================




میل گم شدن در من پیدا شده است
میل گم شدن در جایی بکر
در فکرهای دور
خسته‌ام از حس خستگی
از اینکه اینجا نشسته‌ام
و می‌گویم از اینجا و حالی
که مرا خسته می‌کند
خسته‌ام از خسته‌ام...

« شهاب مقربین »

==============================




   دنبالِ من اگر می‌گردی

   در چشم‌های خودت

   باید بگردی

   خودت را

   این‌جا را

  همین چشم‌ها را

 

   دنبالِ من اگر می‌گردی

   در شعرهای دیگر

   اشتباه می‌گردی

   شعرهای دیگر چرا

   این‌جا را بگرد

   همین شعر را

 

   دنبالِ من اگر می‌گردی

   در دنیای دیگر

   اشتباه می‌گردی

   دنیای دیگر چرا

   این‌جا را بگرد

   همین دنیا را

   چشم‌هایت را

   نمی‌بینی؟

    

   غیبم زد روزی

   (کِی بود؟)

   پنهان شدم جایی

   (شبیه جمجمه‌ام بود)

   ده‌سال گذشت و

   کسی خبردار نشد

   بیست‌سال گذشت و

   کسی خبردار نشد

 

   حالا که برگشته‌ام

   زندگی‌ام

   در کوله‌ای‌ست

   روی پشت‌ام

   حالا که برگشته‌ام

   آزادم

 

   دنبالِ من اگر می‌گردی

   لبخندت را ببین

   من لبخندِ تواَم

   نمی‌بینی؟

 

   دنبالِ من اگر می‌گردی

   تنت را نوازش کن

   من نوازشِ تنِ تواَم

   نمی‌بینی؟

 

   دنبالِ من اگر می‌گردی

   در چشم‌های خودت

   باید بگردی

   این‌جا را

   خودت را

   چشم‌هایت را

   نمی‌بینی؟

 

  

    سونیا سانچز

ترجمه‌ی محسن آزرم

========================




ای مرغ سحر چو این شب تار
بگذاشت ز سر سیاهکاری،
وز نفحه‌ی روح بخش اسحار
رفت از سر خفتگان خماری،
بگشود گره ز زلف زرتار
محبوبه‌ی نیلگون عماری،
یزدان به کمال شد پدیدار
و اهریمن زشت‌خو حصاری،
یاد آر ز شمع مرده یاد آر…

ای مونس یوسف اندرین بند
تعبیرعیان چو شد تورا خواب،
دل پر ز شعف، لب از شکرخند
محسود عدو، به کام اصحاب،
رفتی برِ یار و خویش و پیوند
آزادتر از نسیم و مهتاب،
زان کو همه شام با تو یک‌چند
در آرزوی وصال احباب،
اختر به سحر شمرده یاد آر…

مرحوم دهخدا

===============================




ای روی تو مهر عالم آرای همه

وصل تو شب و روز تمنای همه

گر با دگران به از منی ،وای به من

ور با همه کس همچو منی ،وای همه

ابوسعید ابوالخیر

=========================





نیمی از "من" میم دارد
نیمی از "من" نون
نیمی از "من" هیچ دارد
نیمی دیگر هیچ!


رومینا عابدی

==========================





از بندهای شهر «تو» خود را می آویزم
چسبیده به یک گوشه ی دنیا همه چیزم
چسبیده ام به واقعاً «تو» با همه چیزم!
دلتنگی ام را توی آغوش «تو» می ریزم
دیگر نباید «تو!» مرا با شک بترسانی

فاطمه اختصاری

==========================





دو سال است که می‌دانم
بی‌قراری چیست
درد چیست
مهربانی چیست
دو سال است که می‌دانم
آواز چیست
راز چیست

چشم‌های تو
شناسنامه‌ی مرا عوض کردند
امروز من دو ساله می‌شوم.

..گروس عبدالملکیان..

============================





















+ نوشته شده در 20:9 توسط ....................................
جمعه سوم تیر 1390
بی تو،
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان،
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود،
و فلسفه بود،
و ساندویچ دل و جگر.

حسین پناهی

=============================


در این باران
می‌خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می‌خواستم
می‌خواهم
...

==============================




بگو به باران.ببارد امشب.بشويد از رخ.غبار اين كوچه باغ ها را.
كه در زلالش سحر بجويد
.ز بي كران ها
حضور ما را

دکتر شفیعی کدکنی

==============================




آدمی مثل جمعه می‌ماند
معلوم نمی‌کند
فرد است یا زوج


پیمان هوشمندزاده

====================================




زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا

زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد

زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم

زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم

زیبا
ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا


محمدرضا عبدالملکیان

=================================




سرشار از زنانگی

- خیس و معصومانه -

در آستانه ی تو
گم کرده ام

خودم را

سرشار از خنده و اشک

خالی از همهمه ها

بوی دلتنگی می دهم

به طعم لبان تو

مسی اسماعیلی

================================




فقط مرا به نصفی سیب مهمان کن
بهار را برتنم خالکوبی کن، مرا کافی است
تنها به کوچه می روم
ازعابران ساعت وقوع خوشبختی را می پرسم
عابران : اخمو ، کج خیال و عبوس جواب
مرا نمی دهند
کوچه انبوه از سبد های خالی است که
در انتظار باران هستند
کلاف هایی از ابریشم در کوچه بی صاحب
مانده اند
کسی نیست کلاف ها را به خانه برد

در خانه ها بسته است

احمدرضا احمدی

=================================




درخت که می شوم

تو پائیزی !

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها !

تفنگت را بردار

و راحت حرفت را بزن...

گروس عبدالملکیان

=============================



در دست زنان آسمان است

در دست شما سنگریزه ها ، برف



در قلب زنان ترنم باران موج می زند

در قلب شما گردباد ، توفان ها



در کفش زنان راه ها ، مقصد ها ، خانه هاست

در کفش شما سربازانی غبار شده در جبهه ها

که به سوی زنان می دوند
شمس لنگرودی
=================================
عشق مرا غافلگیر می‌کند
مانند کسی که در خواب مبعوث شود
در حالی که بر بالای پیشانی‌ام
هلالی نورانی و جفتی کبوتر می‌کشد
می‌گوید: سخن بگو
اشک‌هایم جاری می‌شوند
عاجز می‌شوم از گفتن
می گوید: رنج بکش!
پاسخ می‌دهم:
آیا در سینه‌ام چیزی جز استخوان باقی مانده؟
می‌گوید: بیاموز!‏
پاسخ خواهم داد: مولایم
پنجاه سال است که می کوشم تا فعل عشق را صرف کنم
اما در تمام درس‌هایم رد شده‌ام
نه در جنگ‌ بهره‌ای برده‌ام
نه در صلح

نزار قبانی
==================================

دندان های تو دیوانه اند
دنیا را به بازی گرفته اند
با هر خنده ات
جهان به نفع تو تمام می شود
و جان سالم به در نمی برد
دلم از دستت

==========================

ما به لبه خطرناک مسائل دلبسته‌ایم

دزد شریف، جنایتکار رقیق‌القلب، ملحد خرافاتی، فواحش نجیب
که عشق می‌ورزند و در کتاب‌های جدید رستگار می‌شوند
نظاره می‌کنیم این‌ها را،
که بر خط لرزان میانه
به حال تعادل ایستاده‌اند

رابرت براونینگ - (شعر مورد علاقه‌ی گراهام گرین)

===================================

همین که باشی

همین که نگاهت ‌کنم
مست می‌شوم
خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.

با تو بمیرم
یا بخندم؟

عباس معروفی

============================

غروب ها كه بر می گردی،

برايم سيگار بخر!
بقالی سر كوچه بهمن های خوبی آورده است.
نترس!
نمی ريزد روی سرت.
اين بهمن ای كه خواب اش را می بينی،
قرن ها پيش مرا دفن كرد
توی همين زير سيگاری
كه دست ات می گيری وبا خودت
اين طرف و آن طرف می بری. . .

رضا رستمی

==========================

محبوب من!
بعد از تو
گیجم
بی‌قرارم
خالی‌ام
منگم
بر داربستی از چه خواهد شد، چه خواهم کرد آونگم


حسین منزوی

==============================

اين روزها

از بلندي موهايت فهميده ام

چند وقت است تو را نوازش نكرده ام

گناه از كوتاهي انگشتان من است

كه بشكنند

كه بند بند با ديوار اين سلول برسرم بريزند

كه قلم شوند و روزگار دلتنگي ام را سياه كنند




منيره حسيني

===========================

حرف ِ تازه‌ای نیست

اتفاق دوباره‌ای حتی نیفتاده
دلمان گرفته بود
هنوز هم گرفته

شین - کاف

=============================

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی
که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت
دلتنگی ام را به باد بسپارد


(صالحی)

===================================


































+ نوشته شده در 16:47 توسط ....................................
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390
مرگ
در اتاقكِ برج نگهباني‌اش ايستاده‌ست

سينه‌خيز آمده‌ام
پيِ ِ ياران ِ گم‌كرده‌ام

"شهاب مقربین"
=========================
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت

پیمانه نمی داد ب...ه پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت

بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت

یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت

در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت

(سرمد) سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت


سرمد کاشانی
====================
باد را به پرچم سنجاق کرده اند
موج را به دریا
تو را به هر که خواسته ای
مرا به خاک سیاه . . .

سجاد گودرزی
===========================
باور نمی کنم
دستی
که آدم برفی را می سازد
به اندازه ی تمام این برف ها
برای دست گرم دختران شهر
دلش آب شده باشد


منيره حسيني
===========================

دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
با لبانت برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستانِ من آشناست.

در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگانِ این سال
عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.

شاملو

===========================


من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم .
آه ،
خامشی بهتر
ورنه من باید چه می گفتم به او ، باید چه می گفتم ؟
گر چه خاموشی سر آغاز فراموشی ست ،
خامشی بهتر ،
گاه نیز آن بایدی پیوند کو می گفت ؛ خاموشی ست
چه بگویم ؟ هیچ
...
مهدی اخوان ثالث
====================================

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می‌كنم

كه چراغ‌ها و نشانه‌ها رادر ظلمات‌مان ببیند.

گوشی

كه صداها و شناسه‌ها رادر بیهوشی‌مان بشنود.

برای تو و خویش،

روحی

كه این همه را در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی

كه در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون كشد

و بگذارد از آن چیزها كه در بندمان كشیده است

سخن بگوییم.




مارگوت بیکل

ترجمه شاملو
================================








+ نوشته شده در 17:55 توسط ....................................
دوشنبه سی ام خرداد 1390

   جایی برای شعر نیست

   وقتی دیوانه می‌شود شاعر

   جایی برای شعر نیست

   وقتی شاعر می‌شود دیوانه

   جایی برای بهار نیست

   وقتی تابستان گُر می‌گیرد در شعر.

 

   زخمی عمیق برمی‌دارم از بهار

   زندانیِ بهارم

   بیمارِ تابستانم

   چشم‌به‌راهِ زمستانم.

 

   دریا

   آرواره‌ی آسمان‌ست‌

   من درمانده‌ی

   آرواره‌ی آسمانم

   زندانیِ میانه‌ی دریایم.

 

   رودی جاری می‌شود

   در سلول

   می‌بردم تا دریا

   جایی که زمان

   قسمت می‌کند

   پیکرش را

   ساعتی به تو می‌رسد

   دقیقه‌ای به تو می‌رسد

   و ثانیه‌ای به من.

 

   باید همین‌جا بمیرم

   جایی که جسدها را

   رود می‌بَرَد با خودش

   تا میانه‌ی دریا.

 

   مارس می‌گذرد

   آوریل می‌رسد

   آوریل می‌گذرد

   مه می‌رسد.

 

   کِی تمام می‌شود این بهار؟

 اندراس لینتاکیس


    ترجمه‌ی محسن آزرم

=============================




تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ، دلتنگی ام را به باد می سپارد

سید علی صالحی

=============================





دوستم مي گويد
كاش مردها كرايه اي بودند
و ذهن من
ستوني مي شود ازنيازمندي هاي زندگي مريم
مردي براي نوازش
مردي براي شانه هايي در لرزش
مردي براي خالي شدن ازفحش هايي بي ارزش

ذهنم پرشده است
از مردهايي كه هربار دستمالي مي شوند و
گوشه اي از اتاق مي افتند


منيره حسيني

========================




حس می کنم
زمین بی جهت می چرخد
آدم ها
سیاهی شهرشان را
فقط با تعطیلی ساعت کاری شان می شناسند

حس می کنم
میله ها دهانم را گرفته اند
و صدایم از چشمانم می زند بیرون

_نکند
امروز
هر اتفاقی
از چشمان من
.
.
بيافتد



منيره حسيني

===========================




صد بار به سنگ کینه بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا

گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آیینه شدم ، باز شکستند مرا

ایرج زبردست

==========================




و زندگي

داركوبي ست

كه چشمانمان را از اميد خالي كرده است


منيره حسيني
===========================
فراخ شانه، باریک اندام،
رنگ و رویش از سیب ِ شبانه
درشت چشم و گس دهان
و اعصابش از نقره‌ی سوزان ــ
از خلوت ِ کوچه می‌گذرد.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
===========================
خواب می‌بینم، مرا
چون کودکی چندماهه
عزیز می‌داری.

باد و برگ
عباس کیارستمی
===========================
همیشه برده خواه تو، همیشه مات خواه من!
بچین. دوباره میزنیم، سفید تو، سیاه من!

ستاره های مهره و مربعات روز و شب
نشسته ام دوباره روبه روی قرص ماه، من!

پیاده را دو خانه تو و من یکی نه بیشتر
همیشه کل راه تو، همیشه نصف راه، من!

تمسخر و تکان اسب و اندکی درنگ، تو
نگاه و دست بر پیاده و باز هم نگاه، من!

یکی تو و یکی من و یکی تو و یکی نه من!
دوباره رو سفید تو، دوباره رو سیاه من!

دوباره شاد لذت نبرد تن به تن تو و
دوباره شرمسار ارتکاب این گناه من!

تو برده ای و من خوشم که در نبرد زندگی
تو هستی و نمانده ام دمی بدون شاه، من!

غلامرضا طریقی
============================
چشم زيتون سبز در کاسه، سينه‌ها سيب سرخ در سينی

لب ميان سفيدی صورت، چون تمشکی نهاده بر چينی


سرخ يا سبز؟ سبز يا قرمز؟ ترش يا تلخ؟ تلخ يا شيرين؟

تو خودت جای من اگر باشی ابتدا از کدام می‌چينی؟


با نگاهی، تبسمی، حرفی، در بياور مرا از اين ترديد

ای نگاهت محصّل شيطان، اخم‌هايت معلّم دينی


هر لبت يک کبوتر سرخ است، روی سيمی سفيد ، با اين وصف:

خنده يعنی صعود بالايی ، همزمان با سقوط پايينی


می‌شوی يک پری دريايی از دل آب اگر که برخيزی

می‌شوی يک صدف پر از گوهر روی شن‌ها اگر که بنشينی


هرچه هستی بمان که من بی تو، هستی بی هويتی هستم

مثل ماهی بدون زيبايی ، مثل سنگی بدون سنگينی
غلامرضا طریقی
=========================
همیشه سر زده می آید
بي آن كه
در بزند
و می رود به اندرونی كلمات
و گاه
قدم مي زند در ادامه اشیاء
پنهاني پرسه مي زند
در پرده هاي گريه
و شادمانی هاي بي دلیل


و ناگهانی تر می رود
هر صبح
بدون آن که ببندد
دریچه های نگاهم را...

سید عبدالحمید ضیایی
==========================
بگذار
برای ثانیه ای
دستانم را بر گرداگرد اندیشه ات
حلقه کنم
بر شانه مهربانت
بیاویزیم
و بی انتظاری
در لذت ثانیه ای بگریزم

بگذار
اشتیاق باکره ای گره خورده درچاک پیرهنت ببویم

و روزگار نداند
که ثانیه های کوچکی
مادران داغدار
حسرت های بزرگ اند

یحیی صفی آریان
=======================
انگشت‌ت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمی‌کند
تنهایی من
عمیق ترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچوقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد.
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
============================
هیچ یک سخنی نگفتند
نه میزبان و نه مهمان و
نه گل های داوودی.

"ری اوتا"
ترجمه احمدشاملو
====================
سلاح‌ها

خیلی‌ها خود را برای جنگ آماده می کنند.
لازم است.
دیگران خود را برای جهان آماده می‌کنند،
ضروری است.
بعضی‌ها خودشان را برای مرگ آماده می‌کنند
طبیعی است.
تو خودت را برای عشق آماده می‌کنی
و چقدر بی‌دفاعی
در برابر جنگ،
در برابر جهان،
در برابر مرگ.


* هلنا کورده‌رو
============================
...و در شرم خیابان
و در اندوه میدان
- خیابانی که می‌شد:
رهایی‌راهِ سبزِ راهیانِ عشق باشد
و میدانی که می‌شد
جایگاه ایمن تندیس آزادی
فراز دست‌های دوستی باشد-
غریب و بسته و ناکام،
گریانند.
و یاران
یاوران
تبار مهربانان با صدا و نور
فصول ممتد بد را
نگفته آری و
مانده به هوشیاری
اسیر دخمه‌های ساکت و نمور
از دیسال
تا امسال
سبوی زهرهای زخم‌های باشکوه سینه‌هاشان را
به‌نام صبح آزادی
چه نوشانوش
گوشاگوش
نوشانند...

« ایرج جنتی عطایی »
=============================
زاد و مرگ ما دو نقطه ست
در دو سوی طول یک خط
هر چه هست ، طول خط است
ابتدا و انتها نه
در میان این دو نقطه
می زنی قدم به اجبار
در چنین عبور ناچار


سیمین بهبهانی
=========================
باورت نمی شود

"دوستت دارم "

نام تمام شعرهاییست

که جمله هایش را با دهان خودم بسته ام

باورت نمی شود


با همین انگشتان ظریفی

که بارها برای تو نوشته ام

چه مشت ها که به دیوار اتاقم نکوبیده باشم

آنقدر که حساب عاشقانه هایم

از انگشت های دست و پایم در رفته است

و سطر




سطر

شعرهای من

گام های بلند مردیست

که واژه های غرورم را لگد کرده است




خواننده عزیز

با احتیاط کتاب مرا ورق بزن

تمام عاشقانه هایم درد می کنند.
منیره حسینی ؟
============================
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی ؟

 فروغ فرخزاد
==========================
اجزای تو جمله گوش میباید و بس
جان ِ تو سخن نیوش میباید و بس
گفتی که مردِ راه چون، میباید
نظّارگی و خموش میباید و بس
عطار
==========================
ای یار

که در گریبانت
دو کبوتر توأمان بی‌تابند
و قلب پاک تو
با لرزش خوش کبوتران
به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است

لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرمای مهربان دستت
مرد را مرد می‌کند

و من

ایستاده ام
و به نیمه‌ی کهکشان می‌نگرم

که در آنسویش

تو
عشق تقدیر می‌کنی
و من
کامل می‌شوم
ای زن زن !


غاده السمان
==========================
بین ما بیست و دوسال فاصله است
اما به هم رسیدن لب‌هامان
سال و ماه را کنار می‌زند
و شیشه‌ی عمر را می‌شکند.
نزار قبانی
===========================
حالم بد است
و این حال بد را به دیوارها می زنم
شاید پنجره ای باز شود
خانه ای که در آن کسی را ببینم
کسی که از آن بهانه ای بتراشم
و بهانه ای که با شانه های عریانم
هفت پشت مرا بلرزاند

حالم بد است
مشت من
این دیوار را باز نمی کند
انگشتان من
در بند بند روزهای غمگین می شکنند
و قلبم
کند تر از ثانیه ای تکان می خورد

با احتیاط از کنار این شعر عبور کنید

دارم از درد به خودم تا پرو پای این کوچه می پیچم
منیره حسینی
===========================
می نگویم
زانکه خامی تو هنوز
در بهاری تو
ندیدستی تموز
این جهان
همچون درخت است ای کرام
ما بر او
چون میوه های نیم خام
سخت گیرد خام ها
مر شاخ را
زانکه در خامی
نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین
لب گزان
سست گیرد شاخ را
او بعد از آن

مولانا
============================
من بگذرم اگر تو بماني
از ماندن ِ تو مي گذرم

تو در گذشتن ِ من بنشين
تا از خيال بگذرم
اي يال !
اي خيال بر شانه هاي من !



از لبريخته ها - يدالله رويايي
=====================




















+ نوشته شده در 20:4 توسط ....................................
یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390
پس از من
هرکه تو را ببوسد
بر لب‌ات تاکستانی خواهد یافت
که من کاشته‌ام. . .

نزار قبانی

==========================


صرف فعل "دوست داشتن" بسیار سخت است. گذشته‌اش که به هیچ‌وجه ساده نیست. حال‌اش کاملن اِخباری‌ست، آینده‌اش هم شرطی. . .

ژان کوکتو

========================




تو اما ديگر به خواب من نيا
نيا كه ببينمت تو او نيستی.
كاش لبخندت را در نامه ‌ای برايم پست كنی
كاش...
ديگر به جنگ من نيا
من به ديگری باخته‌ام
هر آنچه تو می ‌خواستی . . .

فریاد شیری

===========================




گاهی برگرد و بغل‌ام كن
برگرد و تنگ بغل‌ام كن
وقتی حافظه‌ی تن بيدار می‌شود
هوسی قديمی دوباره در خون می‌دود
وقتی لب‌ها و پوست يادشان می‌آيد
و دست‌ها هوای لمس تو را دارند

كنستانتين كاوافی

=============================



در دل‌ام جایی برای پنهان‌شدن نیست
من همه‌ی زاویه‌ها را فرسودم
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ‌هایش را در دل‌ام فرو کند

الهام اسلامی

=========================



می ترسم از مُمیّزی ها
چیزی - مبادا -
از طراوتِ بدنت
یا عطر گیسوانت
تجسّد یافته باشد
در تن کلمات ...

می ترسم
از مُمیّزی ها
یک لاقبا
بی خانقاه و بی خرقه
پنهان ات می کنم
در آرایه ها
در استعاره

بعد
به جستجوی تو می گریم
از وال استریت
تا کوچه های ولی عصر
از شجریان تا پاواروتی ...

می گردم
به جستجوی تو
نسخه های خطی و
دیوان های گمشده را

به جستجوی اسم تو
می گردم
اتاق های چت را
یکی یکی ...

خودم
مگر خودم تو را نیافریده
خودم
مگر
خودم تو را
گم نکرده ام ؟ ....


سید عبدالحمید ضیایی

===========================



به سکوتم احترام بگذار
به قوی‌ترین سلاحم
بلاغت سکوتم را حس می‌کنی؟
از زیبایی چیزهایی که می‌گویم لذت می‌بری؟

وقتی چیزی نمی‌گویم...

نزار قبّانی / صدنامهٔ عاشقانه /مترجم: رضا عامری

===========================




- می‌بینی چطور دستشان انداختیم
عینک آفتابی‌ام را برداشتم

تابوت تو خندید :

- این همه جسد دیده بودی
به خودشان تفنگ و سپر ببندند


۲۷ خرداد ۱۳۹۰
سارا محمدی اردهالی

========================




باور نمی کنم این جایی

وچه سخت است
در سرزمینی عاشق شوی

که ناباوری

نیمی از لذت ها را از بین می برد



مرتضی بخشایش

===============================



مُرغی در بالهایش شکفت
زنی در پستان‌هایش
باغی در درختش.
ما در عتابِ تو می‌شکفیم
در شتابت
ما در کتابِ تو می‌شکوفیم
در دفاع از لبخندِ تو
که یقین است و باور است.
دریا به جُرعه‌یی که تو از چاه خورده‌ای حسادت می‌کند.

احمد شاملو، «سرود برای مردِ روشن که به سایه رفت»،

===========================




شبيه مردی شده ام
که پشت دود سيگارش
با خود می گويد

بايد ترک کنم
سيگار را
خانه را
زندگی را
و باز
پکی ديگر می زند به ... ‏‏

مرتضا محمودی

=============================





به ايست‌گاه برو
دست تکان بده
و با اولين قطار عصر
بمير

دنيا
همين‌قدر غم‌گين است.

«حسین نوروزی»

========================



الفبا برای سخن گفتن نیست
          برای نوشتن نام توست
                   اعداد...
                        پیش از تولد تو به صف ایستادند
                            تا راز زادروز تو را بدانند
               دست‌های من
           برای جست و جوی تو پیدا شدند
                 دهانم
                کشف دهان توست

                     ای کاشف آتش
                     در آسمان دلم توده برفی است
                               که به خنده‌های تو دل بسته است

( شمس لنگرودی )

================================


کاوشگران

تمام شهر راگشتند
نه اثری
از تمدن یافتند
نه گنجشک،
نه گل


سینا بهمنش

===================================

عشق مرا غافلگیر می‌کند

مانند کسی که در خواب مبعوث شود
در حالی که بر بالای پیشانی‌ام
هلالی نورانی و جفتی کبوتر می‌کشد
می‌گوید: سخن بگو
اشک‌هایم جاری می‌شوند
عاجز می‌شوم از گفتن
می گوید: رنج بکش!
پاسخ می‌دهم: آیا در سینه‌ام چیزی جز استخوان باقی مانده؟
می‌گوید: بیاموز!‏
پاسخ خواهم داد: مولایم
پنجاه سال است که می کوشم تا فعل عشق را صرف کنم
اما در تمام درس‌هایم رد شده‌ام
نه در جنگ‌ بهره‌ای برده‌ام
نه در صلح

نزار قبانی

=============================


احساس رقابت احساس حقارت است

من از آنچه دو انگشت بر او باشد , انگشت برمیدارم ...
بگذار آنچه از دست رفتنیست , از دست برود

نادر ابراهیمی

=========================

نامت

در من افتاده‌ست
یا آمده بی‌هوا
تا بنشیند کنار هرچه دلش خواست

م. آتشی

=======================


مژگان به هم بزن که بپاشی جهان من

کوبی زمین من به سر آسمان من
درمان نخواستم ز تو من درد خواستم
یک درد ماندگار! بلایت به جان من
می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من
تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من
نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من
گفتی : غریب شهر منی این چه غربت است
کاین شهر از تو می شنود داستان من
خاکستری است شهر من آری و من در آن
آن مجمری که آتش زرتشت از آن من

................
حسین منزوی

===============================






















+ نوشته شده در 11:14 توسط ....................................
شنبه بیست و هشتم خرداد 1390
می‌خواهم با تو بخوابم
پهلو به پهلو
موهایمان پیچیده در هم
و دهان‌ات بالش‌ام باشد
می‌خواهم با تو بخوابم
پشت به پشت
بدون نفسی که جدایمان کند
بدون کلمه ای که پریشان‌مان کند
بدون چشم‌هایی که دروغ بگویند
عریان
می‌خواهم با تو بخوابم
سینه به سینه
مشتاق و عرق ریزان
و می‌خواهم
بدرخشد تنم از هزاران لرزه
و از پا بیافتم
در نشئگی رخوتی دیوانه
و دراز بکشم در سایه ات
و تنم چکش بخورد از زبانت

و بمیرم از شادی

جویس مانسور

==========================



من نه معمار مشهوری هستم
و نه پیکرتراشی از دوران رنسانس
و آشنایی چندانی هم با سنگ مرمر ندارم...
اما دلم می‌خواهد یادآوری‌ات کنم که دستانم چه کرده است
تا پیکرِ زیبایت را تراش دهد...
و با گل‌ها بیارایدش و ... با ستاره‌ها ... و شعرها...
و مینیاتورهایی که به خطِ کوفی نگاشته شده‌اند...


دلم نمی‌خواهد استعدادهایم را در بازنویسیِ تو به رُخ بکشم...
و در طبعِ مجددِ تو...
و نقطه‌گذاریِ دوباره‌ات از الف ... تا ی ...
زیرا عادت ندارم که اعلام کنم چه کتاب تازه‌ای نوشته‌ام...
و کدام زن بوده که افتخار عاشق شدن‌اش را داشته‌ام...
و افتخار تالیف دوباره‌اش از نوکِ سر...
تا انگشتانِ پا...
که این نه در خور شعرِ من است
و نه در شانِ معشوقه‌هایم!!


نمی‌خواهم به تو عدد و آمار نشان بدهم
از تعدادِ خال‌هایی که بر نقره‌ی شانه‌هایت کاشته‌ام...
و از تعدادِ چراغ‌هایی که در خیابان‌های چشمانت آویزان کرده‌ام...
و از تعدادِ ماهیانی که در خلیج‌هایت پرورانده‌ام...
و از تعدادِ ستارگانی که در زیر پیراهن‌هایت یافته‌ام...
و از تعدادِ کبوترانی که در میان سینه‌هایت پنهان کرده‌ام...
که این نه در خور غرور مردانه‌ی من است
و نه غرورِ سینه‌هایت...


بانویِ من،
تو آن رسواییِ زیبایی هستی که از آن معطر می‌شوم...
و آن شعرِ دل‌نوازی که آرزو دارم من آن را نوشته باشم
و آن زبانی که از آن طلا می‌ریزد.
پس چگونه تاب این را بیاورم که در میادینِ شهر فریاد سر ندهم:
دوستت دارم... دوستت دارم... دوستت دارم؟
چگونه می‌توانم خورشید را در خودم نگاه دارم؟
چگونه می‌توانم با تو در باغی همگانی قدم بزنم
و ماه‌واره‌ها نفهمند که تو محبوبه‌ی منی؟


من توان این را ندارم که نگذارم
پروانه‌ای در رگ‌هایم شنا کند...
نمی‌توانم مانع آن بشوم
که سایبانی از یاسمن از شانه‌هایم بالا نرود...
نمی‌توانم شعر عاشقانه‌ای را زیر پیراهنم پنهان کنم
چون که مرا با خودش منفجر خواهد کرد...


بانویِ من،
من آن مَردی هستم که شعر رسوایش ساخته...
و تو آن زنی هستی که رسوای کلماتِ من است...
من آن مَردی هستم که جز عشقِ تو جامه‌ای نمی‌پوشد
و تو آن بانویی هستی که جز زنانه‌گی‌اش چیزی بر تن نمی‌کند...
پس به کجا برویم ای محبوبه‌ی من؟
و چگونه مدال‌های عشق را بر سینه‌های‌مان بیاویزیم؟
و چگونه روز ولنتاین را جشن بگیریم...
در روزرگاری که نمی‌داند عشق چیست؟؟


بانویِ من،
آرزو داشتم تو را در روزگاری دیگر دوست می‌داشتم
که بیش‌تر مهربان بود و شاعرانه‌تر
و حساس‌تر بود به رایحه‌ی کتاب‌ها... و عطرِ یاسمن...
و شمیم آزادی!!


آرزو داشتم که در عصر شارل آزناوُر محبوبه‌ام بودی
و روزگارِ ژولیت گریکو...
و پل الوار...
و پابلو نرودا...
و چارلی چاپلین...
و سید درویش...
و نجیب الریحانی...


آرزو داشتم که همراهِ تو
شبی را در فلورانس بگذرانم
جایی که مجسمه‌های میکل آنژ
ممکن نیست نان و شراب را
با گردش‌گرانِ شهر تقسیم نکنند...


آرزو داشتم
در عصرِ پادشاهیِ شمع... و هیزم...
و بادبان‌های اسپانیایی...
و نامه‌هایی که با قلم‌‌پرها نگاشته شده‌اند...
و  پیراهن‌هایِ چین‌دارِ رنگ و وارنگ
شیفته‌ات می‌شدم
نه در عصر موسیقیِ دیسکو...
و خودرو‌های فراری...
و شلوارهای جین پاره‌پاره!!


آرزو داشتم تو را در روزگارِ دیگری ملاقات می‌کردم
روزگاری که در آن پادشاهی در دستان گنجشک‌ها بود...
یا در دستان آهوان...
یا در دستانِ قوها
یا در دستان پریان زیباروی دریایی...
یا در دستان نقاشان و موسیقی‌دانان و شاعران...
یا در دستان عاشقان و کودکان و مجنون‌ها...


آرزو داشتم که مالِ من می‌بودی
در روزگاری که نه به گل سرخ جفا می‌کند و نه به شعر
نه به نِی و نه به زن؛ به عنوان جنسِ دوم...
اما صد افسوس که ما دیر هم‌دیگر را دیدیم...
و در روزگاری به دنبال گلِ سرخِ عشق رفتیم
که نمی‌داند عشق چیست!!

 

 

نِزار قبّانی

مترجم مسعود ناسوتی

=============================




تو را در روزگاری دوست دارم... که نمی داند عشق چیست!!

آرزو داشتم که با تو در روزگاری دیگر دیدار می کردم

...... روزگاری که در آن زمام قدرت در دست گنجشکان می بود

...... یا در دست آهوان

...... یا در دست قوها

یا در دست پریان دریایی

..... یا در دست نقاشان ، موسیقیدانان ، شاعران

..... یا در دست عاشقان ، کودکان ، مجانین



بانوی من

تو آن رسوایی زیبا هستی که به آن معطر می شوم

و آن شعر بشکوه که آرزو دارم امضای خود را پای آن بگذارم

و آن زبان که از آن زر و لاجورد می ریزد

پس چگونه می توانم که در میدانهای شهر فریاد بر نیاورم

تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم .... تو را دوست دارم ؟

چگونه می توانم آفتاب را در کشوهای خود نگه دارم ؟

چگونه می توانم با تو در بوستانی آزاد قدم بزنم

و ماهواره ها در نیابند که تو محبوب منی ؟

* * *



بانوی من

آرزو داشتم به تو در روزگاری دیگر دل می باختم

...... که مهربان تر می بود و شاعرانه تر

...... و به رایحهء کتابها .... و شمیم یاسمن

...... و بوی آزادی

!!حساس تر

آرزو داشتم به تو دل می باختم

..... در روزگار فرمانروایِ شمع .... و هیزم

..... و بادبیزانهای اسپانیایی

..... و نامه های مکتوب به شاهپر پرنده

..... و پیراهنهای پر چین رنگین کمانی

نه در عصر موسیقی ِ دیسکو..... و خودروهای فراری

!!و شلوارهای پارهء جین

* * *



نمی توانم مانع از آن بشوم

...... که سایه بانی از یاسمن از شانه ها یم بالا برود

نمی توانم شعر عاشقانه ای را در زیر پیراهن خود پنهان کنم

...... زیرا که مرا در خود منفجر خواهد کرد

آرزو داشتم شبی

شام را با تو در فلورانس باشم

آنجا که تندیسهای میکل آنژ

همچنان نان و شراب را

..... با زائران شهر قسمت می کند

* * *



آرزو داشتم که از آن ِ من می بودی

در روزگاری که نه به گل رُز ستم روا می داشت ، نه به شعر

نه به نی ، نه به موء نث بودن زنان

....... اما افسوس که ما دیر رسیدیم

و در روزگاری به جستجوی گل سرخ عشق رفتیم

! ! !که نمی داند عشق چیست

نزار قبانی

++++++++++++++++++++++++++++++



دیگر صفت صبوری را دوست ندارم
می‌خواهم به دریا بریزم
دریا دور و من ناتوان از رسیدن به دریا

"احمدرضا احمدی-

=============================




بسترم
صدف ِ خالی ِ یک تنهایی است
و تو چون مروارید
گردن آویز ِ کسان ِ دگری

هوشنگ ابتهاج

============================




میان رفتن و ماندن نفس نفس زدن ات،‏
دچار عشق شدن، بعد از آن رها شدن ات...‏
«به خاک پای تو ای سرو ِ نازپرور ِ من»
هنوز روی دلم مانده ردِّ سوختنت
کجاست بوسه من بر عزیز ِ پیکر تو؟!‏
نگو که پاک شده ردّ پام از بدن ات
کدام دست نوازش گرانه می خواهد
میان هق هق ِ من، بی صدا گریستن ات
به جای من بکشد دست روی صورت تو
به جای من بکشد بر شکسته های تن ات..‏
نگو که باز فراموش می کنم یک روز
تمام رفتن و برگشتن و نیامدن ات
«چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم»
مدام در تب و تاب دوباره ساختن ات..‏

«مرا امید وصال تو زنده می دارد»
آهای یوسف ِ مصری که بوی پیرهن ات...‏

من زندان توام یونس / فاطمه حق وردیان

==================================




 

این است کشورما ...

این است دوزخ ما، بهشت ما...

 

نابود باد بردگی انسان بر انسان

این است فراخوان ما

 

و باید زیست چون درختی تک و آزاده

و چون جنگلی با یاران

این است رویای ما

 

ناظم حکمت

==========================



به او بگویید دست بردارد
سوراخِ این سد،
با انگشت‌های نحیف‌اش بسته نمی‌شود.
بگویید دست بردارد
اما پیش از آن
پیش از آنکه دست‌اش را
از سوراخِ این سدِ ترَک‌خورده بردارد،
پیش از آنکه ترک‌ام کند،
به او بگویید دوست‌اش دارم
به او بگویید بسیار دوست‌اش دارم. . .

فاطمه حق‌وردیان

=========================



آغوش هميشه با بغل يكي نمي شود
ديگر كنارت نمي نشينم و
به فرمان تو با درد به خودم نمي پيچم
اصلا از پشت اين پنجره ي كثيف
دنيا كه ديدن ندارد

خسته ام
بزن بغل
همين كنارها

از آغوشت پياده مي شوم

مانیرا

=======================




 
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش: «چونی»؟ جوابم داد بر قانون خویش
گفت: «بودم اندر این دریا غذای ماهی‌ای
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش»
زین سپس ما را مگو چونیّ و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن‌کس که شد بی‌چون خویش؟
==================================
عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش
خون انگوری نخورده، باده‌شان هم خون خویش
یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق
گفتمش: «چونی»؟ جوابم داد بر قانون خویش
گفت: «بودم اندر این دریا غذای ماهی‌ای
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذاالنون خویش»
زین سپس ما را مگو چونیّ و از چون درگذر
چون ز چونی دم زند آن‌کس که شد بی‌چون خویش؟
باده غمگینان خورند و ما ز می‌خوش‌دل‌تریم
رو به محبوسان غم ده، ساقیا! افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید، شد در خون خویش
باده گلگونه است بر رخسار بیماران غم
ما خوش از رنگ خودیم و چهره‌ی گلگون خویش
من نی‌ام موقوف نفخ صور همچون مردگان
هر زمانم عشق جانی می‌دهد زافسون خویش ...
مولانا
========================
گاهی خیال می کنم
رویاهای همه ی رسولان را
من به ارث برده ام

(سید علی صالحی)
=======================
آغوشت غاری است
که وسوسه می کند
همه را برای پیامبر شدن

(اکبری)
======================

هيچ كس نخواهد دانست
كه روي سخن من
با كه بوده است
با خداوندگار خويش
كه چون زني زيباست
يا با زني زيبا
كه خداوندگار
زندگي من بوده است.

(جلالی)
=========================
ناگهان
آنقدر خشت روی سینه‌هایت ریخت
که شک کردیم
این دست
برای توست
که از آوار درمی‌آیی
شهر را دوباره بُر زدیم...‬
‫تو می‌توانستی هرچه بیایی
میز
فرش
گلدان
تلوزیون
..من اما خانه‌ای می‌شوم
که قرار است روی تو بریزد...
حالا فکر کن این آجرها
همان رختخواب گرم دیشبند
کنارم بیا
و سعی کن
پاهایت از پتو بیرون نماند
تا سگ‌های امداد
دیرتر این رویا را خراب کنند..‬

علی اسداللهی
========================
كنارت می‌نشینم
و با انسانی بدوی چای می‌نوشم
كه نخستین زن را بر دیوار غار كشید
و آتشی افروخت
كه كفاف تمام زمستان‌های عمرم را می‌داد

کرد بچه
==========================





















+ نوشته شده در 12:3 توسط ....................................
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390

   نامه‌ی اوّل ـ روزِ اوّل

   چه غذای خوش‌مزّه‌ای؛

   صدوشانزده فرانک.

   چه اتاقِ خوبی؛

   آبِ لوله‌کشی دارد و

   شوفاژِ مرکزی.

   حسابی پول‌دارم.

   می‌بوسمت،

   بغلت می‌کنم از راهِ دور،

   عاشقتم.

 

   نامه‌ی دوّم ـ چندروز بعد

   خیلی احمقم عزیزِ دلم

   سخت است واقعاً

   تحمّلِ اندوهی که در هتل جاری‌ست.

 

   نامه‌ی سوّم ـ چندروز بعد

   گرانادا بی‌تو اندوهَ‌ست عزیزِ دلم،

   خورشید بی‌تو طلایی نیست عزیزِ دلم،

   گل‌‌سرخ بی‌تو سرخ نیست عزیزِ دلم.

 

   نامه‌ی چهارم ـ چندروز بعد

   شادم از نامه‌ای که فرستاده‌ای عزیزِ دلم.

   رفته بودم کلیسا که دعا بخوانم،

   ولی دعا نمی‌خواندم،

   نامه‌ی تو را از بَر می‌خواندم.

   کاش این‌جا بودی

   زیبایی بی‌تو هدر می‌رود عزیزِ دلم.

 

   نامه‌ی پنجم ـ چندروز بعد

   چه دوری عزیزِ دلم.

   اشک نمی‌ریزم از دوری‌ات،

   اشک به چشم‌های من نمی‌آید،

   زشت می‌شوم با اشک.

 

   بعدِ‌تحریر: اُسوالد دِ آندْراده برزیلی بود: ١٨٩٠ به دنیا آمد و ١٩۵۴ مُرد.

==========================


قبول کن
نمی‌شود تو را
یوکابدانه به آب بسپارم
تا شاید فرعونی از سر لطف
بیاید و بازت بگیرد
وقتی نیل
از چشم‌های من می‌جوشد
و در دامن‌ام
آرام می‌گیرد. . .

آرام ندارم
این روزها
اندوه تمام کشتی‌های جهان
از بندر چشم‌های من عزیمت می‌کنند
و در بارانداز سینه‌ام
لنگر می‌اندازند!



فاطمه حق‌وردیان

============================



قبول کن
نمی‌شود تو را
یوکابدانه به آب بسپارم
تا شاید فرعونی از سر لطف
بیاید و بازت بگیرد
وقتی نیل
از چشم‌های من می‌جوشد
و در دامن‌ام
آرام می‌گیرد. . .

آرام ندارم
این روزها
اندوه تمام کشتی‌های جهان
از بندر چشم‌های من عزیمت می‌کنند
و در بارانداز سینه‌ام
لنگر می‌اندازند!



فاطمه حق‌وردیان

=============================




بی هیچ پیش شرطی دوست دارمت
و در وجود تو زندگی و مرگم را نفس می کشم
من کاملا آگاهانه مرتکب تو شدم
اگر تو ننگی باشی
خوشا چنین ننگی!
از چه پروا کنم...و از که ؟!
من آنم که روزگار بر طنین تارهایم به خواب رفته است...

نزار قبانی

=================================



وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم به یکی طرفه نگار افتادا
گر داد من شکسته دادا ، دادا

ور نه من و عشق هرچه بادا، بادا

ابوسعید ابوالخیر

=================================



ما، نجات یافتگان،
که مرگ می رفت تا نی لبک هایش را از استخوان های پوکمان بتراشد؛
و با زخمه هایش بر گوشت و پوستمان بنوازد...
دست شما را می فشاریم
در چشمان شما خیره می شویم
لیک همه ی آنچه هم اینک ما را به یکدیگر پیوند می زند
بدرود گفتن است،
بدرود گفتن در غبار

ما را با شما پیوند می زند...

نلی ساکس

=============================


ویار کرده‌ایم خاک وطن ببلعیم
این بچه حتماً سرباز است.

قرص ضد حاملگی اثری نبخشید
قابل پیش‌بینی بود
این بچه به دنیا نیامده سر جنگ دارد.

کار از کار گذشته است
باید به فکر تدارک جنگی خانگی بود
وگرنه با تن خود جنگ می‌کند.

ویار کرده‌ایم
و خاک وطن
برای همین بچه کافی است.
شمس لنگرودی
=================================






















+ نوشته شده در 0:22 توسط ....................................
دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390
در حيرتم از تحمل پروردگاری
که گويی ترکه‌ی کهن‌سالِ خويش را

تنها بر گرده‌ی فلک‌زدگان زمين می‌شکند!

سید علی صالحی

======================

همه‌ی راز علاقه‌ی آدمی به آدمی
همين رويای ساده‌ی رفتن وُ
بعد
بی‌خبر آمدن‌های هميشه‌ی اوست.

سید علی صالحی

=======================



روزی برایت خواهم نوشت:
«می‌دانم این‌بار دیگر خوب نخواهم شد.»
نامه را توی جیبت می‌گذارم و
به دریا می‌روم
تا در سنگینی این سکوت
غرق شوم.

مریم ملک‌دار

========================



اتوبان‌ها چه می‌فهمند
از اندوه زنی تنها
در حجم سپید یک ماشین
که فشار انگشت‌های پای راست‌اش بر پدال
بستگی به شدت فشار بغض در گلویش دارد

اتوبان‌ها چه می‌دانند
از خاطرات دو طرفه‌ی یک خیابان بلند
با چنارهای غمگین‌اش
که درست کمی پس از عزیمت تو
یکطرفه‌اش کردند...

اتوبان‌ها که نمی‌دانند
لخته‌های یاد تو
ماه‌هاست
نومیدانه
در دهلیزهای قلب یک زن
به زندگانی بی‌مفهوم خود ادامه می‌دهند. . .



فاطمه حق‌وردیان
=============================
تفسیر تو روی نبض من و جای خالیت

شکل همیشه ی ماه ست

چقدر نیستی؟

درعشقبازی لبان خیس از باران

در بی سر پناهی چشم ها

باز کن

دست هایت را

می خواهم گم شوم

در قالب این نقطه از بی کسی
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
=======================
بوسه ها آواره ترین مخلوقات پروردگارند
بر باد
بر در
بر خود
بر حسرت
و گاهی بر لب
======================
دستان کهکشانی ات
با هزار رد ستاره های دنباله دار
و میلیون ها سال نوری مهربانی
این روزها چه زود
دلتنگم می کنند
چه دیر
دلتنگی می رود
===========================
دیگر شنیده‌های من عصیان نمی‌کنند
 نه بر شما
 نه بر سربازان
باور کنید
من تیرباران را ندیده‌ام
من در باران فقط جسدها را دیدم


احمدرضا احمدی
=========================

  

   این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

 

   عشق همین‌جا به پایان رسیده

   جایی که مرد قفل کرده در را

   از پرده آویزان کرده خودش را

 

   این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

 

   پسرک دست‌ها را گذاشته روی چشم‌ها و

   دماغش را خالی کرده

   بی‌خیالِ ماه که آن بالا ترسیده

 

   این چه صدایی‌ست که در پلّه‌ها پیچیده؟

 

   بی‌چاره آب که قطره‌قطره می‌چکد از شیر

   بی‌چاره آدمی که همه‌چیز را می‌بازد در قمار

   بی‌چاره سازی‌ که آرام‌ و آرام‌تر می‌شود صدایش

 

   این چه صدایی‌ست که پیچیده در پلّه‌ها؟

 

   دخترِ شادی‌‌ست که شیپور می‌زند

   پسرِ چاقی‌ست‌ که طبل می‌زند

   کشیشِ ناامیدی‌ست‌ که ناقوس را به صدا درمی‌آورد

 

   این چه صدایی‌ست که پیچیده در پلّه‌ها؟

 

   یکی‌ آمده صدای قلبم را ببُرّد

   ...

 کارلوس دروموند د آندراده

   ترجمه‌ی محسن آزرم

============================




قطره قطره مردن

و شب جمع را به سحر آوردن

روشنانه زیستن

خاموشانه مردن

مردن

با لبخند

و پایان بخشیدن

به دود تردیدی تاریخی:

بودن

یا

نبودن

سیاوش کسرایی
=========================
بوی زلف یار آمد
یارم اینک می‌رسد
جان همی آساید و دلدارم اینک می‌رسد

ای بسا غم کو مرا خورد و غمم کس می نخورد
چون نباشم شاد چون غمخوارم اینک می‌رسد

(عطار)
==========================
تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعرزنانه است
ساقه گندم
شیشه عطر
حتا پاریس زنانه است
و بیروت- با‌ تمامی زخم هایش- زنانه است
تورا سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند . . . زن باش
تورا سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند . . . زن باش



نزار قبانی
============================










 

=












+ نوشته شده در 16:59 توسط ....................................
یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390
صدرا حاتمی‬
هوای کوچه اختر

به فصل و روزگارانی نه چندان دور

عجب حال و صفایی داشت؛

که در یکسوی آن کوچه

بنای خانه ای از جنس رویا بود؛

.حیاطش محشر نقشینه ی پرشور و شیدا، وَه چه غوغا بود

قلم بر بوم نقاشی چه بی پیرایه می رقصید و

معماری که بر رویای دور سرزمینش

از وجودش

رنگ می پاشید و می خندید و

.از صبح و سلام و آسمان میگفت

و قدری آنطرف تر چادر گلدار مادر بود و

عطر یاس احساسش که در ایوان جانم سخت می پیچید و

هرگاهی کنارش می نشستم، پاک مست و بیخودم میکرد و

ردّ پای پرمهرش

.که راهی سخت تا فردای سبز شهر می پیمود

و ما با سرد و گرم خاطراتش زندگی کردیم و

با آغوش گلهایش گره خوردیم و

. در یک جمله نبض قلب ما آنجاست؛ قبل و بعد ما آنجاست

چه می دانند این اغیار بی مقدار

که در آجر به آجرهای آن خانه

.هزاران قصه ی شیرین و صدها نکته ی ناگفته جامانده



و اینک چند روزی میشود آن خانه خاموش است و

.در بر پاشنه، دیگر نمی چرخد

و اینک چند روزی میشود از صحن آن خانه

صدای گام های مهربانِ باغبانِ پیر گلهامان نمی آید؛

و بر دیوار آن کوچه

بجای پیچک احساس

تیرک های فولادی نمایان و مترسک ها و دلقک ها نگهبان اند و

اسباب و بساط خیمه شب بازی و

.سور و سات عیّاری و سرمستی و بی عاری

.و ما دلتنگِ دلتنگیم

.ما از دوری پروانه های پرنیان، بی حد و بی اندازه دلتنگیم

.ما از یادها و خاطراتِ بی نهایت روشنِ دیروزهای شادی و لبخند، دلتنگیم

.ما دلتنگ اشک بی ریای ربّنای اولِ افطارِ باباییم

.ما دلتنگ لمس گونه های خیس مادر، وقت حوّل حالنای سفره عیدیم

و دلتنگ هوای کوچه اختر

.و اینکه کاش می شد باز برگردیم و در یک ظهر جمعه، باز هم با "میر" و "بانو" دور هم باشیم

.خدایا! سخت دلتنگیم


+ نوشته شده در 1:8 توسط ....................................
شنبه بیست و یکم خرداد 1390
تو را زنانه می خواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعرزنانه است
ساقه گندم
شیشه عطر
حتا پاریس زنانه است
و بیروت- با‌ تمامی زخم هایش- زنانه است
تورا سوگند به آنان که می خواهند شعر بسرایند . . . زن باش
تورا سوگند به آنان که می خواهند خدا را بشناسند . . . زن باش



نزار قبانی

=======================



گرد بام و در من بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری
نه ز دیار و دیاری، باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند...


مهدی اخوان ثالث
========================
آه، اي صداي زنداني
آيا شكوه يأس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب ِ منفور
نقبي بسوي نور نخواهد زد؟
آه....اي صدايِ زنداني
اي آخرين صدايِ
صداها . . .‏
.
.
فروغ
======================
گاهي دلم براي خودم تنگ مي‌شود
شايد عجيب باشد اما
مردي كه سا‌ل‌هاست
منتظر آمدن مرد ديگري است
گاهي دلش براي خودش تنگ مي‌شود

محمد علي بهمني
========================

مرا مردی بدان

که از دریاها به تو روی آورده

به عشق جزیره ای سرگردان

میان سراب بی پنهای اقیانوس

کشتی خود را به دست اعماق سپرده

و به خاطر یک نغمه ی خیس تو

امواج را به جنگ می طلبد


آری!

مرا مردی بدان

که رنج را درک نمی کند

مرا

ناخدای دریای جدایی ها فرض کن

که جز بوسه ای کوتاه

از آب ها صید نکرد

و آن را

به موج های تیز می سپارد

تا به تو رسانند


آه!

جزیره ی سرگردان!

تا چه زمان باید

میان شن ها لاجوردی

به دنبال نشانی

از سراب تو باشم؟

??????????????

==============================
تو را دوست دارم چون نان و نمک

چون لبان گر گرفته از تب

که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب

بر شیر آبی بچسبد

تو را دوست دارم

چون لحظه ی شوق، شبهه ، انتظار و نگرانی

در گشودن بسته ی بزرگی

که نمی دانی در آن چیست

تو را دوست دارم

چون سفر نخستین با هواپیما

بر فراز اقیانوس

چون غوغای درونم

لرزش دل و دستم

در آستانه ی دیداری در استانبول

تو را دوست دارم چون گفتن‌ « شکر خدا زنده ام»
ناظم حکمت
============================
سرم را نه ظلم می تواند خم کند
نه مرگ
نه ترس
سرم فقط برای بوسیدن دست‌های تو خم می‌شود


ناظم حکمت
===============================
خواستند
از عشق
آغوش و بوسه را
حذف کنند
عشق
از آغوش و بوسه
حذف شد


افشین یداللهی
==============================
زیاد سعی میکنم این روزها ، انگار زیاد فکر میکنم این روزها
و زیاد گذشته درد از رگ و پی روزهام ، این روزها و نمی گذرد ...
درد میکند تمام تنم ، هول میکنم مدام .
یکی هوار می کشد درون تنم و بغض میکنم مدام .
مست می کنم برای خودم ، داد می کشم مدام .
خط می کشم کنار کتابم و پاک می کنم مدام . . .
و خط می کشم مدام . . .
و پاک می کنم مدام ...
و خط می کشم مدام ...
و پاک میکنم مدام ...
و پاک می کنم مدام ...

بهاره فریس آبادی
===============================
جنگلی که آتش گرفت
خانواده‌ی من بود

حالا تو هی بگو دوباره می‌کاریم
هی بگو بهار آغاز فصل رویش است!



*بهاریه – داریوش معمار
==================================ـ











+ نوشته شده در 18:20 توسط ....................................
پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390
چرا شب گیر می گرید؟
من این را پرسیده ام
من این را می پرسم.

عفونت ات از صبری ست
که پیشه کرده ای
به هاویه ی وَهن.
تو ایوب ای
که از این پیش
اگر
به پای
برخاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه ی چمنی
به خاک
می گسترد،
و باد دامان ات
تندبادی
تا نظم کاغذین گُل بوته های خار
بروبد.
من این را گفته ام
همیشه

همیشه من این را می گویم

.احمد شاملو 

===========================


نپرس حال مرا بی تو حال حال بدی است
هزار وسیصد و هشتاد و هشت سال بدی است
نپرس هیچ نپرس از دلم ، همین "چه خبر"
همین "چه می کنی این روزها.."سوال بدی است

پانته آ صفایی

====================



چند قلب برای ماندن؟
چند پا برای ایستادن؟
چند گوش برای شنیدن؟
چند چشم برای دیدن؟
برای فریادم چند دهان می خواهم؟
***
استوار شدن
پرواز شدن
شدن و شدن
تا جایی که
سر سبزت،
سبزه ی سفره ی هفت سین مادرت،
وهر مادری
وهزار مادر...
آه نمـــــــــــــــی کشم
که پدرم برای بودنش
هفت قلب در سینه داشت
و یک دهان
برایِ بلعیدنِ تمامِ
رنجــــــــــها.


علی باغبان

=========================



نه وصل ممکن نیست ، همیشه فاصله ای هست..
دچار باید بود ... وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد ...
و عشق سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست ...
و عشق صدای فاصله هاست ...
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند ...
- نه ! صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند ..
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر ...



سهراب سپهری

===========================




شاعری‌ شعرهایش‌ را برای‌ نابینایان‌ می‌خواند.

نمی‌دانست‌ که‌ تا این‌ حد این‌ کار سخت‌ است‌.

صدایش‌ می‌شکند.

دست‌هایش‌ می‌لرزد…

حس‌ می‌کند که‌ هر مصرع‌

با تاریکی‌ باید روی‌ پای‌ خودش‌ بایستد

بدون‌ رنگ‌ها و نورها

یک‌ ماجراجویی‌ خطرناک‌

برای‌ ستارگان‌ آسمان‌ شعرش‌

برای‌ بامدادان‌، رنگین‌ کمان‌، ابرها، نورهای‌ نئون‌، و ماه‌

برای‌ آن‌ ماهی‌ که‌ تا همین‌ یک‌ لحظه‌ پیش‌ نقره‌ای‌ در قعر آب‌ها بود،

و شاهینی‌ که‌ با سکوت‌ در آسمان‌ در پرواز.

شاعر شعرهایش‌ را می‌خواند زیرا که‌ برای‌ توقف‌ حالا دیگر دیر است‌

از پسربچه‌ای‌ با روپوش‌ زرد در علفزاری‌ سبز

وسیلاوا شیم‌ بورسکا

از بام‌های‌ سرخ‌ رنگی‌ که‌ در دره‌ها به‌ آسانی‌ دیده‌ می‌شوند

از شماره‌های‌ بی‌قرار بر پیراهن‌ بازیکنان‌

و غریبة‌ عریانی‌ که‌ بر آستانة‌ دری‌ باز ظاهر می‌شود

شاعر می‌خواهد گرچه‌ دیگر اختیاری‌ ندارد

هر آن‌ قدیسان‌ سقف‌ کلیسا را

آن‌ موج‌ بدرود گفتن‌ از پنجرة‌ قطار را

عدسی‌های‌ میکروسکوپ‌ را

شعاع‌ نهفته‌ در گوهر را،

پرده‌های‌ سینما، آینه‌ها، و آلبوم‌ عکس‌ها را مسکوت‌ بگذارد.

اما مهربانی‌ نابینایان‌ بی‌حد است‌،

و ترحم‌ و سخاوت‌شان‌ گسترده‌

نابینایان‌ گوش‌ می‌دهند، لبخند و دست‌ می‌زنند.

یکی‌ از آنها، حتی‌،

با کتابی‌ که‌ آن‌ را وارونه‌ در دست‌ دارد پیش‌ می‌آید،

و تقاضای‌ امضایی‌ دارد که‌ قابل‌ روایت‌ نیست‌.

 وسیلاوا شیم بورسکا

============================




اصلاح می‏کنم پاره‏ی آخر رو:‏
حق طبیعی من است...‏




تصميم گرفته ام جهان را با دوچرخه آزادی سفر کنم
غير قانونی، مثل بادها، بی گذرنامه
اگر بپرسند، گذرنامه؟
خواهم گفتت: چشمان تو
آنها اجازه عبور می دهند
چراکه می دانند
سفر در شهرهای چشمانت
حق طبيعی همه مردم جهان است-

نزار قبانی
============================
آليس به يک دوراهي رسيد و يک گربه را روي درخت ديد.
به گربه گفت: «از کدام مسير بايد بروم؟»
گربه پرسيد: «به کجا مي‌خواهي بروي؟»
آليس پاسخ داد: «نمي‌دانم.»
گربه گفت: «پس مهم نيست که از کدام راه بروي.»


(آليس در سرزمين عجايب ـ لوئيس کارول)
=============================

فرناندو پسوا

ترجمه: مجتبا پورمحسن


بیماری‌هایی هست، بله، بدتر از بیماری
دردهایی که حتا در روان آدم درد نمی‌کند
با این وجود دردناک‌تر از بقیه هستند.
دلتنگی‌های رویایی هست که واقعی‌تر هستند
از دلتنگی‌هایی که زندگی برای‌مان به همراه می‌آورد، احساساتی هستند
که تنها با تصور دچارشان می‌شوی
که بیش از آن‌چه زندگی‌مان مال ما باشد، به ما تعلق دارند.
هر از چندگاهی چیزی هست که وجود ندارد
وجود دارد،به آرامی وجود دارد
و به کندی از آن ماست و ماست...
بر فراز سبز تیره‌ی رودخانه پهن
منحنی‌های سفید مرغ‌های نوروزی...
بر فراز روان، بال‌زنی‌های دسته‌جمعی بی‌فایده
چیزی که هرگز نبود، و نمی‌توانست باشد و همه چیز است.

باز هم برایم شراب بریز، زیرا زندگی‌، هیچ است.
=============================

وينان دل به دريا افکنانند،
به پای دارنده ی آتش ها
زندگانی
دوشادوش مرگ
پيشاپيش مرگ
هماره زنده از آن سپس که با مرگ
و همواره بدان نام
که زيسته بودند،
که تباهی
از درگاه بلند خاطره‌‌شان
شرمسار و سرافكنده مي‌گذرد

كاشفان چشمه
كاشفان فروتن شوكران
جويندگان شادي در مجري آتش‌فشان‌ها
شعبده‌بازان لبخند در شب‌كلاه درد
با جاپايي ژرف‌تر از شادي در گذرگاه پرندگان
در برابر تند مي‌ايستند
خانه را روشن مي‌كنند
و مي‌ميرند

الف.بامداد

==============================












+ نوشته شده در 13:23 توسط ....................................
دوشنبه شانزدهم خرداد 1390
شهری فریاد می‌زند: آری
کبوتری تنها
به کنار برجی کهنه می‌رسد
می‌گوید: نه


- احمدرضا احمدی

===========================



کنار ِ پیرچین ِ سوخته
دختر
خاموش ایستاده است
و دامن ِ نازک اش در باد
تکان می خورد

خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
پیر می شوند



بامداد - ابراهیم در آتش -

============================



چه چيز ميان‌ آدم‌ها عوض شده؟
نمره‌ی كفش‌‌ها، نمره‌ی عينك‌‌ها، رنگِ لباس‌ها
يا رنج كه هيچ تغييری نمی‌كند؟

خنديدن
در خانه‌ای كه می‌سوخت:
ــ زبانی كه با آن فكر می‌كردم
آتش گرفته بود.

ديگر هيچ فكری در من خانه نمی‌كند
شايد خطر از همين‌جا پا به وجودم می‌گذارد.

سكوت كلمه‌ای‌ست كه برای ناشنواييمان ساخته‌ايم
وگرنه در هيچ‌چيزی رازی پنهان نيست.

كسی عريان سخن نمی‌گويد
شاعران‌ِ باستان‌شناس
شاعران‌ِ بی‌كار، با كلماتی كه زياد كار كرده‌اند.

چه چيز ما را به چنگ زدن‌ِ اشيا
به نوشتن وادار می‌كند؟
ما برای پس گرفتن‌ِ كدام «زمان» به دنيا می ‌آييم؟

آيا مُردن‌ِ آدم‌ها
اخطار نيست؟
چرا آدم‌ها خود را به گاو‌آهن‌ِ ‌فلسفه می‌بندند؟
چه چيز جز ما در اين مزرعه درو می‌شود
چه چيز؟
من از پيچيده شدن در ميان‌ِ‌ كلمات نفرت دارم
چه چيز ما را از اين توهّم ـ زنده‌بودن ـ
از اين توهّم ـ مُردن ـ نجات خواهد داد؟
پرنده يعنی چه
از چه چيزِ درخت بايد سخن بگويم
كه زمان در من نگذرد؟
خنديدن
در خانه‌ای بزرگ‌تر
كه رفته‌رفته زبانش را
خاك از او می‌گيرد
و مثلِ پارچه‌ای كه روی مُرده‌ها می‌كِشند
آن را روی خود می‌كِشد.

*

مردی كه در بعدازظهری ساكت
باغچه‌اش را آب می‌داد
ناگهان به ياد آورد كه مُرده.
لحظه‌ای بعد
سايه‌ها و صداهای بعدازظهر يكی می‌شوند
و يك‌ريزی فراموشی
همه‌چيز را می‌بلعد.
مانده‌ای و به دقت نگاه می‌كنی:
هيچ اثری از او نيست.

و چند روز فكرِ مرا می‌گيرد
فكرِ كسانی كه هرگز
وجود نداشته‌اند
*

ساعت كار می‌كند
تا بدانی چیزی در جریان است
او می‌ميرد
تا بدانی «چيزی» زنده بوده است
اين‌ها آن‌قدر ساده‌اند كه نمی‌شود فهميد.
چيزی كه با خود فاصله ندارد
در دنيای ما نيست
اين‌جا نه آوايی هست نه شكلی نه تصويری
نه نامی داده می‌شود نه نامی گرفته می‌شود
نوعی نگاه كردن ديدن نه
وگرنه چيزی نمی‌شد نوشت
نگاهی بی‌مفهوم.
بيرون، هر چيزی نامی مفهومی دارد
و اين به مرگ «قدرت» می‌دهد.
اين‌جا فاصله است
غيابِ چيزها و آدم‌ها
اين‌جا جا نيست زمان نيست آدم نيست .
*
ساعت از كار افتاده
او مـُرده
تو در سايه می‌ايستی
و به چيزی فكر نمی‌كنی .
اين
فاصله‌ی ماست


شهرام شیدایی- خندیدن در خانه‌ای که می‌سوخت

==============================




با این همه از یاد مبر
که ما
- من و تو -
انسان را
رعایت کرده ایم
( خود اگر
شاه کار ِ خدا بود
یا نبود )


و عشق را
رعایت کرده ایم




بامداد - ققنوس در باران -

=================================




موهام خيس خيس است.
بپيچمش به انگشت‌های تو؟

عباس معروفي

===========================




  سفر چرا

   وقتی چشم‌های تو

   دریا را

   دریغ می‌کند از من

   وقتی ماسه‌

   داغ می‌شود از تنِ ما

 

   سفر چرا

   وقتی کلماتی که نگفته‌ایم

   آواره‌مان می‌کنند

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   وقتی دو ساحلیم

   دو تن

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   کوه‌ها به چشم نمی‌آیند

   دوستت می‌دارم انگار

 

   پُر از مسافر بود

   فرودگاهِ فرانسه

   پُر از هدیه

   و هدیه‌ها

   همه غیرقانونی بود

   غیر از این تنی که مالِ من است

 

   آی آی

   پشتِ چشم‌های تو

   سرزمینِ مادری‌ام جا مانده انگار

 

   بادی تو انگار

   بالی در آسمان

   هفت‌آسمان‌ را زیرِ پا می‌گذارم

   پیدا نمی‌شوی

   خواب‌وخیال اجاره می‌کنم

   پیدا نمی‌شوی

   (خواب‌وخیال را می‌شود اجاره کرد)

   آواز می‌خوانم

   بی‌خودی

   برای اسبی که روی درختی لانه کرده‌ست

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   وقتی تو نزدیک‌تری از من

   به لب‌هایم

   دورتری از بوسه‌ای

   که نمی‌نشیند

   روی لب‌هایم

 

   دوستت می‌دارم انگار

 

   تعقیبم می‌کنی

   در خیابان‌های تنت

   پنهان می‌کنم سکوتم را

   روی لب‌هایت

   پنهان می‌کنم صدایم را

   پنهان می‌‌شوم

   در جزیره‌های تنت

   دوستت می‌دارم انگار

 

   روزهایم را بساز ازنو

   بگو کجا بمیرم بهتر است

   (کسی امروز شهید نشد؟)

   صدایم را ازنو بساز

   بگو کدام ترانه‌ی آوازخوانی را بخوانم

   که دختران نقّاشی‌اش می‌کنند

   (کسی امروز شعر نگفت؟)

 

   می‌خواهم با تو باشم

   ای یار

   در تو

   و دوباره

   چشم باز کنم

   ازنو

   بازی کنم

   با قرصِ ماه

   وقتی خاک‌ها

   آینه می‌شوند

   آینه‌ها

   سنگ می‌شوند

 

   سفر چرا

   دوستت می‌دارم

 محمود درویش

   ترجمه‌ی محسن آزرم

========================



نقاش من!
کوه نکش!
سنگین است

رودخانه نکش!
وحشی است

آسمان نکش!
بسیار دور است!

و نه حتا درخت
که مبادا از شاخه هاش ترکه بسازند
اگر چه سرش سبز باشد!
*
چمنزار بکش نقاش من
در زندانی
که جایی برای دویدن نیست!

حدیث لزر غلامی
=================================
باید منتظرش باشم
خواهد آمد
صبوری من
آنوقت
همراه با ژولیدگی من
به سوی صخره نیستی خواهد رفت
من
در باران می مانم
مرگ را
برای لحظه ای
فراموش خواهم کرد

احمد رضا احمدی
===============================
از پنجره
فقط
لحظه های جهان را نگاه می کنم
تو نیستی
و در برف
جای پای تو نیست
هر چه هست
بادی است
که می خواهد رنگ زرد و قرمز را منهدم کند

احمدرضا احمدی/دفتر های سالخوردگی:حرمان
==============================
مارا با آنکس که اتصال باشد
دم به دم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم
در خموشی و غیبت و حضور
بل که در جنگ هم به همیم و آمیخته ایم
اگرچه مشت بر همدگر می زنیم با وی در سخنیم و یگانه و متصلیم
آن را مشت مبین
در آن مشت مویز باشد
باور نمی کنی؟
با ز کن تا ببینی


فیه ما فیه
==============================
من خسته نیستم
دیریست خستگی‌ام
تعویض گشته است به درهم‌شکستگی.
من خسته نیستم
درهم‌شکسته‌ام
این خود امید بزرگی نیست؟

نصرت رحمانی
================================
با تير باران سگان خشمگين ده ، از گله مان يك مشت گاو كله خر مانده

سربازهاي سر به راه ميرزا سرسخت ،با چشمهاي بسته اينك: چشم فرمانده!

انبوه بي قلاده ي سگهاي خون خورده ، در پنجه هاشان پرچم فتح در دوزخ

فرمان آتش ميدهد اسكندري از نو ، دستي كه بر كبريتهاي بي خطر مانده

قصابهاي خشمگين شيهه كش در جوش ، اسبان مادر مرده ي در خون دندان خرد

از اين ستون تا آن ستون بند و جگر گوشه ، از دل به دل راهي پر از خون جگر مانده

در جبهه هاي حق عليه دشمن فرضي ؛ خاموشي از نو ، شورش شب تابها از نو

نه بوي يوسف ميدهد نه روشن چشم است ،پيراهني خوني كه در دست پدر مانده

خواب نمك سود سر سبز و زبان سرخ خودسوزي هر روز خورشيدي كه مي بيند

تابوت بي چشم و لب يار دبستاني بر شاته ي تاريخ مرز پر گهر مانده

خشت كج و بار كج و معمار كج انديش ، تاريخ اين بي افتخار تا ثريا كج

گنجشك مفت و سنگ مفت و جان انسان مفت ، از آخرين گنجشك پر يك مشت پر مانده
طاهره خنیا
========================================
باران خزانی بر بام
باد
آکنده اندوه
تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی
کجا بگذارم

شمس لنگرودی
===============================







































+ نوشته شده در 0:8 توسط ....................................
پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390
پای روضه ی خودت گریه نکن
وقتی گریه لنگ مردونگیه
دوره ای ک